X
تبلیغات
عروس نامرئی
عروس نامرئی
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
بیسوادی

نمیدونم چی شده که نمیتونم برم وبلاگ دوستام و یا وبلاگ جدیدی رو به ذوستام اضافه کنم ؟!

 هیچ کاری هم نمیتونم بکنم

لینک نوشته

پشت گرمی
چه قدر من بد بختم ؟!

 چه قدر تنها بزرگ شدگ یعنی ؟ مثله کسی هستم که همیشه یکی دنبالش میکنه ! مثله کسی که که عکسش همه جا به عنوان wanted رو در و دیواره !

  کسی که توی یک دریای نا اشناست و شنا بلد نیست  یک دفعه پاش رو آروم آروم تکون میده و میبینه که نمیخوره کفه زمین !

  توی سرما توی یک هوای بادی و توفانی یک شب بد و شلوغ توی خیابونی و .... خوب نمیدونی باید کجا بری ؟


 میخوای که پشتت خیییییییییییییییییییییلی سففففففففففت و خییییییییییییییییلی سخت به جایی بچسبه .


 جالبه با این که از منظر دید همه ی اونایی که من رو میشناسن من آدم خوشبختی هستم چون که شوهرم واقعا خوبه و یک انسان خیلی مثبت و مهربونی هستش  وضع مالی بدی نداره دایم بهم محبت میکنه و کل وقتش صرف من و پسرم میشه اون عاشقه زندگیشه یعنی سه تا مادر با هم دیگه انقدر ناز بچشون رو نمیکشن که این بابا ی مهربون با پسرش وقت میگزرونه .

 

 با این که یک پسر دارم که خیلی ها حسرت داشتنش رو دارن که سالمه و با هوشه و...

  ولی من یک چیز میخوام که بیشتر مثل یک بیماری روانی میمونه !  یک خونه ی بزرگ با دیوارای بلند ! که پشتش قایم بشم

    یک خانواده ! خانواده ی بزرگ !!!!!!!!!! 

 این سریالای ترکیه رو دیدین همه با هم هستن ! انجوری میخوام . خونه های بزرگ امنیت محض و آدمای صمیمی با هم بودن یک جا بودن و

 یعنی امنیت محض !!

 من الان به حدی عاشق زندگیم هستم که برام مثله خوردن یک ساندویچ خیلی خوشمزه و عالییییی بین گرسنگان اتیوپی میمونه !

 به حدی روح و روانم خدشه دار شده که میخوام   زود زندگیم رو بخورم تموم شه ! میترسم دیگه

 میترسم خراب شه میخوام قبل از این که از دستم بگیرنش بخورم تموم شه حتی اگه مزه اش رو هم نفهمم و نفهمم که با کجام خوردمش ! میخوام خودم و عشقم و پسرم رو یکجا ببلعم .

 یعنی به حدی از زمان حالم راضی هستم که میخوام همین جا تموم بشه !!!!

  بمیریم و تموم شیم که کسی نتونه اذیتمون کنه ! باورتون میشه از همه به غیر از خودمون متنفرم

 حتی یک نفر رو هم ندارم که بتونم سرم رو بدارم روی شونش بدون زخمای کهنه  که ته دلم هستن ازش .


  یک خانواده ی بزرگ می خوام کسایی میخوام که از من و با من باشن  یک خونه ی بزرگ که همه ی اونجا اهله من باشن  . ماله من باشن . نترسم . بدونم که همیشه کسایی هستن که من تنها نمونم . که اگه مردم بچم تنها نمیمونه .

  سر و صدا و اهل و عیال و کس و کار خودم توی یک جای قشنگ و محدود که دیوارای بلند داره

 چه قدر من تشنه ی خانواده هستم   .

  کسی که ماله خودم باشه اما مسخرم نکنه !

کسی که وقتی با زبون بازی کاری کرد که باهاش درد و دل کنم فردا حرفام رو از زبون همسایه نشنوم !

کسی که همش دنباله این نباشه که ازم آتو   بگیره !


  که وقتی یک جایی میخونم که مادر ال  مادر بل  ...........  من هم تحت تاثیر قرار بگیرم !

که وقتی بگن پدر من هم بتونم یاد حدا اقل یک چیز !!فقط یک مورد  خوب و مثبت بیفتم ! یا دست کم این وازه برام فقط کابوس رو تداعی نکنه ! حالا محبت معمولی رو نخواستیم

دیگه کارم به جایی رسیده که میگم کاش کرکسو شوهرش خوب بودن !

  کاش کرکس آدم بود و حس   کس و کار   گروه و خانواده   رو در من ایجاد میکرد .

 خدایا شکرت که شوهرم رو با همه ی مهربونیهاش و سادگیهاش  به من دادی .


   راستی اینم بگم که چند روز قبل تولد پسر خواهر شوعرم بوده و مثله همیشه و همه ی موارد اون رو هم در منزل کرکس و توسط کرکس برگزار کردن

 اون بچه یک سال از اریا بزرگتره چند تا پسر بچه ی هم سن و سالش هم توی فامیل باباش هست که مامانش نمیزاره این بچه اونها رو ببینه یا وقتی با هم هستن باهاشون حرف بزنه و بازی کنه !!!!!!!!!!!

پسر من و پسر عمه اش عاشق همدیگه هستن و خیلی هم رو دوست دارن و قتی با هم بازی میکنن خیلی بهشون خوش میگزره (اون سالهایی که خونه ی کرکس مینشستیم )  شب تولدش کلی گریه کرده که زنگ بزنین آریا بیاد  ! فرداش دیدم که کرکس زنگیده به شوهرم که بیا اینجا    این هم رفته بود و با یک کمی کیک برگشته بود ! میگفت مامانم میگفت که بچه خیلی اصرار کرد که زنگ بزن آریا اینها هم بیان و کلی گریه کرد و ... ولی من گفتم ولشون کن فردا براشون کیک میفرستیم یک خورده !حالا اگه ما هم میرفتیم و یک شب این بچه های بد بخت که دارن تنها بزرگ میشن با هم خوش بودن چی میشد مثلا ؟!

 کااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااش قدیما بود. اون قدیما که کوچه ها امن بودن بچه ها تنها نبودن خواهر و برادر داشتن دوست و فامیل و همسایه داشتن حوض و حیاط و.....

  

لینک نوشته

من اول دقیقا سی سالمه و بعدش هم اسمم آیتک هستش !!! چه جمله بندییه مزخرفی!!!!!
چرا من این جوری جمله بندی میکنم ؟!

 نمیدونم ولی بالطبع چون من دو تا کار رو  منظورم هم نوشتن که خیلی برام سخته و هم ترجمه رو همزمان انجام میدم !  هم در این طرز مزخرف جمله بندی موثره !

  حیف زبان شیوا  " رسا و زیبای زبان فارسی که من دارم این جوری باهاش جمله بندی میکنم .

  


الان داریم با شوهرم show tv  رو نگاه میکنم   یک شو من خیلی باحال دارن    okan   bayulgan   خیلی مرد باحالییه و هر موقع که برنامه ی این شرو ع بشه ما از خواب میفتیم ! و در نتیجه صبحش هم از کار و زندگی میفتیم ! 

   اان هفته ای سه شب از ساعت دو تا چهار شب برنامه داره که ما به خاطر مدرسه  ی آریا صبح ساعت 7 از خواب بیدار میشیم ! 

  شروع کردم به خواندن کل کتابای ماکسیم گورکی . هیچ دلیله خاصی نداره ولی نوشته هاش خیلی سادست و خیلی بهم میچسبه .

  پسرم رو هم عادت دادم به کتاب الان هم براش فارسی میخونم هم ترکی . یعنی خواب داره بی هوشش میکنه اما تا یک کلمه قصه اون هم حتما از کتاب نشنوه عمرا بخوابه . 

  باباش هم که عاشق وسیله های الکترونیکیه ! درست نوشتم ؟

  آخرین دسگاههای بازی و ... هی گوشی عوض میکنن دو تایی ! آریا برای خودش از اینترنی یک ساعت بن تن خریده ! خوره ی اینتر نت و لپ تاپ و ... خلاصه برعکس من ! الان مشکلش فقط نداشتن صفحه توی فیس بوک هستش  و لا غیر 

 تازه اینا عادتای خوبشونه ! عشق فست فودشون داره من رو به مرز جنون میبره ! تا چشم من رو دور میبینن رود پیتزا ! ولی خوشبختانه کلا از نوشابه گرفتمش !!!!! گفتم هر وقت نوشابه میخوری  فکر کن که من مردم و دارم مثله یک روح جلوت بال بال میزنم !  خوب اون هم نمیخوره دیگه ! خیلی هم ارم شاکییه !

=======================================================

 سرم به شدت داره درد میکنه  و فقط ایبو پرو فین 400 جواب میده ماهی دو سه بار اینجوریاس

=======================================================

 آریا رو مامانم به زور شب نگهش داشت اونجا دلم براش تنگ شده ولی مامان و بابام هم دو سه روزی بود که درست و حسابی ندیده بودنش .

=====================================================

قابلمه !!!!!! قابلمه !!!!!! فابلمه !!!!!!

آره دیگه قابلمه ! امروز خونه ی کرکس مراسم نذری بود  . رفتم ساعت 11 صبح ! نه زود ! نه مثله هر سال ساعت 7 -8 صبح .

 جاری جونم    ن.ه    هم اونجا بود خیلی از دیدنش خوشحال شدم  آخه اواخر سه چهار روزی رفته بودیم خونش یعنی خودش بر خلاف میله کرکس دعو تمون کرده بود با هم تنها بودیم و خیلی چیزا ازم در مورد کرکس مادر شوهرم و دسته گل یعنی خواهر شوهرم  پرسید   ؟! 

 من هم هر پیز جالبی که با کرکس داشتیم گفتم البته دلیل هم داشت چون  میدونستم که اون هم در مورد من حرفای جالبی نگفته ولی هیچی در مورد دسته گل نگفتم . جون به هر حال اون طول ده دوازده ساله گذشته با من خیلی صمیمی بود و همه ی حرفاش رو از شوهرش تا فامیلای شوهرش به من گفنه بود و حرفای اون بین ما دو تا تقریبا مثله یک جور رازه و جاری و خواهر شوهر با همدیگه زیاد صمیمی نیستن  . 15 سال فاصله ی سنی دارن و خیلی با هم لفظ قلم صحبت میکنن .  اینه که با وجود کنجکاوی های زیاد ن.ه   هیچی در مورد دسته گل نگفتم .

 ولی اون هم از کرکس شاکی بود اینه که دو تایی به زیبایی قهوه ایش کردیم . 

   ولی کلا با اون خیلی خوبه خیلی کارا براش میکنه و خیلی بهشون میرسه .

 خلااااااااااااااااااااااااااااصه ولی کمی بعد ما با خبر شدیم که کرکس میره مسافرت و مثله همیشه با بچه های خودش یعنی با دسته گل و گاو سیاه و شوهرش و نوه هاش و دامادش و .... ولی هی تاکید میکنه که مهندس با کلاس و ن.ه نمیان !

 بسی وا ضح مشخص و مبرهن هستش که کسی از ما دعوت نکرد که همراهیشون کنیم !

 دو روز دیگه وقتی زنگیدیم که ببینیم زبونم لال سالم و سلامت رسیدن و دچار سانحه ای حادثه ای و ... ! نشدن از اونجا صدای خنده های زیبای ن.ه و مهندس  با کلاس میومد !   اینه که من نمیدونید په قدر گریه کردم  یعنی چه قدر ررررررررررررررررررررررررر خدا میدونه ؟ فقط به خاطر این که صد بار هی بی خودی تاکید کرد که اونها نمیان !  میگم مریض مگه من از تو پرسیدم تو که دایم دم از مسلمونی میزنی چرا نپرسیده دروغ میگی ؟!


   القصه ! کرکس امروز بهم بین یک جمغیت بیست نفری گفتش که پرا با خوذت قابلمه نیاوردی ؟ !گفتم خوب روم نشد اومدنی با خودم پند تا هم قابلمه بیارم ! چرا دیشب توی تلفن نگفتی؟  خفه شد !

  5 دیقه دیگه به ن.ه گفت برو  از آشپزخونه قابلمه بیا رسه پهار تا که برای مامان و بابات غذا بکشم .

اینم بگم که کرکس این رو بد میدونه که برای نزدیکها و فامیلای خودش توی ظرف یک بار مصرف غذا بده اینه که برای کسایی که براش مهمن رو قابلمه میفرسته ! یعنی برام مهمی که یک بار مصرف ندادم .

  نیم ساعت بهم گفت توی اون قابلمه واسه مامانت برنج کشیدم این فابلمه هم ماله خودته ! گفتم مرسی من یک بار مصرف میبرم .

 گفت نه نمیشه گفتم چرا میشه و ..... تعارف و تیککه و ....

خلاصه شش تا یک بار مصرف واسه خاله و عمه و عموم داد و دو تا قابلمه ی کوچولو که شستم که همین فردا صبح شوهرم ببره بهش بده .  نیم ساعت بعد که شوهرم برد شش تا یک بار مصرف رو بذاره توی ماشین یک خانوم خیلی بیچاره اومد دمه در با سه تا بچه کوچولو و از کرکس روانی غذا خواست که اون هم داد زد نداررررررررررررررررررررررررررررررررررررررریم و من { یعنی پطروس یا زورو یا همون دهقان فداکار خودمون } ظرفای یک بار مصرف خودم رو دادم به اونها و بچه ها هم کللی خوشحال و خندون راه و افتادن و رفتن و کرکس هم انگار آتیش گرفته باشه خفه شد و رفت تو !

 امسال هم برای اولین بار من فقط ظرفای معمولی رو شستم نه دیگای گنده منده رو ! خیلی تعجب کرده بودن ! خیلی من دیگه اون آیتک مشنگ قدیم نیستم   الان کمتر مشنگم .

 من هم سات 5-6  عصر جمع کردم اومدم خونه ی مامانم .

 قربون حضاااااااااااااااااااااااااااااار گرامی . شرمنده اگه سرتون رو درد آوردم .

لطفا نظر بدین .

لینک نوشته

اولین بار متاسفم
اولین بار از این که کرکس زنگید و دعوتم کرد خونش ناراحت شدم  ! من که دیگه کلا فراموش کردم که همچین کسایی رو دارم و همسر من هم عضوی از اعضای اون خانوادست و سهمی داره از محبت و گرمای اون خانواده  . مراسم نذری داره و به من هم زنگید .

   آریا هم پا شو کرده تو ی کفش که من اونجا برو نیستم میگم به خاظر بابات باید بریم دیگه .

اخم کرده ! میگه اون که من رو دوس نداره فقط تازگی ها کمی با هوش شده و جلوی بابام من رو بوس میکنه !

   میخوام خودم و پسرم و روحمون رو از اون خونه و خاطراتش و آدماش  پاااااااااااااااااااااااااااااااااااااک کنم .

  من نمیدونم این چه جور نذریه که فقط به همسایه ها و فامیلایی میرسه که هر روز از اون غذا میخورن تمام نفرتم از کرکس به کتار ولی وقتی یکی گدایی و یا فقیر بیچاره ای میاد دمه در و کرکس بهش غذا نمیده و ردش میکنه میخوام یکی از اون کفگیر های بزرگ رو    و     .........  رو   و   ..............

   

     خیلی بده

یعنی اون روز هم تمام خواهد شد و من هم از اونجا سالم و سلامت برخوام گشت . بیشتر از یک ساله که من فروشگاهه زبون بسته هم نرفتم دیگه هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچی با منت نمیخوام .

              پدر شوهر بیچارم باز خوبه ولی آخرین بار که رفتم ازش لباس بردارم با خوشرویی تمام برخورد کرد ولی کرکس زنگید و هر چی از دهنش در میومد به عشقم گفت و گفتش که چون امسال من کلل در آمدم رو دادم به بابات و اون هم خرج فروشگاهش کرده و توی سرمایه ی امسالش پوله من هم هست اینه که آیتک حق نداره بره از اونجا لباس برداره ! 

    خوب آیتک هم نمیره دیگه ! من اگر سالی هزار تومن پول برای لباس بدم فقط یک تومنش رو  از زبون بسته لباس میگرفتم اون هم چون بهش بر نخوره ! همش ازم گلایه میکنه و میگه مگه لباسای من رو نمیپسندی که نمیای فروشگاهم .

   پول که میده هیچ   تازه اگه قرار باشه که من سال به سال لباس هم نخرم منت بی منت !!!!!!!!!

حالا که اگه قراره من یک بلوز از اونجا بردارم و یک ساله تموم  اگه لباس جدید تنم کنم  کرکس حمله میکنه تا توی تنم پارش کنه ! دیگه هیچچچچی به هیچچچچچی .

    نمیخوااااااااااااااااام .

  دیروز ن.ه و  مهندس با کلاس هم اومدن .  دسته گل هم شاید سالی یکی دو بار بره خونه ی خودش !   جدیدا ورود کردم به دنیای فیس بوک یعنی از دیروز که میام وبلاگم یک صفحه هم توی فیس باز کردم . بی شعور ترین و بی مزه ترین و احمقانه ترین صفخه هم ماله مهندس با کلاسه !!!!!!! 

 نمیدونم میفهمین یا نه ولی کلا میاد دروغ مینویسه ! و عکسای عجیب غریب میذاره نمیدونم پتو یا اصلا فرش دستباف ابریشم هزار شانه یا یک چیزایییی در همین اوزان !!! کرکس هم به شدت ار فعالیت های احمقانه ی اون حمایت میکنه !  

  خلاصه فردا پس فردامون رو هم خدا بخه خیر بگذرونه ! با اون بیشعور ها .


لینک نوشته

آریا
با با آ ب د اد

آ ب


لینک نوشته

[جالبه که بازم بگم که همه جی همون جوره ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
قربووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون همه ی کسایی که به خاطر من ائمدن اینجا و نبودن من براشون مهم بوده .

  ممنون از شمایی که لطف کردین و برام نظر گذاشتین .


  خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوشحال شدم که دیدم کسایی به یادم بودن .

  الان درست یک سال و پنج ماهه که خونه ی خودم هستم شرایط زندگیم خیلی فرق کرده ولی خوب به هر حال راحتم نصفه این مدت با مامانم قطع رابطه ی کامل بودیم و بنابر این اعصابم فوق العاده راحت بود . ولی متاسفانه یا خوشبختانه باز به اصراره اون و البته اجبار دور و بری ها مجبور به اشتی شدیم .نه که مامانم هم خیلی دلش بخواد ولی زخمهایی که خوردم قابله جبران نیست و متاسفانه امکان فراموش شدنشون هم زیر صفره ! چرا چون سندش هم موجوده !!!!!!!!

 یعنی مامانم طی یک نامه ی چهارده صفحه ای به زیبایی روی یک رابطه ی سی ساله خط کشید . الان بیشتر به صورت  ظاهری سلام و علیکی داریم کماکان !

 البته هم اون و هم من میدونیم که امکان ترمیم همچین زخمایی وجود نداره.

  دنیز هم نامزد کرده و خدا رو شکر یک پسر خیلی خوب و آقا از آب در اومده شوهرش .

 تا عروسییه دنیز ظاهرا هفته ای یک بار میرم میبینمش ولی بعد از اون آریا رو هفته ای یک بار میفرستمش اونجا . کاش این بچه هم میتونست دل از مامانم بکنه ولی اون عاشق مامانمه .

 

     داداشم و لیدا به طور کللللللللللللللللللی با مامانم قطعه رابطه کردن ! جوری که داداشم آدرس خونش رو هم به مامانم نمیده ! گاهی زنگ میزنه  فقط!

  ولی ایشاللا به سلامتی یک ماهه دیگه عمع خواهم بود .

  در ضمن پسرم میره مدرسه خیلی تو انتخاب مدرسه و معلمش دفت کردم ولی باورم نمیشه که رفتارش توی مدرسه عالییه البته آریا با همه ی شلوغیش خیلی بچه ی مودبی هستش . ولی معلمش که 27 سال سابقه داره میگه این بجه تا اینجا تیزهوش ترین بچه ای بوده که من دیدم . خیلی اروم مودب و متوجه درسشه .

   میگم خدا هم به من فقط این پدر و پسر رو داده که امیدوارم فقط همین ها رو هم برام نگه داره .

الان هم نشسته اینجا مو میگه بذار برای دوستات بنویسم آب   بابا     و....


   کرکس واسه خودش یک ماشین شاسسی بلند خریده که البته هنوز نمیتونه اسمش رو تلفظ کنه ! یکی از ماشیناش رو هم همین جوری که سی تومن قیمتشه داده به مهندس با کلاس که البته اگر ما بگیم که چی شده ؟! میگن حسودی میکنین !!! در حالی که شوهر من تا حالا دست به سویچ های ماشینای اونها هم نزده ! هی پسرم میگه آننه سقفش پنجره داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 به هر حال ما ندیدیم دیگه .  خنده نداره که بچه ام خوشش اومده

  اونوقت شوهر بنده 5 تومن بهش مقروض بود زنگ زد گفت یا میاری میدی یا میام در خونت و آبرو ریزی میکنم و ...

 


    این یک سال و نیمه من سه بار رفتم اونجا و اون رو هم سه بار دعوت کردم با کلله خانوادش اما سه باری که من رفتم شوهرم همین جوری گفته پاشین بریم  چند روز دیگه هم نزری داره که اگه زنگ نزنه نمیرم ! 

  بدارین پسرم براتون بنویسه آب که خفم کرد !

 به خاطره این بچه هم که شده بیاین و بخونین و لطف کنین و نظر بدین  خواهشا . خیلی خوشحال میشم که دو باره اسم شما دوستای گلم رو ببینم که برام نظر گداشتین . در ضمن این مدت دسترسی به اینترنت نداشتم .


لینک نوشته

همه چی آرومه یا همه چی همون جوره ؟!
سلام دوستای گلم

شرمنده که نتونستم نظرای لطف دوستای انگشت شمار ولی مهربونم رو تک تک جواب بدم تا بنویسم و بلاگفا  قبول کنه و .... اعصابم داغونتر میشه ٬ شرمنده و ممنون

  خیلی ازتون ممنونم و امیدوارم امسال به همه ی آرزوهامون برسیم !

من دارم قسمتهای جدید اسپار تا کوس رو میبینم و خیلی حال میکنم ولی خوب هنوز هم به این یکی پسره عادت نکردم ! گرچه باید به اون هم عادت کنیم !

خوب کرکس سر جاشه

همینطور دسته گل و توله هاش

همون طور بابام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دنیز دیوونه شده و وقتی من رو میبینه انگار هوو ش رو دیده

مامانم بد تر از همیشه این  وسط گیر کرده

 آریا هنوز به فجایعش ادامه میده ولی خوب با یک دوز بالاتر 

خدا رو شکر با شوهر م  خوبیم و عاشقشم

مستاجر خونه رو خالی کرد!

 البته من رفتم دوباره با دقت خونه رو مطالعه کردم و گرخیدم ! در حد تیم ملی

 از ارتفاع !

آسانسور !

   و همسایه ها ! و شایان ذکر است که هیچ کدومشون رو نمیشناسم

 الان هم داریم دنبال خونه میگردیم داخل شهر یعنی وسط شهر ولی این جا نمیمونم

 اینم بگم که زبون بسته اون پولی رو که قول داده بود داد !  البته خیلی کمه و لی به هر حال دستش درد نکنه

 نه ساله که خونه داده با پول آب و برق و گاز و هر تعمیر ور سیدگی هم که لازم بوده خودش کرده پس بنابر این هیچ انتظاری نمیشه ازش داشت که ایشون موقع خرید خونه هم مبلغی جزیی کمک کرده بودن ولی این دفعه وقت تعیین کرده که یک ماهه باید خونش رو خالی کنیم!

  کرکس هم کثیف تر از سال قبل به فعالیت هاش ادامه میده ! و امسال پیشرفت های چشمگیری هم داشته !

           به کرکس و زبون بسته نگفتیم که من نمیتون برم بشینم اونجا

به شوهرم گفتم که من خودم رو عادت میدم و مجبور میکنم

گفتش به چی می خوای عادت کنی ؟! تو از کفه خیابون که سرت رو میگیری بالا تا  به اون خونه نگاه کنی از ترس بالا میاری ! از آسانسور میترسی و از پله ها میری و تازه پایین رو هم نگاه نمیکنی اونجا هن که چشمت به دره بالکن میفته بالا میاری !

به چی می خوای عادت کنی ؟

 به خودم میگم عادت میکنیم !   من  و  روحی که همه چی باید براش (ساده )  باشه

به کرکس

به توهین  و تحقیر و البته که  سکوت

به خرد شدن و جواب ندادن

به بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که حتی توی گوشیم هم جلوی اسمش به خاطر مفهومش چند تا علامت تعجب داره !

عادت به عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشق موندن به مردی که  یک روز چه خیانت جالبی بهت کرد

 به درجه دو  (شاید هم کمتر) حساب شدن

 به دیده نشدن و نامرئی   بودن !

به موجودی که هنوز هم بشر با همه  ی علمش نمیتونه درجه  شرارت و موذی گریش رو در کنار هوش بی اندازش توضیح بده به اسم آریا

به بلندی !

به بالا آوردن !

و خلاصه که عادت میکنیم .

 مثلا به این کار کرکس عادت کردم که با دسته گل و شوهرش رفتن عید دیدنی خونه ی مامان و بابای ن.ه ولی به من نگفتن ! چون اگر من میرفتم ن.ه هم باید میومد خونه ی  مامان من

تا رفتیم تو  ن.ه گفتش که   کرکس و زبون بسته و همون طور دسته گل و شوهرش همین الان اونجا بودن !

  در حالی که من تازه یک ساعت بود از کرکس جدا شده بودم و به من نگفته بود ولی من با خودم و مامانم حساب کردیم و دیدیم خیلی زشته من خونه ی  اونها نرم تازه یک ماه نشده که شام دعوتمون کرده بود و یا چهار شنبه سوری با هم بودیم در ضمن خانوم مودبی هم هستش و طوله تابستون هم هی می خوایم همدیگر و باغ ببینیم

مامانم گفت درسته کرکس بهت نمیگه ولی تو اشتباه نکن

لطفا بگید کار بدی کردم یا خوب ؟  اگر نظر نوشتنم خیلی سختتون بد ! میتونید یک کلید واژه  ی  خوب و یا بد رو برامون بفرستید تا  توی قرعه کشی شرکت داده بشید !

نامردید اگه نظر ندید البته اکثرا نازن هستید ! ولی این تیککه مخصوصه (ادموند)  بود تا حتما نظر بده  !

تا رسیدیم رنگ از روی ن.ه  پرید !

چرا چون که برادرش ماشین اونها رو برداشته بود و با زنش رفته بود عید دیدنی و ن.ه نمی خواست کرکس بفهمه ! من خودم هم بی اندازه ناراحت شدم و خجالت کشیدم  همون جا بودیم که که کرکس زنگید به خونه  ی مامان ن . ه که بیاین برین خونه  ی  پدر  شوهر ه  دسته گل !

 

  باز هم به ما نگفت ! همین که ن.ه برگشت بهش گفت که آره آی تک و شوهرش اینجان ! خیلی دلم می خواست کرکس رو ببینم چه قدر حالش گرفته شده بود که نتونسته بود من رو ضایع کنه و پیش همه بی ادب نشون بده !

ن.ه گوشی رو قطع کرد و برگشت با یک جور حالت ترس به مامانش نگاه کرد اون هم گفت باشه پس زنگ بزنید تا داداشت بیاد و ماشینتون رو بیاره ! ما هم گفتیم خوب ما میرسونیمتون

( این رو هم بگم که از اون روز ماشین مهندس با کلاس دست برادر زنش موند تا دو سه روز ) صد البته که این موضوع مهمی نیست ولی اونی که جالبه واکنشه کرکسه که وقتی من سوار ماشینه شوهرم میشم میگه خوب پیاده برو ! مگه بچه ام راننده  ی تو هستش؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و یا اگر بفهمه که مامانم سوار بنز آخرین مدله  ما شده سکته میکنه و علنا هم میگه که آره پسره من خنگه ! و .....)

 

مهندس با کلاس گفتش که خوب الان اونها خونه هستن ؟ من هم گفتم واللا ما نمیدونیم به ما نگفتن !

 در همین لحظه زبون بسته زنگید به گوشی شوهرم که مهندس با کلاس و ن.ه رو هم بردار و با هم بیاین خونه ی بابای  داماد!

عجب؟!

 پس لو رفتن این جورییه !؟

 خلاصه رفتیم و کرکس و دسته گل در این شرایط دیدنی بودن ! رسما داشتن پاچه خواری میکردن!

دیدین مربی های مهد جلوی مامان ها با بچه ها چه قدر خوب و مهربون حرف میزنن !؟ هی قربون صدقه ی بچه ها میرن و هی دست میکشن رو سرشون ؟!  اما به نظرتون بعد از رفتن مامان ها چی میشه ؟ من خودم همیشه پشت دره مهدی که آریا دو هفته رفت وایسادم و گوش کردم !!!!!!!!!!!!!!!!

 داستان خونه ی ما وقتی که ن.ه میاد و یا جلوی مادر شوهر و پدر شوهره دسته گل قرار میگیریم این شکلیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 فردا صبحش کرکس با همه ی اعوان و انصار که بشه دسته گل و شوهرش و ن.ه و مهندس با کلاس اومدن عید دیدنی خونه مامانم که به ما هم  گفتن ولی نرفتم !!!!!!!!!!

به هر حال و در هر صورت من کاری کردم که کرکس نمی خواست اون کار انجام بشه !!!!!!!!!!! و این خودش خیلی زیاده !اگه منطقی حساب کنیم اون همیشه کارهایی میکنه که من دوس ندارم و من هم کاری کردم که اون دوس نداشت !!!!!!!!!

  اینم بگم که وقتی مامان و بابای  من اومدن خونه ی کرکس عید دیدنی ٬ گاوه سیاه رفت توی اتاقش قایم شد و نیومد بیرون ! که چی بشه نمیدونم ؟! عید دیدنی هم نیومد

 برادر کرکس براش در کنار عیدی یک پتوی ! خوشگل هم مثله هر سال گرفته بود ن.ه به کرکس گفت که با پول بهش بفروشه ٬ اون هم گفت چند تایی دارم ٬  همه رو ببین بعدا ٬ بعد هم به ن.ه گفت که حالا بذار باشه بعد ! بذار این جا خلوت بشه ! 

 فکر کنم منظورش به من بود ! حالا اگر من پتو هاش رو میدیدم چی میشد ؟؟؟؟؟

 خوشبختانه رفتار توله های دسته گل با آریا بهتر شده و میومدن خونه ی ما تا باهاش بازی کنن  

 انقدر میترسم امسال توی باغ باز هم بهش بی محلی کنن

راستی کرکس برگشت جلوی ن.ه به دخترش گفت یعنی چی آدم عیدی به دخترش ظرف و ظروف و آت و آشغال بده ! آدم باید واسه دخترش طلا بگیره والسلام ! بقیه ارزشی نداره !

    در ضمن ن.ه هم مهندس با کلاس رو مجبور کرده که خونه بخره در حالی که اونها خونه ی سازمانی دارن

و فعلا هم نمیتونن بیان تبریز  اما ن.ه جان به من گفتن که خونه میخرن تا وقتی که منتقل شدن اینجا  مجبور نشه بره جای دیگه ! ( یعنی این جا ) ! و فرمودن خونه ای که میخرن باید بسیار نزدیکه خونه ی مامان جونشون باشه   ! نه کسه دیگه ! (کرکس)

در ضمن رفتنی هم با ما خداحافظی نکردن !

 داداشم و لیدا هم ذیروز اومدن تبریز واسه دو روز لیدا خوشگلتر هم شده و یک تیپ خوشگل زده خیلی هم دوس داره تا هی بهش بگیم من هم برای حفظ روحیه اش هی میگم لیدا جون خیلی ماه شدی . خیلی عسلی و..... 

اول رفتن خونه ی مامان  لیدا و یک هفته ای موندن

دادشم هی الکی  میگفت نه اول باید بیایم اونجا و فلا ن ٬ ما هم گفتیم نه بابا شما هر جور راحتین

 حالا هم هی با خودتون  ترانه ی (همه چی هنوز همون جورییه) رو با آهنگه همه چی آرومه همون طوری واسه خودتون توی حموم بخونید !

 همه چی هنوز همون جورییه !

همونطور  ..... و

همه چی هنوز همون قدر بده ! و تازه داره بد تر هم میشه ؟!

ولی به هر حال من عاااااااااااااااااااااااااااااشقه   عید نوروز هستم   فرقی نمیکنه با خودش چی بیاره همیشه دل آدم رو میلرزونه .

لینک نوشته

چهار شنبه سووووووری
سلام دوستای گلم

 من عاشق  چهار شنبه سوری هستم کلا آتیش رو شن کردن رو دوست دارم وقتی میریم باغ زبون بسته میگه آی تک بیا به رسم نیاکانمون آتیش روشن کنیم

    به پسرم هم کاملا در مورد چهارشنبه سوری و دلیلش و قشنگیش توضیح دادم  منم کلا از شب سه شنبه  تا اول عید هر شب یک آتیش  روشن میکنم خیلی دوس دارم

امسال هم براش کللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی ترقه و کلللی آتیش رو شن کردیم من از آتیش پریدنی گفتم

 زردی من از تو > سرخی تو از من

 آریا هم شنیده و کمی متوجه شده  بعد از من دنیز رو صدا کرده بهش گفته بیا اینجا پریدنی بگو

ساری  ٬  سن ٬  آتیل ٬ من !!!!!!!!!!!

 تازه از ماهه محرم براش بیست تا شمع مونده بود همه رو وسط اتاق تو ی سینی آتیش زده بود که اونها هم آب شده بودن توش یکی از روسری های مامانم رو هم انداخته بود با چند تا دسگیره ! با  همکاری دنیز تو یاتاق و روی فرش هم چهار شنبه سورس کردن مامانم هم گفت بذار بچه ام خوشحال شه .

یک خاطره ی دیگه در مورد چهار شنبه سوری دارم اونم تماشای فیلم چهار شنبه سوری همراهه همسر محترم بودش ! لحظه به لحظه حالش گرفته تر میشد /!  داستان اون فیلم دقیقا توی زندگی ما رخ داده بود .

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

 شوهرم دوشنبه با دوستاش دوره داشتن توی خونه ی یکیشون من خونه ی مامانم بودم > شب ساعت سه بود که گفت بیام دنبالت گفتم نه ما شب می خوابیم این جا

 صبح که داشته میومده مغازش کرکس داشته حیاط میشسته کللللللللللللللی  زر زر کرده که آره زن های شما خانووووووم هستن ! اون از برادرت که صبح تا شب زنش رو میبره میگردونه اینم از تو زنت ! که همیشه مهمونی و گشت و گذارید ! فقط ببرین اون ها رو بگردونینی و براشون پول خرج کنید ! ما که آدم نیستیم !! منظورش به ۵ شنبه ی هفته ی قبل بود که هنوز براش تاریکه که ما کجا بودیم ! و ول نمیکنه ! دنیز همیشه وقتی کسی بهش گیر میده ب رمیگرده فارسی میگه ووووووووووووووووووولم کن !

  باید به کرکس بگم جیگر این یک از هزاره !!!!!!!!! ولم کن! بسه بی حیا > حیا کن ..... من رو رها کن !

 بعدش هم به شوهرم گفته که آره خوب هر دو تا تون حق دارین من که بهتون .... اونها بهتون .... !!!!!!  باد هم به اونها برسین !!!!!!!!و ....

 به نظر شما چی کار کنیم ؟ آیا باید کرکس هم بعله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که پسراش واسه ما پول خرج نکنن و  یا باید من و ن.ه بعللللللللللللللللع  که زبون بسته واسه ما پول خرج کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  و یا آیا باید کرکس متوجه بشه که خوب شوهره واسه زن هاشون پول خرج میکنن و با همسراشون چون خواهر برادر نیستن پس ......................... و کمی از اون حسودییه بیش از اندازش کم کنه ؟

 لطفا من ٬ عشقم ٬ ن.ه و مهندس باکلاس ٬  کرکس و زبون بسته رو راهنمایی کنید

----------------------------------------------------------------------------

 خلاصه به شوهرم گفته شام بیاین بالا که مامان و بابای ن.ه می خوان عیدی ش   رو بیارن اینجا

 شوهرم بهم زنگید که برو اونجا من هم ساعت ۵ رفتم گفتم چرا حیاط رو میشستی میذاشتی بمونه ( در حالی که اکثرا من میشورم )  گفتش نه !!!!!!!!!! شما ها عادت به کار کردن ندارید !!!! خودم شستم تازه دخترم می خواست بیاد بشوره نذاشتم !  منهم گفتم همیشه من شستم امسال هم میشورم !

 خلاصه رد شد و رفت کل کارهاش رو کرده بود و بهش گفتم اگر می خواد یک دسر ساده براش درست کنم  ( آخر سر تعریفش رو میذارم )٬ کمی ظرف شستم و بعدش مهندس با کلاس خرید و من درست کردم و این رو هم بگم کرکس نهایت سوئ استفاده رو از مهندس با کلاس کرد و کلی دوشیدش !

 ـــــــــکرکس  : اومدنی سه کیلو گوشت بخر !

------------پسرش : واسه شام می خوای ؟

 ------------کرکس نه همین جوری ! واسه فردا پس فردا !

و ..............

یعنی کلللللللللللللللللللللللی براش خرید کرد تا ن.ه نبود

 اون روز هم جلوی زنش بهش گفت آره تو زن نگرفته بودی برام سالی دو سه تا اودکلن صد تو منی میخریدی ! الان نمیگیری دیگه !!!

  با کلی شیرینی خامه ای !

 من یک پیرهن مشکی ساده پوشیده بودم  یک وجبی بالاتر از زانوم و با جوراب شلواری مشکی یقه ی گرد گشاد و دامن پلیسه داره تازه گرفتم .

ساعت ۸ شب ن.ه و مامان و باباش اومدن

ن.ه یک بلوز نقره ای براق کار شده کوتاه و چسبان تنش بود با شلوار تنگ مشکی

من کلا از مامان و بابا و خانواده ی ن.ه و البته خودش خیلی خوشم میاد

 درست برعکس خانواده  ی من ٬ آروم و مهربون بدون تنش و درگیری

براش یک سفره ی هفت سین بزرگ بدون سرکه البته  با یک سبزه ی خیلی خوشگل و خیلی بزرگ که شکل بیضی بود با دو تا تخم مختلف سبز کرده بودن  یکیشون به قرمز میزد یکیشون سبز بود و راه راره درست کرده بودن

ماهی و آینه و کبریت و نمک و  کوزه و  ...  میوه و البته که دلمه ی چهار شنبه سوری مامان ن.ه خیلی ریز درست کرده بود و کلا برگای ریز انتخاب میکنه و تازه اونهار رو نصف هم میکنه ! کمی بزرگتر ا زکوفته قلقلی ها  بودن ! من انگشتی درست میکنم ولی کرکس میگه خودت رو خسته نکن  و خودش دلمه درست میکنه اندازه ی نارنگی !!!!!!! که البته ماله اون خیلی خوشمزه تر میشه و مهم مزه اشه

 گلابیه بادوم  خریده بودن و البته که لوزی رو خودشون درست کرده بودن یعنی مامان و باباش با همدیگه هم لوزی گردو  بود هم بادام زعفرانی هم سفید   و دولایه

چند تا از این شیرینی های خوشمزه ی شهرای اطراف هم بود مثل باسلق مراغه که خخخخخخخخخخخخخیلی عالی هستش ٬ آجیل هم یکیشون کلا مغز بود فندق و پسته و بادام هندی و ...و یکیشون هم مغز گردو و مویز و کشمش و ....

 یک ظرف خوشگل واسه کرکس و یک ظرف خیلی ناز و گلدونش هم واسه ن.ه  و البته به خاطره گرونی طلا ٬ نتونسته بود طلا بذاره

   کرکس هم سوپ و زرشگ پلو با آلو و قیصی درست کرده بود با سالاد کلم

 یک چیزی هم از تلوزیون یاد گرفته از کانال استار ولی چون ادویه هاش رو درست نشنیده بود مزه ی کثیفی!!!!!!! در اومده بود که خودش هم خجالت کشید گوشت چرخ کرده بود با بلغور و  کلم برگ سفید

 ..... ولی ادویههاش رو نفهمیده بود یک ذره از اسمش یادش مونده بود بهم گفت که منظورش گرد غوره بود که البته کرکس نفهمیده بود تازه داره باقلوا درست میکنه آردش رو اشتباهی میزنه رفته مربای بالنگ درست کرده تلخه تلخ ! فقط شکل گل در اورده که خیلی ناز شدن  گفت کسی نمیتونه بخوره گفتم پس بذار بمونه واسه عروسی گاو سیاه !!!!!!!!!!

   کرکس  و شوهرش با طرز رفتارشون واقعا آبرو ریزی کردن ! هر چی بلد بودن نثار همدیگه کردن...........

 مثلا زبون بسته داشت از فریزر یخ بر میداشت که تقریبا داشت الون پایین رو میکند که کرکس داد زد که آههههههههههههههای  بسسه کندیش خراب کردی یخچال تازم رو و ..... اون هم گفت پولش رو کی داده  ! حرفای گنده تر  از دهنت نزن ! به تو چه من خونه ی خودم چی کار میکنم ! بفرما بیرون !

 

 بعدش هم زبون بسته به بابای ن.ه گفت من هر وقت می خواتم بیام خونه ی شما ! کرکس نمیذاره و میگه نه !!!!!!!!!! نمیشه بریم ! می خوای چی کا راونها رو ؟!!!!!!!!!!!! لازم نکرده بریم ننه بابای ن.ه رو ببینیم ! اونها چی چیه  ما هستن !  و هر جور بلد بود سه کرد !

بابای ن.ه هم از اول تا آخر در مورد اون دخترش حرف زد که یکی از شهرا ی اطراف عروسه و شوهرش هم چندان مثبت نیست و میگفت که دلش براش یک ذره شده

 مادرش ه م هی پشت سر عروسش مسگفت که آره ! سه ماهه خونه ی ما نیومده ! آخرین بار همونی که با شما اومده ! تازه نوه ام هم همیشه میشینه بغل عروسم و نمیاد طرف من !

اون روز کرکس مدام برای آریا عشق در میکرد ! و هی میگفت بیا بغل من و بوسم کن و ....

زبون بسته هم طبق معمول قربون صدقه ی آریا میرفت که آره نوه ی اولمه و نوه ی منه و هم اسمه منه و ادامه ی اسمه منه و.... اولین پسرمه و  خواستم بگم پس بیزحمت وقتی به پسر دسته گل عیدی یک ۵۰ تومنی میدی به پسر من ۱۰ تومن نده و به اون هم ۵۰ بده ! حالا بیشتر نخواستیم

جلوی دسته گل و شوهرش میگه که آدم نوه ی  دختریش رو دوس داره پشت سرشون این جوری .......

خلاصه ...................

ظرفا رو با ن.ه شستیم دسر متن هم خوب شده بود

دسته گل هم خونه ی مادر شوهرش بود !!!!!!!!!!! حالا چه عجب  شده بود وعلوم نیست و کر کس می گفت که آره دخترش نمیرفت و اونها رو اصلا دوس نداره ! و....

آهان دوشنبه بود فکر کنم که بابام اومد جلوی شوهرم بهم گفت که آره بچه ات گرسنه بود( رحمم اومد بهش) دلم براش سوخت و منهم جواب ندادم بعدش ه م بهم گفت آره من اصلا اشتباه کردم که با تو حرف زدم ! دو روز باهات حرف زدم پررو شدی

لازم به ذکره که من اون از وقتی یادم میاد قهر بودیم تا الان ! تا روز یکه سر خواستگاری دنیز بود و اون به من جلوی شوهرم گفت

 برو از خونه ی من گم شو  ...

و بعدش زنگید و کلی گریه کرد و  به غلط کردم و..... افتا د از اون روز سلام و علیک میکردیم تا دوشنبه رفت ایشالللللللللللللا تا زمان مرگش

 

دو هفته قبل هم خود به خود هرچی بلد بوده به دنیز گفته و با هم اصلا حرف نمیزنن ! این اواخر من رو به نوعی مسخره میکنه خیلی حال میکنه که کرکس با من و آریا اون جوری میکنه فهمیده که مجبورم برم خونش و دیگه فکر میکنه که چه خبره ! شما تا حالا عقرب سیاه دیدین ؟

یک ذره خوبی توی وجودش نیست ! همش بدی همش مسخره همش آزار

بابای من همون کسی هستش که ده سال قبل زنگ زده بود به پلیس که بیان برادرم رو ببرن ! به چه علتی ؟ معلومنیست

 خودش که میگفت دیگه بسسسشه از خونه ی من بره بیرون مفت خوری بسسه من همسنه اون بودم خرجه  برادر و خواهر و پدر مادرم  رو هم میدادم بره کارتون خوابی کنه !

   

 وقتی هم که برادرم هفت ساتله بود با کابل انقدر زده بودتش که هنوز هم جاهاش به صورت برجستگی مونده روی پوستش

من هم که کلاس اول بودم در  رو باز میکرد و شناسنام رو میداد و میگفت برو ! من جمعه های خلوت و کثیف ساعتها پشت در گریه میکرد

 اون روز داشت با  دستش مثلا پسرم رو ناز میکرد اما به یک نحو آزار دهنده ! هی دستش رو میزد به زیر گردنش و .... بچه ام ناراحت شد و من هم گفتم ولش کن  عصبی میشه !

گفت چرا من این کار رو نکنم ولی اون بیاد خونه ی من بخوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 الن بیست و پنج ساله که حوابیده توی خونه

به کار و حرفه همه میرسه و دیگه خانومای همسایه توی کوچه پیشش کم آوردن فقط به این میرسه که کی رفت و کی اوم و چه ساعتی بود و با کی رابطه داره ! از خدا هم که نمیترسه میره همش رو بیرون میگه و آبرو ریزی میکنه !  دیگه روم نمیشه از کثافت کاریهاش بگم  !مرتیکه  ی پست ! خوب من کرکس رو خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون دوست دارم .

 آریااین روزها خیلی بد شده خیلی اذیتم میکنه دیشب رفتم آرایشگاهه دوستم  دو تا از صندلی های بزرگ و فلزی رو که برای خواب و اصلاحه پرت کرد روری یکی از آینه های بزرگ و شکست فقط ۵ دقیقه اونجا موند.

مامانم اومده بود اینجا آش کلم قمری که خیلی عالییه و دلمه درست کردم و واسه دوستم که آرایشگاه داره بردم برای کرکس هم بردم با یک سبزه واسه دسته گل .

 


ادامه مطلب
لینک نوشته

تو روح بلاگفا .
سلام خدمت دوستای گلم

 

 یک سوال

اگر این (سرعت ) با حلزون و لاکپشت مسابقه بده  کدوم یکی از این سه حیوان !!!!!!!!!! برنده میشن ؟

 گزینه هایی که امکان داره که کلا توی مسابقه شرکت داده بشن !

الف -- حلزون

ب -- لاکپشت

خواهش میکنم اگر لطف نکنید و نظر ندید لا اقل اسمه یکی از این دو تا جونور رو برامون بنویسید ! لطفا

-----------------------------------------------------------------------------

 دیشب از ساعت دو تا پنج صبح یک پست گذاشتم خیل کوووووووووووتااااااااااااه البته !

 تا شش نشستم که به روز بشه که نشد و پرید !

 تو رو خدا قضاوت کنید ! یاد آوری و مخصوصا دو باره نوشتن خاطرات ! کرکس چیزه آسونییه ؟( حالا نه که مجبورم بنویسم !

 

---------------------------------------------------------------------------

---- اولا این که مستاجر ه میلیاردر ما خونه رو خالی نمیکنه

 

زیرا برای این که بچه گیر آورده ! والسلام

آقا خودشون اگر کلله داراییشون رو بفروشن ۵۰ تا از اون آپارتمان میتونن بخرن تازه دو واحد از خونش هم کاملا خالی هستش و میتونه بده برادرش یک مدت اونجا زندگی کنه ولی زنش هیچ مدلی با جاری کنار نمیاد  ! ولی میگه هر وقت خونه به قیمته مفت یعنی رهنه کامل پیدا کرم خالی میکنم ! همین

---------------------------------------------------------------------------------------------

     --- یک ماهه قبل توی اینتر نت داشتم در مورده ازدواج ها و ارتباطشون با ماههای تولد میخوندم ٬ من خیلی به روانشناسی ماههای تولد علاقه دارم و برام مهمه . نوشته اگر زن اردیبهشت با مرده خرداد ازدواج کنه  ٬ در حالی که زن از صبح نشسته توی خونه و بهترین غذا رو درست کرده و خیلی سعی کرده از مواد ه طبیعی و سالم و مقوی استفاده کنه و به سلامت اعضای خانوادش خیلی اهمیت داده یک دفعه شوهره متولده خرداد سر میرسه که عزیزم حاضر شو شام بریم بیرون ! و این رو هم من میگم که شما خساست ذاتییه متولدین اردیبهشت رو هم به این مورد اضافه کنید !!!!!  به اضافه این که من وقتی سبزی اک کنم برای سلامتی آب ساقه هاش رو میگیرم و می خورم ! 

 خلاصه داستان بیرون غذا خوردن اون هم توی رستوران های شیک و گرون شده کار هر روز ما مثلا امشب هم کللی یاده شدیم در حالی که مامانم به زور میگفت بمونید شام !

حالا اگر من به شوهرم بگمکه نه نریم بیرون باهام قهر میکنه ! ولی جدی پولش به کنار من دلم نمی خواد که پسرم مثلا بیرون کباب بخوره و حالم  به هم می خوره ! میگم همون پول رو گوشت بگیر چرخ کنیم و تو خونه هی براش کباب کنیم ! هر چی من رشته کرده بودم پنبه کرد . من توی خونه واسه پسرم میوه خشک میکردم و بسته بندی خوشگل میکردم و اون هم با کمال میل می خورد ولی شوهرم اومدنی در حالی که صد دفعه بهش سفارش کرده بودم  براش سه چهار بسته چیس میخرید و خیای به خودش افتخار میکرد ! غذای بیرون رو جوری با اشتها میخوره که انگار دو ساله برنج ندیده ! همون رو خونه با اکراه میخوره تازه به جون بچه ام دستپخته من بد نیست !

  من ه رروز برای پسرم آب میوه های متنوع و طبیعی درست میکنم اون هر هر کر  کر میاد خونه تا من عصبان ینشم از جیبش یک نوشابه فلزی در میاره واسه پسرم با سه چهار تا بسته ی آب میوه ی قوطی ! میگم این مواد نگهدارنده داره ! میگه نه !! روش نوشته کاملا طبیعی ! میگم مواد نگهدارنده و رنگ زرد بعضی هاشون بیش فعالی رو تحریک میکنه ! میگه از کی تا حالا دکتر شدی؟ 

 از همون اول هم برای این که راحت با من تنها باشه و بچه رو از سرش وا کنه براش کارتون های جور وا جور که ماله نو جوون ها بود باز کرد و پسرم رو وحشی کرد !

 ازا ین کا رهاش و کم عقلی هاش متنفرم ! واقعا متنفرم ! وقتی پسرم داشت اون غذا رو می خورد م یخواستم خر خر  ه  ی شوهرم رو بجوم ! از این کاراش نفرت دارم

مثلا من خودم تو ی خونه پودر موسیر درست کردم ٬ این فردا اومد با یک بسته پودر موسیر ! میگم ما که داشتیم ! میگه این توی ظرف خوشگل وایمیسسه ! مثلا اگر آشغال رو هم با بسته بندی بخره میگه قشنگه ! من یک جفت کفش خریدم اول خیلی خوشش اومد و  حتی ازم خواست اون شب هم بپوشمشون !  چرا ؟ چون گفته بودم نود تومن خریدم و این برای ما رقم خوبی هستش ٬ فرداش که گفتم سی تومن دادم گفتش دیگه حق نداری اون ها رو بپوشی و رفت برام یک جفت کفشه مسخر ه ی مارکه ترکیه خریده ! چرا ؟ از جعبشون خوشش اومده ! از این کار هاش متنفرم

تازه کرکس همیشه که  من شوهرم رو               مجبورش میکنم و پاچه ی من رو میگیره

-------------------------------------------------------------------------------------------

   ۴ شنبه دعوای شدید و قهر داشتیم ۵ شنبه دنیز اومد این جا آریا پدرش رو د راورد ولی رفتنی با خودش برد ش  ! من هم از خدا  خواسته چراغ ها رو هم خاموش کردم و تنهایی نشستم و شام هم نذاشتم میدونستم که در جا میگه بریم شام بیرون ! تااومد تو گفت عزیزم شام مهمونه من؟ بر خلاف میلم گفتم باشه !  رفتیم کافه سنتی و چون آریا خان نبود که زهره مار کنه قلیون و...بر پا کردیم  تا ساعت دوازده که آریا از آزاره مامان و دنیز خسته سدو گفت بیاین من رو ببیرن این ها هویلا هستنو کللی من رو کتک زدن !کلا تازگی ها یاد گرفته که مارهایی رو که خودش انجام میده بندازه گزدن این و اون

 انقدر دنیز رو زده بود که ا زحال رفته بود بعدش هم مامانم داشته نماز می خونده اومده بهش گفته که چییه ؟ به خدا جون میگی من رو آدم کنه ؟    نترس ! من   درست نمیشم !!!!!!!!

 

 بعدش دنیز بهش گفته بیا با خدا جون حرف بزن ازش تشکر کن  و هر چی دوست داری ازش خواهش کن

 آریا هم گفت س خدا جون یک سنگه گنده بنداز کلله ی آننه !

مامانم گفته چرا آخه ؟

گفته چون من رو دعوا میکنه و وقتی من دنیز رو میزنم اون عوضه این که بیاد کمکه من و دنیز رو بزنه من ور میزنه و از روی دنی زمیکشه پایین !

مامانم و دنیز بهش گفتن آننه تو رو خیلی دوس داره خیلی مهربونه عاشقه تو هستش تو همه چیزه اونی

که برگشته رو به سقف گفته پس خدا جون (  بیژحمد ) اون سنگ رو برش دار !  و زنگیده به گوشیم که بیا این ها من رو کشتن ! رفتم دیدیم مامانم و بابام رو کرده توی اتاق هاشون و جلوی در ها مبل گرفته میخ کوبیده و نمیذاره بیان بیرون  اون بیچا ره ها تکون نمیخورن !

تازه دنیز رو هم اسب کرده بود و خودش شده بود ( سامورایی جک ) و هی با پارچ روی فر شها آب میریخت !

نمیدونم در مقابله این همه صبر و تحمل و از خود گذشتگییه دنیز چی بگم ! خیلی شرمندم میکنه ٬ در حالی که من نمیتونم بچه ی خودم رو تحمل کنم اون آروم گریه میکنه تا من آریا رو دعواش نکنم ٬ خدا رو شک رکه به دنیا اومده و من اون  رو دارم خیلی برام مهم  عزیزه . حتی وقتی قهریم با  یک اشاره  ی چشم انگار که صد صفحه نامه رد و بدل کردیم .  خیلی دوستش دارم و ناراحتیش قلبم رو تیکککه پاره میکنه

با مامان هم همیشه در گیری داشتم که تقصیرا بیشتر ماله اون بود ولی اون بیچاره هم مثله همه ی مادر ها همیشه حواسش به منه اخلاقش بعضی وقتا خیلی بد میشه ولی بی  منطقیش وحشتناکه ! خیلی خود رای هستش و خیلی عجولانه تصمیم میگیره وقتی ناراحت میشه عمدا جوری حرف میزنه که من حتما گریه کنم و انگار اصلا همون آدم قبلی نیست

   این رفتار گاه به گاهه اون وقتی با بد اخلاقی و عصبانیت من توام میشه دیگه نمیشه دعوا رو کنترل کرد

 و بعد ش هم عادته بدی که در وجودتک تکه اعضای خانواده ی ما نهادینه شده که میشه قهر کردن ! اصلا مامانم همون اولش که کم آورد روش رو میکنه اون ور ! جوری که گردنش درد بگیره 

دنیز همیشه میگه آدم باید دیوانه باشه تا با کسی قهر کنه که مجبوره باهاش آشتی کنه! که چی شما ها قهر میکنید در حالی که ۵ روز دیگه مجبوریدکه آشتی کنید !

  ولی جالبه که با این حال من مهربونترین مادره دنیا رو دارم ٬ همیشه و در همه حال به فکره منه که چه طور من و بچه ام رو سرگرم کنه حواسسمون رو پرت کنه تا ناراحت نشیم از کارای کرکس همیشه مهمونی  رفتنو دعوت کردنش رو وقتی میندازه که دسته گل بیاد اینجا و من مجبور باشم برم بیرون خونه اش رو الان درست ۵ ساله گذاشته در اختیار آریا ! هر چی میشکنه هر چی خراب میکنه

 ا زلپ تاپ بگیر تا ال سی دی و هفته ای یک بار حتما یک بسته رو غن مایع میریزه توی ظرفه آبلیمو ! همیشه ساکت و آروم شروع میکنه به جمع کردن تا من نفهمم و خجالت نکشم تا  حالا آریا حتما سه بار خونش رو با شیر ! شسته ! با شیر چرب و چیلی همه جا لکه ی سفید میشه اما تا صبح بعد که من برسم پاک شده !

   یک فامیله دور داریم که بچه اش تقریبا مثله آریاست که مامان دختره بهش گفته که تا بچه ات بزرگ نشده  خونه یمن نیا ! من یازده میلیون ندادم مبل که پسر تو روشون بپر بپر کنه ! در حالی که آریا وقت یعصبانی میشه روی مبل ها کارد میکشه ! پشتی های ابریشمه مامانم سر سر ه ی اون هستش

 تازه با اون اوضاع قمر در عقرب و پر از تنش و تیکککه پرون ی های بابام و ...   چندین بار مامانم بهش گفته که این دختره منه و من تا زندم دعوتش میکنم به خونه ی خودش . تازه بابام می خواد دنیز رو از سزش وا کنه چه برسه به من .

کاش خجالت نمیکشیدم و از دست و پای مامانم میبوسیدم کاش اخلاقش کمی بهتر بود کاش در کناره  قلب بزرگ و مهربونش کمی هم منطق داشت .

------------------------------------------------------------------------------------------------

  خلاصه بعر از شام رفتیم آریا رواز خونه ی مامانم برداشتیم دوازده شب بود رسیدیم خونه که آریا گفت برین بالا شوهرم به من گفت که تو هم بیا ٬ اکثرا تنها میره ولی این دفعه اصرار کرد کهمن هم برم گفتم تیپ تازه زدم مامانت سکته میکنه گفت محلش نذار ! صبح زنگ زده بود به من و میگفت آی تک بی خود کرده آVیا رو نمیذاره بیاد بالا ! به چه حقی نمیذاره نوه ام بیاد بالا !

   رفتیم با ن.ه و مهندس باکلاس سلام و احوالپرسی کرکس مهربون شده بود کلا وقتی ن.ه رو میبینه آدم میشه  ! بس که اون دختر محلش نمیذاره ٬ ن.ه موهاش رو رنگ کرده بود  کرکس میوه آورد ! داشت ظرف میشست که از تعجب شاخ در اوردم ! ن.ه جوری رومبل لم داده بود که انگار کرکس کلفتش هستش ! می خواست چایی بیاره که شوهرم گفت پاشو بریم !  پسرم رفت آشپز خونه آب بخوره دنبالش رفتم دیدم به کرکس گفتش که مامان جون من خونه ی مامانم تنها رفته بودم بدون آننه بابام . کرکس گفت بچه باز تو داری دروغ میگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 که من بهم بر خورد گفتم نه راس میگه اون جا تنها بود و ما نبودیم البته اکثرا آریا خونه ی مامان میمونه

یک ظرف بلوری دستش بود که یک دفعه گذاشت زمین من ترسیدم بشکنه !  هی  می پرسید

پس شما دو تا کجا بودین؟ ها ؟ ها ؟ ها؟ ها ؟ ها ؟ ها ؟

 کجا رفته بودین !

 ---------------------------

 من ا زسر لج جواب ندادم ! گفتم بذار بسوزه اون که هی میگفت کاسه کوزتونرو میریزم تو کوچه ! انگار ما اینجا نیستیم و اون نمیتونه رفت  و آمد ما رو کنترل کنه و در کوچه میباشیم البته علی چپ !!!!!!!

 دیدم آریا روکشیده یک گوشه داره بهش شکلات میده که بگو آننه بابات کجا بودن ! اون هم که فقط چرت و پرت میگفت هی میگفت اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بذار فکر کنم !!!!!!!!!!!!!!

   موندم در عجب که اگر من اون جا شام رفته بودم و ظرف نشسته بودم کرکس چه بر خوردی میکرد ! ماشین ظرفشویی هم که فقط واسه کلاس اومدنه ! تازه هی میگه این رو لازمندارم و میفروشم ! من هم که خنگ نیستم میبینم داره نقشه میکشه که بده به دخترش !

-------------------------------------------------------------------------------

 ظهر ساعت دوازده زنگید که ساعت ۴ حاضر باش میریم عروسی

گفتم چشم و قطع کرد

 ........................................... من تازه دو و نیم راه افتادم رفتم آرایشگاهه دوستم ! 

 یعنی شوهرم دو نیم اومد دوستم نیم ساعته سشوار کشید جلوی موهام رو کوتاه کرد  خودم هم آرایش کرده بودم و تا من برسم خونه شد سه و نیم ! اومدیم دیدم هنوز نرفتن کرکس گفت داشتم میومدم بهت زنگ بزنم کجایی پس ؟ باز هم جواب ندادم و گفتم ببخشید معطل شدید و دسته گل هم هی با صدای بلند میگفت مامان بیا آی تک هم اومددیگه !  یعنی ما منتظر تو بودیم !  شوهرم دمه در منتظربود ما سه ثانیه بعد اونجا بودیم که دوباره برای این که شوهرم بشنوه کرکس شروع کرد به گفتنه این که آره داشتممیومدم بهت زنگ بزنم آره منتظرت بودم و زنگ میزدم و ! .. بعدش هم به شوهرم گفت اگر نهار نخوردی برو بالا هست الهی مادرت فدات شه الهی مادرت بمیره ( اشالللللللللللللا )

---------- آقا چشمتون روزه بد نبینه که ما دیدیم توی تالار یک اتفاقایی افتاد ! یکمادر شوهره دیوانه! با یک عروس مظلوم که بشه یکی از فامیلیا دور کرکس

 زنه دیوانه بود حتی عروس رو نذاشت از وسط سالن رد شه و برد از یک گوشه تا برسه به سن و میگفت که آخه فامیلای من این ور نشستن ! وقتی هم که خانومه کارمنده هتل اومد سر ه میز ماتا ظرف ها رو پر  کنه دوباره ٬ مارد شوهره اومد گفت لازم نکرده این ها فامیله عروس هستن ! اول تا آخر وایساد بیخ گوش پسرش و گفت نشین پیش عروس وایسا پیش من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدش هم با موبایل زنگید به براد رهاش و هرادر شوهرها شو ...و به عروس گفت که صحبت کن و اجازه بگیر !!!!!!!!!!!! حالا عروس یتعطیله و عروس داره گریه میکنه

 کرکس هم هی به من  ن.ه میگفت ! ببینی د مادر شوره این جوری میشه ! نه مثله من !

عروس رو مجبور کرده بره آرایشگاههه خوده مادر شوهره ! نه اونی  که می  خواسته!

 ن.ه  گفت آخه واسه این پیر زن چه فرقی میکنه که این عهروس کجا بره ! من هم گفتم چون این اولین پسرش هست که زن گرفته اینه که خیلی ناراحته و اولین عروسش  هم هست پس خیلی اذیتش میکنه !

          کرکس یک مدت لال شد بعدش برگشت گفت خوب آره دیگه این عروسه اولشه و مادر شوهره فکر میکنه که هوو اومده روش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 این است  تصوره کرکس به آی تک !!!!!!!!!!!!!!!

من طبقه معمول لباس مشکی داشتم که حاضری بود ول یاگر خیاطش هم میومد نمیشناختش ! آخه من عادت دارم هر چی رو که بخرم کلا تغییرش میدم ولی اگر هم بدم خیاطم که اون هم یکی ا زدوستای گلمه که خیلی خیلی دوستش دارم برام بدوزه که کارش حرف نداره اصلا  دست نمیزنم ولی اون خانوم چون تازه زایمان کرده کار نمیکنه فعلا و جماعتی رو آواره کرده ! اینه که حاضری می خرم و لی  کلا تنغییر ش میدم تا جایی که به دلم بشینه !  مثلا پدر شوهرم ا زمکه برام یک جفت کفش گرون قیمت خریده بود که جنسش حرف نداشت فقط خیل خیلی نوک تیز ! من اول نگینش رو عوض کردم بعدش هم نوکش رو بریدم و شد جلو باز که فقط یک ناخنم پیداست انقد رخوشگل شده که نگو نیم ساعت با چسب و نخ روش کا رکردم دسته گل هم ا ز اون داره ! ه رچی گفتم این همون کفشه باورش نشد !

 

  ن.ه قربونش برم یک لباس کوتاهه بررراقه ریونه پولک داره  تنگ پوشیده بود که ! البته سفففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففید هم بود !

 کاش من میفهمیدم توی مغزش چی میگذره ! یک سوتین زده بود با فکره این که سینه ها شرو کوچیک نشون میده ۵ سایز از خودش کوچیکتر دیگه گوشت از یقه  ی لباشس هم آویزون بود !

ه رکس رسید بعد ا زسلام . احوالپرسی به کرکس بابته نوه ا یکهتو راه داره تبریک گفت

 کرکس گفت بابا   ن.ه حامله نیست! زن دایی شوهرم گفت پس چرااین جوری شده! کرکس گفت حالااین قبل ا زحاملگیشه ببینیم بعدش چه طور میشه !  تازه عمه ی کرکس هی بهش میگفت به این دختره بگو شکمش رو نکشه تو بچه اش خفه میشه آخه ماهه آخرشه و پا به ماهه!

 

 قابله توجهه کرکس که وقتی نامزد بودم و ۳ کیلو چاق شده بودم به من گفت اگر میدونستم این جور ی میشی نمیگرفتمت!!!!!!!!!!!!!!

دسته گل ماه شده بود ولی طلا های کرکس رو انداخته بود

کرکس آخره کلاس بود مثله همیشه و واژه  ی ( ها ی) کلاس رو معن یکرده بود قد بلند با هیکله رو فرم و سارافونه کا رشده  ی مشکی که فکر کنم ششصد گرفته ٬ موهاش رو کوتاه کرده و قهوه ا یخیل یتیره کرده بود یک بار تو ییکی ا زمهمون ی های مامانم بود تا اومدتو همه گفتن رییس اون دانشگاه که تازه عوض شده این خانومه ؟ یکی هم گفت نه بابا  شاید استادش باشه ! و ... تا گفتم کرکسه خودمونه همه کپ کردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یادم نمیره با رنگ صورتی چه تیپ اسپرتی زده بود .

    خلاصه مهندس با کلاس اومددنبالمون با ن.ه قهر بودن  رسیدیم خونه و رفتیم بالا دنیز اس داد که تو اونجا راحت بشین ما آریا رو نگه میداریم  .( الهی فدات شم خواهر )

 

  تا رسیدیم و  نشستیم کرکس گفت طلا هاتون رو کنترل کنید ببینی د گم نشدن که یک دفعه دسته گل گفت که مامان الان طلا هات رو پس میدم !

بعدش رو به من گفت آخه شوهرم طلا هام رو نیاورد اینه که مامان اینا رو داد ! من هم میدونستم جرا توضیح میده گفتم خوب اینها ماله تو هستش دیگه چه فرقی میکنه .

کرکس  به دخترش گفت وای الهی فدات شم این چه حرفییه ! اون ها که ماله خودته ! من فکر میکردم آی تک حساسه  (   سوز باز )   و نمیشه پیشش چیزی گفت نگو دختره خودم هم بعله !

 گفتم شما همیشه نظرت به من منفی بود

اینم بگم که طلا ها یکرکس نزدیکه ۴۰ میلیون میارزه و میتونه اون قشنگ و قیمتی ها رو بده به دخترش و کمیشون رو هم که زیاد خوشگل نیست بده به پسراش و حتما هم سفارش کنه که یک وقتی نددی به زناتون ! بفروشین و خودتون استفاده کنید ! که البته زیاد هم مهم نیست به درک ! رد حال یکه دسته گل هم همون قدری طلا داره این به غیر از شمشی که تازه گرفته .

رفتم آب بخورم که  خیلی آروم و مهربون گرفت از بازوم که آی تک بهت که گفتم این طلا ها ماله دسته گله ! گفتم خوب بعله من میدونم دیگه طلا ها ی مادر ماله دخترشه !

 گفتم یادت بمونه اون موقع ( منظور زمانه مرگش بود ایشاللا به همین زودی ها ) به همه بگی با اون آرکوپال ها  و   چرخ خیاطی . گفتم چشم شما نگران نباش من فهمیدم این دفعه هم به اون یکی بگو ! منظورم ن.ه بود  که طبقه معمول آروم  ساکت و مودب بود

   ن.ه شروع کرد به د رآوردنه طلاهاش هر جوری باز کرد شوهرش یک زری زد ! میشکنیشون! بده به من! بذار تو جعبه اش ! اون هم گفت خوب مونده خونه یمامانم میذارمتو نایلون فریزر شوهرش داد زد که نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه لیاقت داشته باش میشکنه ! حالا مثلا اگر چیزه تحفه ای بود با زآدم نمیسوخت .... من که ا زعوض ن.ه خیل یناراحت شدم  ولی اون باز هم هیچی نگفت من اگر بودم با شوهرم دعوا میکردم

بعدش کرکس گفت آره آی تک تو اگر طلاهات مونده تود الان فلان قدر میارزید و خیل خوشگل بودن و حیف شد و الان خیل ی           گرون شده و..... ( یعنی مثلا داشت به ن.ه میگفت که این فلان قدر طلا داشت ) !!!!!!!!

یک دفعه کرکس شروع کرد که آره پسرم تو ی عروسی همه فکر کردن زنت حامله است هر چی گفتم نه بابا ! این هنوز حامله نشده این جورییه باور نکردن !(  این کرکسه ! )

 ن.ه با زهیچی نگفت

  شوهرش گفت خوب فقط م یخوره دیگه ! ( بگو بیچاره مجبوری سفید بپوشی ؟؟؟؟؟؟؟؟)

 یک کم دیگه بحث ا زطلاق و  بعد ا زاون سرنوشته بچه ها شد صحبت یکی ا زفامیلا مون بود که شوهرش رفته زن  دوم گرفته دسته گل گفت من رو اگر زنده زنده بسوزونن  ا زبچه هام نمیگذرم و.....

و به خاطره اون ها تحمل میکنم من هم گفتم اولویت با بچه است دیگه زن باید یادش باشه که اگر نمی خواست اون بچه ی بد بخت به دنیا نمیومد! پس باید خودش رو فراموش کنه و غرورش رو هم همین طور  کرکس گفت مگه میشه آدم از بچه اش بگذره ! و ........................................... حالا چه جوری از شوهره من گذشته نمیدونم ..............مگه نه این که من هم هوووی کرکس هستم ؟! و اون بچه اش !

   ن.ه خیلی جالب گفت  وا ! بچه کییه دیگه ؟  اونهم ماله همون پدره دیگه !!!!!!!!!!!!! من بچه مچه حالیم نیست و هیچکس نمیتونه ناراحتم کنه میندازم بغله باباش و دوباره شوهر میکنم !

 شوهرش گفت حالا که این طورییه میرم سه تا زن بکیرم ببینم می خوا ی چه غلطی بکنی ؟؟؟؟؟؟

هنوز قهر بودن و مهندس با کلاس شروع کرد که آره بابات رو این جوری بردم و آوردم و خیلی خسته شدم و .....تااین که برگشت به ن.ه که ساکت بود گفت اگه قراره بریم خونه یبابات پا شو راه بیفت ! وبی خودی هم بوسش کرد نمیدونم اگر منو شوهرم همچین کاری میکردیم چه کار میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پا شدن و رفتن

 در ضمن من از ن.ه و شوهرش عذر خواه ی کردم که نمیتونم مهمون دعوتشون کنم گفتم نصفه وسایلم توی جعبه هان ! نمیدونم میرم یا میمونم و خلاصه شرمنده که ن.ه گفت مهم اینه که همدیگر رو ببینیم !  

 تارفتن کرکس شروع کرد که آره رنگه موهای ن.ه خییییییییییییییییییییییییییییلی بد شده کثیف شده ضایع شده ! برده یک عالم پوله بچه ی من رو داده به اون آرایشگر ها ! انگار .... تو موهاش که اون رنگی بشه!  دسته گل گفت اصلا بهش نمیاد من هم گفتم خوب جوونهو تنوع دلش م یخواد .

 بعدش کرکس شروع کرد که آره آریا دروغ میگه ! من کی بهش گفتم برو خونتون ! من غلط بکنم همچین حرفی بزنم ! تو به چه حقی نذاری بچه ام بیاداینجا !!!!!!!!!!!!!!

 گفتم آره اون شبی که از مهمونی اومدیم اینا رو خوابوندی وسطه خودتون و اون رو بیرون کردین ! گفت نه به پیر به پیغمبر به جونه بچه هام اگر همچین چیزی باشه ! ما حت ی لباس هامون رو در نیاورده  بودیم چه برسه به این که بخوابیم !خودش خداحافظی کرد و رفت توی پله ها هم شنیدم که  به تو گفتش که من رو بیرون کردن ! بچه ات دروغ میگه !

گفتم آره چند روز قبل دو ساعت اومده بالا برگشته به من میگه توی حیاط بودم !

 به کرکس گفتم که برای من رفتاره خانواده یخودم با آریا مهمه نه ماله تو ! این پسرت هستش که خیلی ناراحت میشه ! نه من !  گفنت پسرم غلط کرده با حرف یک الف بچه ناراحت میشه !

 دسته گل گفت که آره اومده به من گفته که دنیز از پسره من متنفره! من هم با خودم گفتم که چرا دنیز همچین حرفی بزنه ؟! این بچه ا زخودش در میاره ! تازه به ما میگه که مامانم من رو زده و بابا برگم (بابا ی من) هی دعواش میکنه ! دنیز نمیذاره من به هیچچیش دست بزنم !

 کرکس قبلا هم ا زشوهرم واسه من پیغام فرستاده بود که آریا بچه  ی منه ! به آی تک و مامانش مربوط نیست که من با اون چه جوری حرف میزنم ! من میتونم از اونها ایراد بگیرم ولی اونها نمیتونن از من سوال کنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جل الخالق!!!!!!!!!!!

    من هم به دسته گل گفتم چرا نمیذاری بچه هات بیان خونه ما مگه همونها نبودن که هی میومدن اونجا و از صبح تا شب با هم بازی میکرد ن و ه ی آریا رو بوس میکردن که آره برادرمونه و داداشمه و

دوستمه و.....و بیست چهار ساعت دستشون تو گردنه همدیگه بود !

چی شده تو نمیذاری یا شوهرت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خندید تا  ناراحت نشم و گفت که بابا ش میگه که میرن پایین شلوغ ی میکنن ! فکر کنم منظورش این بود که آره باباش نمیذاره بیاد !

بعدش هم گفت پسرش میگه ا زپسره من متنفره ! بعدش هم با حالته گریه گفت پسره من دلش واسه آریا میلرزه و ه یدلش میره که بیاد پایین به آریا حالی کن که تنها کسی که تو رو دوست داره پسر عمه اته . والسلا م !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 البته که من متوجهم که خوب حق داره نذاره بچه اش با آریا باشه چون پسره من خشن و غیره قابله پیش بینی هستش ! همین

نه مثله بچه اون فضوله ! نه مدرسه رفته که خیلی چیزا بلد باشه ؟!   نه حرف بد میزنه ! ولی به هر حال نمیشه کسی رو مجبو رکرد که کاش واقعا اون وطری که دسته گل میگه باشه و باباش نذاره چون اون غریبه است و لی این عمه ی بچه ام هستش .

پسر من اکثرا کار های بد رو اولش رو ا زبچه اون یاد گرفته چون اون یک سال بزرگتره با سیصد تا بچه ارتباط داره ولی پسره من تنها بچه ا ی رو که دیده اونه ..

 شام خوردیم و من و دسته گل دو ساعتی ظرف شستیم برگشتم به کرکس گفتم که دیشب اون همه ظرف رو شستین خسته شدین بذارین امشب هم ما بشوریم !

ترجمه : یعنی ن.ه نشسته  دیشب !

نیم ساعت بعددسته گل د رمقابله اصرار ها ی کرکس که بذارین ظرفا بمونه  خودممیشورم

دسته گل : (ترجمه)بذار بشوریم حالا دیشب شسته بودیم اونقدر مونده بود!

کرکس کباب تابه ا ی درست کرد شوهرم اومدنی رفت آریا رو هم با خودش آورد . کلا خوش گذشت چون دسته گل بود ٬ و بچه ها یدسته گل به خاطره منو شوهرم خیل ی  مراعاته آریا رو میکردن

 مامانم یک مستاجر داره که خیلی خانوم خوب و آرومی هستش یک پسر و یک دختر داره که هر دو ازدواج کردن این خانوم با شوهرش خیلی آروم و راحته

خودش خونه اش رو داده به عروسو پسرش و این دو تا اومدن اینجانشستن میگه دلم راضی نشد نو عروس هی اساس کشی کنه و وسایلش دربو داغون بشه

چندروز قبل مامان ایتنا نقاشی داشتن تو خونشون که خانومه اومده پایین که ببینه چه قدر طول میکشه به مامانم کفته که ریه هاش مشکل داره گفته مادر شوهرش همیشه مجبورش میکرده بره توی حیاطه سرد کهنه ها ی بچه ها ی خواهر شوهرش ور بشوره!  و اون هم ریه اش عفونت کرده بس تو سرما نشسته

 گریه کرده و به مامانم گفته که مادرشوهرش فقط بچه ها ی دخترش رو دوست داشته و یک عمر برا ی ان زنه عقده شده که مادر شوهره یک بارهم با  بچه های این حرف بزنه بااین که همگی تو یک خ.نه ی کوچیک با هم زندگی میکردن

میگفته که میرفت بیرونو قاقا لیلی! میخرید و جلو چشم  بچه ها ی من میدادبه اونها و میگفت نوه ی آدم بچه ی دخترشه ! آخرش هم یک خونه داشته که داده به تنها دخترش و به پسرا شهیچی نداده الان که دیگه داره میمیره اون نوه ها یدختری اصلا محلش نمیدن و اومدن موندن توی خونه یاون و هی اذیت ش  میکنن من هم هر چی به پسر و دخترم میگم برین لااقل یک بار حالش رو بپرسین میگن به ما چه ؟! اونکه ما رو نوه که هیچ بچه ی همسایه هم حساب نکرد!!!!!!!!!! 

من همیشه میگم کاش یک عصا ی جادویی  داشتم تا هر چی که واسه آریا می خریدم با اون عصا میلیارد برابرش میکردم و به همه ی بچه های زمین یکی یکدونه میدادم به خدا بیرون نمیذارم زیاد چیزی بخوره  میبرم مینشونمش یک جایی میگم یک وقتی یکی میبینه که نمیتونه واسه بچه ا ش بخره و یا یک بچه ای میبینه که باباش تازه از کار بیکار شده !!!!!!!!و نمیتونه واسه بچه اش چیزی بخره اینه که غصه ام میگیره الهی قربون همه ی              بچه ها برم که هیچ گناه ی  ندارن . کاش میشد همشون رو غرق ناز و نعمت کرد .

 -----------------------------------------------------------

 خلاصه مامانم چند چشمه ا زکارهای کرکس گفته و اون هم گفته که

واااااااااااااا من فکر میکردم که مادر شوهره من آخرین باز مانده ا زهمچین آدمای کثیفی هستش که انقدر بین نوه و بچه و .... فرق میذارن ! نگو هنوز هستن ! آدم باورش نمیشه و که الان همموندن همچین آدمایی

میگه من عروسم و دخترم که میان میگم شما بشینید باهم حرف بزنید و خو شباشین شما که رفتین من فردا صبح کاری ندارم که خودم میشینم ظرفام رو هم میشورم مثلا چه قدر طول میکشه !

 سه ساعت میان مهمون ٬ یک ساعتش ظرف میشورن اینها میان مهمون ی که استراحت کنن !

 جونه عزیزتون اگر تونستین تا آخر بخونین نظر بدین این پست درس ۷ ساعت مداوم طول کشیده که یک با رهم پاک شده  اگر هم نظر ندادین یک گل بذارین مثلا  بذارین خستگیم در بیاد !

 دلم واسه برادرم تنگ شده دلم یک رمان خوب م یخواد از اونایی که با هم می خوندیم از اونایی که وقتی بگیری دستت دیگه نتونی ببندیش و مثلا ۵۰۰ صفحه رو سه روزه تموم کنی مثلا با هم کلیدر رو م یخوندیم و مسابقه میدادیم !

 تا اون تبریز بود کتابای من هم جور بود الهی فداش شم میدونم که زنش اذیتش میکنه این که از ما دوره یک کمی دلمون رو خون میکنه ! کمی خنک ! چون خود ش لیدا رو خواست گرچه به غلط کردم و... افتاده ! ولی ما خواستیم که برن زنجان چون خواهر ه لیدا ا ونجاس. دختره ی دیوانه نه زنگ میزنه نه به اس جواب میده فکر کنم همچنان داره واسه یک بسته شکلات صبحانش سوگواری میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 تو رو خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نظر بدین

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک نوشته

آریا همه چیز من

 خواستم بگم که پسر من همیشه در این حاله

 

 یا داره   واسه یکی ! حالا دنیز  یا مثلا دختر های دختر خالم و یا  بچه هایی که تو ی بانک و  مهد و اتوبوس و .... میبینه نقشه میکشه و یا جلوی پای بابام  نخ نامرئی میکشه  این ور اون ور ! یا میخ میچینه رو مبلا .........

  خلاصه یا نقشه میکشه یا نقشه کشیده و اجرا کرده و در حال کیف کردن میباشد !

 

 دلم واسه خودم میسوزه

اون از بابام

 مامانم که قربونش برم تا حالا هیشکی آب رو دستش نریخته به قوله ما !

 

 و کثیف ترین مادر شوهره این حوالی هم میشه کرکسه ما !

 

 دیگه بی عرضه ترین مرد دنیا و زن زلیل و زن شهید ترینشون هم میشه زبون بسته پدر شوهره من فردی که قادر نیست بدون اجازه از کرکس جاله پسر من رو بپرسه !

 یکی از دخترای فامیلمون هست که مادر شوهرش باهاش خیلی بده ولی میگه پدر شوهرش همیشه دور از چشم مادرشوهرش بهش میرسه و خونشون سر میزنه و کمکشون میکنه فقط میگه زنم نفهمه !

  شوهر خان هم که معرررررررررررررررفه حضور هستن ماشالللا هزار ماشاللللا   ٬ صلابت   رو معنی کرده ! با این مستاجر آوردن و خونه دادن و خریدن و خلاصه پس گرفتنش ! اقا تازه امروز گفت شاید فردا خونه رو خالی کنه ! و این دهمین باری هستش که این حرف رو میزنه ! شش ماهه که سره کاریم و شوهرم میگه خوب پس چی کار کنم !!!!!!!!!!!!!

امشب هم کلی باهم دعوا کردیم اساسی باز کلمات خرد کننده در فضا جاری بودن و پسرم هم ی گوشه واسه خودش گریه میکرد

 ماجرا این جوری شروع شد که عصر ساعت سه و نیم بود که ذسته گل و توله هاش وارد شدن و حتی پسرش توی حیاط آروم میدوید تا اریا نفهمه که اون اومده و ی وقت نره بالا ! خلاصه این شد که بنده باز هم غریبه منزله خودم شدم و درحالی که به شدت دلم می خواست بمونم خونه و بخوابم و تو این سرما نرم بیرون وجبور شدم راه بیفتم برم  و    آ واره شم

 مامانم هم خونه نبود این شد که تصمیم گرفتم خونه ی یکی از دوستام برم که چند وقتییه که برای تبریک یک مناسبتی می خواستم برم

 از آریا قول گرفتم که اونجا به حرفم گوش بده و اذیت نکنه تا من هم ببرمش یکی از این مهدای بازی که خیلی دوس داره بماند که حالا اونجا فقط یک ربع تونستم بشینم چون که تصمیم گرفت ویندوز کامپیوترشون رو عوض کنه تازه فهمیده بود که میروس داره تازه آورده بود گوشی دوستم و خواهرش رو هم وصل کرده بود به کامپیوتر که یک دفعه جای همه ی اطلاعات عوض شد و هر سه دستگاه با هم هنگ کردن و من هم با بچه ام فرار کردیم !

ولی توی مهد هم با دو تا بچه ی کوچولو دس به یقه شد !!!!!!!!! دو تا کوچولو که فقط باهاش بازی میکردن و ازش خوششون اومده بود یک دفعه رفت گرفت از یقه  ی بچه و گفت به من میخندی ؟ فکر کردی تو برنده شدی؟  و داشت دندونهاش رو به هم فشار میداد اونجا یک خانومی نوه اش رو آورده بود که رئیس یک مدرسه ی ابتدایی بود هنوز ۵ دقیقه نشده بود که بهم گفت دخترم شما این بچه رو خونه چه جوری کنترل میکنی آخه من تا حالا بچه ی این مدلی ندیدم مثلا امسال سیصد تا شاگرد داریم که کلی هم بیش فعال توشون هست ولی این فرق میکنه .

 تو دلم گفتم می خوای بیارمش مدرسه  ی شما ثبت نامش کنم ؟!

 از قضا از همکارای قدیمی مامانم در اومد و من رو هم شناخت و کمی صحبت کردیم که از توش این در میومد که برام متاسفه !

 خلاصه .......... اون جا هم نتونستیم زیاد بمونیم یعنی تا زمانی که شوهرم  کارش رو تعطیل کنه و برم با اون برگردیم خونه ٬ این شد که مجبورا رفتم خونه یمامانم که البته بابام تنها بود توی راه هم آریا پد رپدر پد رپدر  پدر پدر پدر پدر پدر پدر پدر    رو داورد  البته هم من و هم کیفم رو و حسابی خرید کرد ! تنها به این علت که دلش خواسته تازه جنتلمن بازی دراورد و برام با پوله خودم یک شاخه گل هم خرید !

   رسیدیم خونه ی مامانم که کمی بعد هم مامانم و دنیز اومدن و بعدش هم شوهرم زنگ زد که میاد تا بریم و تهدید کرد که نمیاد تو ! و این کهمن به چه حقی دوباره رفتم اونجا

 من هم هیچی نگفتم و اومد و مامانم به زور شام نگهش داشت و بعدش هم که باز گفت بریم تمام ایم مدت هم که نشسته بود به این علت بود که آریا ساکت نشسته بود و کار خاصی نمیکرد جز این که از فاصله ی ۶ متری  با یک سرنگ از روی اوپن به هممون آب میپاشید  بعد هم که سریالمون که باشه ( صد ساله محتشم )  شروع شد و مامانم که بیچاره میدونه اگر بیایم خونه آریا میخواد بره بالا گفت بشینید همین جا با هم ببینیم تازه نیم ساعت شده بو دکه آریا با یک شیشه پا ک کن شروع کرد به شستن ما  !یعنی اول با ی دسمال و شیشه پاک کن داشت د رو پنجره پا ک میکرد ولی بعد ی دفعه درش رو باز کرد و خالی کرد روی موهای دنیز ! حال اون هیچی نگفت ااما شوهره من که بهونه هم دستش اومده بود  دیگه ول نکرد که پا شین بریم !  و اللا و بلللا که دیگه نمیشینه

 من هم گفتم باشه و لباسای آریا رو پوشوندم و اون شروع کرد چرا  ه رروز میای اینجا

 گفتم چوننمیتونم اون خونه باشم

 بچه ام میره بالا  برخوردشون باهاش خوب نیست

 اونهم گفت به تو چه باتو که او برخورد رو نمیکنن  ا زبچه هم به تو چه ؟٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

یکی اون گفت یکی من ! شد دعوا

 اومدیم بیرون بهم گفت

 بیچاره تازه یک ماهنیست بهت گفتن برو گمشو و از خونشون بیرونت کردن

 میری که باز همون حرفا رو بشنوی

 دیدم راس میگه خوب

 ولی نتونستم بهش بگم عزیزه دلم ایشاللا اون روزی که مستقل بشیم فقط وقتی هر دو تامون دلمون می خوا د میایم بیرون نه وقتایی که مجبوریم

 

 دعا کنین  مستاجر فردا خونه رو خالی کنه

 عروسک بیا بنویس دعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

  رژیمم رو هم خیلی خوب ادامه دادم

 

 

 

 

 البته فقط  ۷ ساعت به طول انجامید و از همون شب یک دسر جدید و اسون یاد گرفتم که هی طبخ !!!!!!!!!! میکنم !

 آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهان

 این رو یادم رفت بگم که امشب وقتی برگشتیم خونه ماشین مهندس با کلاس دمه در بود !!!!!!!

 یعنی شاخ در آوردم چندین ده تا !

 

لینک نوشته

آپ کردن سخت است
سلام دوستای گلم

 

 زنجان خیلی خوش گذشت ٬ کنتاکتای کوچیکی داشتیم که همش به خاطر آریا بود

 همون بحث تکراری که آریا دنیز رو اذیت میکنه و من آریا  رو دعواش میکنم و   دنیز به من حمله میکنه که بچه ام رو اذیت نکن و یا آریا هی بزنه وسایل خونه لیدا رو بشکنه و من حتی بزنمش که چرا عمدی میزنی گلدون میشکنی ؟ و داداشم بگه که به تو چه این جا خونه ی من هستش و دوست دارم بزنه همه چیز رو بشکنه تو دخالت نکن ! و یا بزنه ویترین مغازه ها رو داغون که و و قتی من اعتراض که ( کلا عمله بدی هستش انگار !) کنم مامانم با من قهر کنه و لیدا برداره بچه رو ببره دو تا خیابون اون ور تر ! یا آریا با مامانم بد و عصبانی صحبت کنه و من دعواش کنم و بعدش مامانم بگه که به خودم مربوطه بچه ام رو ناراحت نکن الهی ...... این جور بشی و اون جور بشی و بعد هم بد ترین عادت مامانم ! یعنی رو گردوندن به طور واضح و قهرهای چندین ساعته و ... اخلاق ضایعی که هیچ وقت ترک نمیشه و خونه ای که افراد داخلش اکثرا با هم قهر هستن ! چون که پدر و مادر م با سفارش نمیدونم کی و چی ؟! از وقتی بچه بودم هی به من ما میگفتن که بهترین شیوه ی تربیتی بچه اینه که باهاش قهر کنی و دوره اول سه روز ! و اگه آدم نشد ی هفته ! و این بحثه تکراری انقدر ادامه داشت که همه یفامیل بفهمن که من و بابا مثلا ده سال با هم دیگه حرف نزدیم ! چون من در رو دیر باز کردم و مت بقی جریانات که اکثرا خدمتتون بازگو شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و حتی دوس ندارم خودم هم یادم بیفته

 

  خلاصه برخورد لیدا هم خوب بود ولی مثل همیشه اخلاقای خاص خودش رو داشت ! مثلا وقتی برنج دم میکنه دم کن نمیذاره و به جاش نایلون فریزر میکشه رو برنج که البته روش خیلی خوبی هستش آمممما برای زمانی که آدم کلی برنج می خوا د دم کنه و کلللللللللی مهمون داره و آدم باید حالیش باشه که خوب پلاستیک وقتی هم که حرارت ببینه و هر روز هر روز همون کار تکرار بشه سرطان زاست ! و یا این که برای درست کردن قیمه گوشت رو که ریختی تو زود پز لپه ی خیس شده رو هم باهاش نمیریزی که لپه اونجا محو و نابود بشه در حالی که گوشت نپخته ! تازه برادرم میگفت که این غذا ی جوری شده و مثله قیمه ی مامان نیست ولی من بهش گفتم که خوب این هم ی مدلشه و خوشمزه هم شده !!!!!!!

ی بار هم لیدا اریا رو دعواش کرد یعنی همه چی تقصیره این هیولای خوش ظاهره من بود ولی خوب همون طور که به لیدا هم گفتم خیلی دوس داشتم برگرده مثلا به پسرم بگه که زن دایی فلان کار رو نکن و یا ی کوچولو دعواش کنه نه این که با کنایه بگه دیگه تحمممممممممممل ندارم و سه با رهم تکرار کنه !

 مامانم خیلی ناراحت شد آهان این رو هم بگم که اریا هر روز شکلات صبحانه میخوره که طبعا بد ترش میکنه ٬همون مارکی که ترکیه ی پسر بچه تبلیغش میکنه خونه  ی لیدا هم تو ی یخچال ی بسته بود از  این دو رنگا که که توی ی ظرف پلاستیکی هستن با روغن بادام زمینی ی بسته ی کوچولو بود که آریا هی گیر داد که من می خوام ! ما سه روز اونجا بودیم که هر روز  همون رو از لیدا می خواست ! لازم نیست بگم هر روز من و برادرم چه قدر واسه آریا خرید میکردیم ولی من به خصوص شکلات و ... رو ممنوع کردم چون که شکر و کاکائو بیش فعالی رو تحریک میکنه  ٬ حالا آرا به عادت هر روزش شکلات صبحانه می خواست و درست ی ساعت بعد از خوردنش زلزله ی ده ریشتری میشد حدودا بیست و خورده ای ... من اون دفعه هم که رفته بودم خونه ی برادرم اون شکلات همون جوری تو یخچال بود

دفعه آخر که آریا از لیدا خواست لیدا جون فرمود که بااااااااااااااااااااااااااااااااااشه ! بیا ! این هم ماله تو ! مامانم خریده بود مثلا !!!!!!!!!!!!!!!! بیا !!!!!!!!!!!! همش ماله تو ! اصلا واسه من نموند !

به خدا از تعجب چشم همممون گرد شد ! ما تا حالا این مدلیش رو ندیده بودیم ! حالا در هر مورد دیگه ای میگفت میگفتم بی برو برگرد حق با لیداست دیگه آریا واقعا غیره قابله تحملله ! ولی برای کسی که هر روز خورده ترک کردن عادت تو سه روز خیلی سخته که آریا تا از خواب بیدار بشه و قبل از باز کردن چشماش میگه ( سیرین   بیی سی )  یعنی ی ک چیز شیرین ! می خوام و مثله من و برادرم عاااااااااااااشقه شیرینی هستش

حالا خوبه رفتنی کللی براش خرید کرده بودم و خونه ی برادرم که مثله خوده من شکمو و ی مقداری بیش از حد شکمو هستش پر از خوردنی و تنقلات و خلاصه این جور آت آشغالاست

 ی شب هم که داداشم دوستش و خانومش رو مهمون دعوت کرده بود با ما آشنا یشن و خلاصه شب نشینی داشته باشیم آقاااااااااااااااااااااااااااااا چشمتون روزه بد نبینه

 لیدا جلوی مامانم برگشت سره داداشم بد جوری داد زد که

 تو بی خود کردی مهمون دعوت کردی

تو به چه حقی خونه ی من مهمون دعوت میکین ؟

 نمیفهمی من چه قدر خسته هستم ؟

این ماجرا دو ساعتی ادامه داشت لیدا توی اتناق خواب گریه میکرد و داداشم هم فریاااااااااااااااد میزد که من که بهت گفتم ! چرا اون موقع نگفتی دعوت نکن ! و بعدش یادش افتاده

 

 من هم رفتم برای وساطت که لیدا من هم کمکت میکنم ناراحتت نشو ! که برگشت گفت مساله کمک نیست مهم اینه که این باید به به منجواب بده که چه طور بی اجازه ی من مهمون دعوت کرده ! من هم گفتم خوب درستش این بود که با تو هماهنگ میکرد . که خانوم برگشت گفت خوب آره گفته ولی فقط ی بار از من پرسید

 من هم گقتم خوب مگه می خوای فردا چی کار کنی که انقدر سخته فردا من غذا ها رو درست میکنم تو ظرفا رو بشور ( آخه هر روز ظرفا رو من میشستم ٬ درسته هی می گفت نشور و فلان ولی خوب میبینم که بچه است و همین که غذا میذاره و خونه اش مرتبه خیلی خسته میشه و تازه ممکنه که بعد از رفتن ما برادرم رو اذیت کنه که آره خواهرت کمک نکردن گرچه دنیز کلا معاف از خدمته و با بچه اش مشغوله ولی من بدم میاد که بری جایی مهمون و کمک نکنی  ) خلااااااااااااااااااااصه آقا این انقدر گفت و گفت و گفت که برادرم برگشت گفت که باشه زنگ میزنم میگم نیاین که خانوم برگشت گفت خوب حالا این ی بار رو عیب نداره !

 حالا این رو بگم که لیدا اول با این خانومه دوست شده رفته خونشون بعد اون ها رو دعوت کرده و در نتیجه شوهرش هم با برادر من دوست شده و لیدا هر روز با اون خانومه تو استخره و کلا منظورم اینه که برادرم دوست مشترکشون رو دعوت کرده بود نه رفقای خودش رو که لیدا داشت غش میکرد !

 در ضمن ی حالت هایی از وسواس هم متاسفانه پیدا شده که تو فامیلشون ارثیه یعنی باباش و عمه اش وسواس شدید دارن خونه ی کسی نمیرن و جای دیگه غذا نمی خورن و عمه اش حتی کسی رو خونه اش مهمون نمیذاره ! خلاصه من از ی جاهایی فهمیدم که لیدا هم بعله ! البته درسته که با سلیقه و تمیز بودن خوبه و همه جاش عین دسته گل بود اما ! یعنی آممممممممممممما لیدا ه روز حدودا صدو پنجاه بار گوشه ی روفرشی صاف میکرد و یا مثلا از مرداد که رفته خونه اش جارو برقیش رو از جعبه اش در نیاورده و میگه اگر استفاده کنیم خراب میشه و ...

 خلاصه اینها به من مربوط نیست ولی براش نگرانم چون بیست و چهارساله هستش و هنوز هم بچه نداره و بالاخره این که کسی که وسواس داره اعصاب اطرافیانش رو هم خورد میمنه که اطرافیان میشه داداش من مثلا لیدا فقط بیرون رفتنی آرایش میکنه و تا بیاد خونه هموین که پالتوش رو دربیاره صورتش رو با آب و صابون ! تمیز میشوره و داداشم هم اساسی کفری میشه که چی برای بیرون آرایش میکنی و تو خونه آرایشت رو میشوری ؟ میگه من حساسم  !

  چیزی که براتی من جالب بود رفتار مامانم و لیدا به عنوان یک مادر شوهر و یک عروس بود .

 هر بار  که عروس و مادر شوه رهای مختلف میبینم تازه میفهمم که کرکس با من چی کرده ؟!  میدونم که خدایی هست و یک روز من او ن به هم میرسیم و اونجا ست که زوره من هم به اون برسه

حالا شما اسمش رو بذارین حلالیت ! مگه من حلالش میکنم ! تا حالا یک بار معمولی با من حرف نزده ! مثلا واسه همه غذا میکشه و به من میگه می خوری ؟

 با همه آروم حرف میزنه ولی به من میگه   هی با تو هستم ! و به سمته مخالفه من نگاه میکنه و حتما هم داد میزنه ! وقتی میبینم هستن مادر شوهرایی که بچه های عروسشون رو هم بغل میکنن میگم خوب پس این جوریش هم هست !

مامانم همیشه به برادرم سفارش لیدا رو میکنه

هر چی واسه ما خرید برای اون هم خرید و هی به برادرم میگفت که مثلا از غذای لیدا ایراد نگیر اون هنوز بچه است  و وقتی صداش میکرد واژه ی دخترم و یا پسوند جان رو بعد از لیدا فراموش نمیکرد .

 برای هر کار کوچولو ازش تشکر میکرد

همین طور هم من و دنیز و به نظر من این معمولی ترین کاره و اگر آدم غیر از این برخورد کنه باید از خودش خجالت بکشه ! خوبه که من پیشه خودم عذاب وجدان ندارم و تازه میفهمم که این جوریش هم هست و میشه که همه آدم باشن و مثله من شهر ونده درجه ی هشتم حساب نشن ! 

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

  مشکله همیشگی نوشت ! به مبارکی و میمنت شدم  ۷۳ کیلو ! بزن دست قشنگه رو !!!!!!!!!! این دفعه نمیتون ی رژیم درست و درمون بگیرم  و هی میرم دکتر تغذیه و سه روز دیگه سه بشقاب ماکارونی می خورم ! خونه یمامانم هم که میرم دیگه بماند با اون دسپخته عالیش بد جور وسوسه میشم ولی تازگی ها کار به جایی رسیده که مامانم که قبلا هی تو بشقابم غذا میریخت و به زور میگفت بخور الان دیگه میگه بسسه خجالت بکش الان ی بسته بیسکویی شکلاتی خوردی دیگه دو بشقاب کته چییه ؟!! ی رژیم سریع لاغری هست که در عرضه بیست و شش روز چهارده کیلو لاغر میشی !

 ی بار امتحان کردم که خوب جواب داده کاهو و گوجه + آب + قرص مولتی ویتامین

 بنده ولی آب شاد هفته ای یک لیوان بخورم نه بیشتر ! اون موقع قرص خوردنه عوضش چایی ! شاید روزی ۶ لیوان هم بخورم ٬ اینه که چای سبز ه   مخلوط با دارچین کردم و هر روز از اون دم میکنم و می خورم که یک قاشق پر چای سبز رو که میریزم تو  قوری و دو بار پرش  میکنم و مینوشم درحالی که هحالم به هم می خوره ولی به شدددددددددددددددددت لاغرم میکنه  یک چایی دیگه هم هست که مخصوص نفخه که بوی فجیعی داره ولی خیلی موثره که اون رو هم با آب فراوون استفاده میکنم .

چون بدن من همیشه نفخ داره آب جوشیده ی ولرم خیلی برام بهتره تا آب سرد معمولی ٬ چون آب گرم هم به فعالیت معده و روده کمک میکنه و هم متابولیسم رو سرعت بیشتری میده نسبت به آبه سرد .

 این رژیم خیلی موثره و اگر نمردم میام این جا نتیجه اش رو میگم براتون !

از فردا حتما شروع میکنم و این در حالییه که دکترم برام یک عالمه قرص معده نوشته چرا که وضعه معده ام به حددی خرابه که میگه بیا آندوسکوپی ! که البته برای من مردن از آمپول زدن راحت تره

به طوره مثال وقتی رفتم دندونم رو پر کنم پس از دو ساعت گریه کردن و فشار دادن دست شوهرم و خلوت کردن مطب توسط دکتر که از سر و صدای من پیش مریضای مردش خجالت میکشید من قانع شدم که بشینم ! رو صندلیش ساعت چهار آمپول زد و ساعت شش تونستم دوباره برگردم روی اون صندلی ! وقتی دکتر مته رو گذاشت روی دندونم جوری میلرزیدم که بیچاره خجالت میکشید ! خلاصه نتیجه این شد که ازش خواست که آقا ما نخواستیم بدون عصب کشی پر منکن دندونم رو و من می خوام برم !!!!!!!!!!! و الان این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ! زنی با دندونی که بهترین دندانپزشک تونسته یک کمی مواد توش بچپونه که هنوز یک ماه نشده داره میفته ! دردش هم که بماند ! این دندون دندون جلویی بنده هم میباشد !  حالا جالب اینه که دکتره دوست صمیمی شوهرمه و همون یک بار رو هم باتوجه به این که آدمه خط خطی هستش به زور تحملم کرد و حالاهم  به شوهرم گفته که پول هم نخواستیم دیگه خانومت رو لطف کن اینجا نیار و بذار بنویسمش بیمارستان که با بیهوشی عصب کشیش کنم .

------------------------------------------------------------------------------------------------

 کرکس نوشت که اگر از اون نگم که خوب هیچ کدوم نمیتونیم گریه کنیم که!

 سه روزی که من زنجان بودم و اون هم خبر نداشت شوهرم نرفته بالا در حالی که هر روز بهش اصرار میکردم که برو مامان و بابات رو ببین  تا انی که روز آخر کرکس محض  فضولی زنگیده به شوهرم که آی تک کو پس؟  که اونهم گفته رفته زنجان  اون بیچاره هم شروع کرده که پس اگر هم تنهایی چرا نمیای خونه یما و یعنی چی این کار تو و ... که اون هم روزه آخر واسه شام رفته هر چی میگم چرا نمیره میگه که چی من بدون تو برم اونجا ؟ اصلا من خونه ی اون چی کار دارم ؟ در حالی که من به هیچ وجه دوست ندارم که ما ازاون ها غافل بشیم ! و اگر نریم و خبر دار نشیم حسسسسه فضولییه من خفم ممیکنه 

خلاصه ما اومدیم و من فرداش حیاط رو جارو کردم و رفتم بالا این رو هم بگم که سوغاتی هم هیچی نگرفتم این دفعه ! کرکس خیلی ناراحت میشه ما بریم خونه ی برادرم  و صد البته آدمی نیست که به روش نیاره و هی به منمیگه چرا دسته گل تا حالا یک بار نرفته خونه ی مهندس باکلاس تو اصفهان ؟ ولی تو دو بار رفتی خونه ی داداشت ؟ ها ها ها ؟ خوبه واللا دیگه ! زود بگو چرا ؟

 حالا هم من چون بهش نگفته رفته بودم و ازش اجازه نگرفته بودم اینه که اصلا به روش نیاورد که کجا بودی ؟ فقط از آریا پرسید ببینم کجا بودی این چند روزه ؟ هاااااااااااااااااااااااااا ؟ نه بغلش کرد ونه بوسیدش !

بعدش هم من چند تا شاخه از یکی از گلدونای کرکس که خودم بهش داده بودم چیدم البته ازش اجازه گرفتم که برگشت گفت بر دار ببرش گفتم چرا  خوب ؟ میگه آخه خودت دادی ! گفتم خوب من دادمش به شما دیگه . چرا باید ببرمش من کلللا ۵ تا گلدون به کرکس دادم از این بزرگای پایه دار که  دست خودش نمیگره ولی وقتی من بذارمش حتی گل هم میده جوری که هر کس بیاد وبره ازش می خواد که یک شاخه بهش بده تا ........ القصه یک بار حدودا ۸ ساله قبل من به کرکس گفتم چه قد راین گلدونتون خوشگله یک شاخه بدید من میذارم تو آب ریشه بده میذارمش تو گلدون

گفتش وا !!!!!!!!!! به حقه چیزای ندیده و نشنیده ! از کی تا حالا به عروس چیزی میدن و یا  اگر چیزی خواست بهش میدنش !!!!!!!!!!چه پر رو ! نمیشه بدم ! تازه تو مگه گلدون نگه داشتن بلدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی وقتی دختر خودش یک بار به من گفت این گلدونت چه قدر قشنگه (من با فکره این که اسباب کشی خواهم کرد) همون گلم رو نصف کردم و نصفش رو دادم به دسته گل و نصفش رو هم به کرکس و اگر برن از تبیرون بخرن دسته کم ۵۰ هزار تومنه ٬ ولی به نظر من حیوانات و گیاهان باید جایی باشن که راحت و آسوده باشن .گفتم کرکس به گل ها خوب میرسه .خلاااااااااااااصه رفته بودم خودم از اون گل یک شاخه بگیرم واسه مامانم !

آقااااااااااااااااااااااااااا این برگشت گفت آره ن.ه هم می خواست بهش ندادم !

من هم گفتم خوب چرا ندادی ؟

ویشی کرد و گفت همینه که هست ندادن دیگه !

 گفتم خوب من که بهش گفتم از این شاخه جدا میکرد و اونجا میبرد میذاشت تو خاک زودی هم میگرفت

برگشت جوری که بخواد بهم اطلاع بده گفت آخه ٬ اون ها از اونجا رفتن و ( ن.ه و احتمالا مامان و خواهرش ) و مهندس باکلاس از این جا رفت ! یعنی که ای آی تک بدان و آگاه باش که فلانی اون روز این جا نبود یا این که مثلا ما انقدر ها هم صمیمی نیستیم که اون از این جا بره فرودگاه و از خونه ی مامانش رفت و من نرفتم بدرقه و .... من هم الکی حرف تو حرف و آوردم و خدا حافظی کردم و بااااااااااااااای

-------------------------------------------------

 دیروز هم پسرم ظهر به من نگفته رفت بالا یکی دو ساعت دیگه اومد گفت آننه با پسر عمه ام دعوا کردیم و به من گفت تو چرا ترقه انداختی حیاط ما ترسیدیم !!!!!! من هم خیلی تعجب کردم آخه ما ترقه ننداخته بودیم از خیلبون صداش اومد ولی ما نبودیم ! در ضمن آریا گفت که عمه ام گفتش که ترقه رو میتدازن تو کوچه !  پسرم اومد گفتم چرا اومدی گفتش که هیچی مامان جو ن گفت برو ! خونمون رو تمیز کنیم این ها دارن میرن خونه ی خودشون ! که البته اون  موقع ساعت ۴ بود و دسته گل و توله هاش دوازده و نیم شب رفتن ! اون ورز عصر هم من مهمون داشتم و دو تا از دوستام اومده بودن و میدونستم که کرکس الان رو به موت شده ! دو سالی هست که مهمون نداشتم چون میدونم ناراحت میشه .

 ساعت هفت عصر پشت سر هم چند تا ترقه انداختن توی حیاط ! توله ی دسته گل بود که ازش متنفرم  یک روزایی بود که از بغله من پایین نمیرفت و همیشه خونه ی ما بود و به آریا میگفت دوستمه و داداشمه و... الان هر جا که میشینه پسره من میره پیشش اون بلند میشه جاش رو عوض میکنه و میره یک مبل اون ور تر یا روش رو میکنه اون ور و یا آریا میگه بیا بازی کنیم خودش رو میزنه به خواب ! در حالی که میومد خونه ی ما و از صبح تا شب مدام با آریا زلزله میکرد ولی خوب چون اونها رابطشون با پسرم خوب بود من هم راحت تر و بیشتر میرفتم لونه ی کرکس و دسته گل تا دیدی اوضاع این جورییه به توله هاش یاد داد که با پسر من بازی نکنن . من هیچ علت دیگه ای برای این همه عوض شدنه دو تا بچه ی کوچولو نمیبینم ! بجه هایی که عاشقه آریابودن و ولش نمیکردن و تازه من اصلا نمیذاشتم برن خونه ی کرکس چون پسرم غیر قابل تحمل شلوغه و همیشه هر سه تاشون رو میاوردم پایین و هر کار دلشون م ی خواست حتی آشپزی و یا آب بازی میکردن ! 

خلاصه ده پونزده تا تروپل انداخت توی حیاط و اومد از پشته در مشترکمون کللی بد و بیراه گفت که آره تو ترققه میندازی؟! بسسه دیگه ! نمیدونم صدای روح در میاورد و...

من هم رفتنی دادم دنیز آریا رو برد خونه ی مامانم دیدم اگر اینجا بمونه باز هممی خواد بره بالا !

جالبه که اریا به خاطره دوست دنیز و نه دوست من کللی ژل و اودکلن زده بود و سه بار هم لباس عوض کرد ! و موهاش رو به قوله خودش (  پسن )  فشن کرده بود !  و حتی تا وقتی اون خونه یما بود دسشویی هم نرفت و از اون خجالت کشید و لی تا اون رفت پیشه دوسته من هر کار که میتونست کرد ! تازه رفته بود دو تا لیوان آورده بود پر از آب پرتقال کرده بود و داده بود دسته اون دختره که خیلی عسل و نازه و میگفت بیا به سلامتی بزنیم به همدیگه !

---------------------------------------------------------------------------------------

 مستاجر هم خونه رو خالی نکرد !

------------------------------------------------------------------------------------

من هم خونه تکونی نکردم و فقط سبزه انداختم .

 

 

 

 

لینک نوشته

رفتن گاو سیاه
بالاخره رفت سربازی

 

 البته آموزشش که افتاده یکی از شهرای نزدیک حالا ببنیم سربازیش کجا میفته

 دیشب برای شام خونه ی خواهر شوهر مهمون بودیم  میتونم اعتراف کنم که هم تو مهمونی شام شبی که مامان ن.ه داده بود و هم تو مهمونی دسته گل حسابی حال کرکس رو گرفتم ! یعنی اون  مکان ها جاهایی بودن که کرکس خیلی دندون رو جیگر گذاشت که جواب من رو نده و من صد البته خیلی عاقلتر از اون حرفام که ی مدتی توی لونش ظاهر شم ! چون اونجا میتونه هر جور دلش خواست تیککه پارم کنه !

 شبی که خونه ی مامان ن.ه بودیم گفتم می خواستم منتظرتون بشم که شما رو هم ما بیاریم اینجا (در حالی که اونها زودتر از ما اومده بودن !!!!!!) چون که میدونستم ماشینتون دست مهندس باکلاس هستش و الان داره خرید ها ی مادر زنش رو انجام میده و یا داره خواهر زنش رو میبره و براتدر زنش رو میاره !

 کرکس

من

 این چیزا رو هم دیگه روم نمیشه اینجا بگم و به خود خدا خجالت میکشم ولی هم ن.ه هم ی بلوز جدید پوشیده بود هم من .

  آقا کرکس تا من رو با اون بلوز تازه دید که البته ماله خودم نبود و از یکی از دوستام قرض گرفته بودم  به خدا حالش بد شد تازه من  این رو هم همیشه به کرکس میگفتم که فلان لباس ماله خودم نیست مطمئن باش که ماله دوستمه و اون هم میگفت خوب پس ! باشه ! حالا که این طوره عیب نداره !

 این دفعه از لجم نگفتم ! گفتم بذار بشوزه ! حالا که من هر دفعه ن.ه رو میبینم با ی تیپ جدید ظاهر میشه و کرکس هم هیچی بهش نمیگه ولی من که چیزی میخرم ناراحت میشه بذار من هم بسوزونمش !

 ن.ه هم که قربونش برم به قوله پدر  شوهر یا همون زبون بسته ی خودمون کلا بدنش کجه ! این رو جدی میگم که واقعا کج هستش ! یعنی کلله بدنش روی شونه هاش و پشتش هستش

 من منظور بدی ندارم و حتی از اندام خودم هم اصلا اصلا خوشم نمیاد ولی همین حرف رو خواهر شوهرم دسته گل هم میگه که مگه ن.ه نمیبینه سایز سینه هاش نود  شده یا از پشتش تیککه تیککه گوشت آویزونه ! دیگه چرا  میره ی بلوز کرمی میخره که   اپل ! داره !!!!!!!!!و یا سینه هاش کار شده ! و یا پر چسبوندن بهش ! یا چرا حتما تنگ میپوشه ! و یا چرا زیر بلوز سفید که یقه ی پف پفی داره شلوار خیلی تنگه مشگی میپوشه چون که مثلا بالا تنش ماله ی انسان ۴۰ سالست و پایین تنش ماله ی انسان ۹ ساله . 

 من خودم هم از هیکلم راضی نیستم و این ربطی به چاقی و لاغری نداره  من بیشتر وزنم بالا تنه هستش البته زیاد واضح نیست مثلا من با قد ۱۷۰ سایز سینه هام ۷۰ هستش ولی اون با قد ۱۶۰ سایز سینه هاش ۹۰ به بالا ست .

 هیکل من ورزشکاری هستش متاسفانه ! همینه که من همیشه شلوار روشن میپوشم بلوز تیره اگر دامن پوشیم حتما   کلوش یا پفی میپوشم ولی به قوله خواهر شوهرم ن.ه اصرار داره که دامن کوزه ای بپوشه ! ولی من خودم حتی وقتی کاملا تنها باشم هم دامن کوزه ای امتحان نمیکنم

 

 اگر این چیز ها اسه من خیلی مهمه دو تا علت داره

 اولا که دو ر و بر و فامیل ما همه همیشه در حال ورزش و رژیم و... هستن

دوما همیشهههههههههههههههه کرکس و دسته گل چشمشون به اینه که من که جایی باهاشون عروسی یا مهمونی میرم حتما خوش تیپ باشم و مخصوصا وقتی نامزد بودم برای رفتن به ی مهمونی عصرانه عین شوووووووووی لباس ۷ - ۸ تا لباس میپوشیدم تا یکی که خیلی به نظر هممون عالی برسه رو بپوشم ! تازه  من ی مشکل بزرگی هم دارم که بر خلاف قریب به اتفاق همشهریهام با  عرض شرمندگی و اگر یادتون باشه قبلا هم گفته بودم که هیچ شباهتی به اون مشخصه ی منحصر به فرد جنیفر لوپز ندارم !!!!!!!!! خوب خودم هم خیلی ناراحتم ولی وضعم اسفبار نیست و خیلی معمولی هستم  ولی خوب کرکس این موضوع رو خیل وقتا مثلا سالی یکی دو بار به رخم میکشید ! تا روز ی   که ن.ه اومد ! یعنی ی روز با خواهر شوهرم رفتن عروسی یکی از دوستای برادر شوهرم تا با ن.ه آشنا بشن وقتی برگشتن من هم اونجا بودم که دسته گل برگشت گفت !

 اصلاااااااااااااااااااااااااااااا امکان نداره ! اون دختری که من دیدم واقعا زشت بود و بعدش هم نزدیک ده بار گفت استغفر اللا استغفرالا و............ و خودش هم خیلی ناراحت شد که همچین حرفی زده ولی برگشت گفت که خیلی (  چیفیر ) یعنی کثیف بود ! خواهر شوهر من اصولا بسیار مهربون و مثبت هستش و من خیلی خیلی خیلی تعجب کردم که همچین چیزایی رو از زبونش شنیدم ولی وقتی کرکس برگشت گفت خوب به ما چه !  پسر ( مهندس با کلاس ) خودش می خواد خودش رو بد بخت کنه ! به ما چه !

 بعضی وقتا میگم چه طور شد که خدا این جوری پوززززززززز کرکس رو زد ؟

 یعنی صدای من رو شنید ؟

 یعنی چه اتفاقی میفتاد اگر مامان من پیش زبون بسته روسری سر نمیکرد و خیلی شل و ول لباس میپوشید ؟ چرا واسه مامان ن.ه ( که من ازش خیلی خوشم میاد و ذاتا آدم  راحت و مثبتی هستش ) این کار رها بد نیست ؟ یا بده و کرکس به روش نمیاره ! یعنی اگر زن داداش من جلوی گاو سیاه  دامن مینی میپوشید بهش نمیگفتن ... و لی به زن داداش ن.ه که میرسیم  جریان با ی ج دیگه نوشته میشه !

 چرا سنگ من انقدر برای کرکس سنگینه !

 به خدادیگه عقده ایم کرده ! پریشب خواب میدیدم که داره بهم میگه شام بیاین خونه ما و من تعجب میکردم و تو خواب از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم ! در ضمن بهش گفتم فامیا ن.ه رو کی دعوت میکین ؟ گفت بذار برن گم شن ! می خوام فامیل تو رو مهمون کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 تورو خدا نخندین بهم  !

 یا عیب نداره اگر هم بخندین حق دارین !

 آخه این ۸ روزیکه  ن.ه  و برادر شوهری انجا بودن نصفش رو اون ور بودن نصفش رو این ور ٬ درسته که مامانم به من میگفت که برم خونهی اونها تا زیاد خونه نباشم ولی خوب دوست داشتم کرکس ی بار هم وقتی هر روز دسته گل و ن.ه و... اونجان ما رو هم دعوت کنه ! البته اگر مهمونی رسمی بگیره حتما این کار رو میکنه ولی روزای معمولی نه !  اون روز هم با تحکم به من و داماد و... گفت که این خونه متعلق به پسر بزرگم هستش و من نمیتونم کسی رو به خونه ی خودش دعوت کنم  .

 

 

دیگه پاک زده به سرم الهی قربون همه ی بچه های پرورشگاهی برم که ی عمر در حسرت ی محبت مادرانه  هستن حالا خوبه مامان من خیلی خیلی خیلی مهربون و دلسوزه و با این که بیشتر وقتا اخلاقمون با هم جور در نمیاد اما اون همیشه به فکره منه مثله همه ی مادر ها و میدونم باز هم دوستام میان و میگن ی کمی هم واسه خودت زندگی کن !

 بعله شما راس میگین و شاید اگر از این خونه برم کمی آدم بشم البته مستاجر گفته فردا خونه رو خالی میکنه ! حالا ببینیم

---------------------------------------------------------------------------

 فرداداریم میریم زنجان و چهار نج روز دیگه برمیگردیم ٬ من و دنیز با اصرار مامانم میریم  امیدوارم درگیری پیش نیاد و خوش بگذره .

 راستی چند تا تیککه کوچولو طلا داشتم که رفتم عوضشون کردم و ی نیم ست معمولی گرفتم که شد حدودا سه ملیون .

 قایم میکنم کرکس نبینه !

 برای مهمونی دسته گل هم ی  گوشواره و گردنبند که سنگ زرشگی دارن و فلز  شون هم نقره هستش انداخته بودم تا رفتم تو ٬ و به کرکس و دسته گل که نشسته بودن یش همدیگه سلام دادم کرکس نفس عمیقی کشید و سرخ و سفید شد و دستش رو برد روی گردنبند خودش و با آرنجش زد از پهلوی دسته گل که یعنی گردنبند آی تک رو نگا !!!!!!!!!

 من

 کرکس

دسته گل

من بعد از نیم ساعت از ترس جفتک پرو نی های آینده ی کرکس  در طوله مهمونی و برای این که هی متلک نندازه و نره رو اعصابم !

من قشنگه ؟

کرکس  

من   طلا نیست نقره است .

کرکس  باااااااااااااااااااااشه   پس  ٬ عیب نداره 

 دسته گل

 در ضمن وقتی هم که می خواستیم آقایون رو بریم بگیم بیان شام بخورن ن.ه رفت وسط سالن و بلندبلند و در حالی که صداش رو شبیهه تام و جری کرده بود  گفت

 حاج آآآآآآآآآآآآآقا         بفرمایین شام

 عزیزم بفرمایین شام

 کوچولو بفرمایین شام و ............

 ما هم مات و مبهوت داشتیم تماشا میکردیم !

آهان یک تیککه از لپ تابش هم کنده شده بود که شوهرم داشت براش درست  میکرد که کرکس گفت این چرا کنده شده ؟ ن.ه گفت پسره خواهرم کنده ! که هشت ماهه هستش !

 کرکس هم گفت مبارکه ! جدیدا اون هم با کامپوتر کار میکنه ؟

 ن.ه هیچی نگفت !

 خواستم برم به کرکس بگم اگر از منت میپرسیدی هم با همین لحن آروم حرف میزدی !

مثلا  می خواست بهش بگه که پسر من بابت این دستگاه پول دالده چرا میدیش دست بچه که خرابش کنه ! ولی به من ی جور دیگه میگفت پول پسرم رو هدر نکن ! مثلا توی سطل آشغال رو میگشت و امان از لحظه ای که شیشه نوشابه پیدا میکرد !

 عین طلبکار میومد دمه در ما ! که باز نوشابه خریدین  ! چه طور دلت نمیاد پوله پسر من رو هدر کنی؟

 اولا پول کرکس از پارو بالا میره

دوما خوب میدونه که من اصلا نوشابه نمیخورم

خدا خودش تقاص اون همه اذیت کردن من رو ازش بگیره ! روزی نبود که من رو گریه نندازه انقدر با ابغض گریه کرده بودم و بی صدا ٬ که ی چیزی توی گلوم گره شده بود .

 آهان اینم بگم رفتم از مغازه ی پدر شوهر لباس برداشتم گفت دخترم چرا دست دست میکنی ؟ گفتم آخه امسال قیمت ها خیلی بالا هستن دلم نمیاد 

 گفت شما بر دار کلله فروشگاه رو با خودت ببر ٬ تصدق سرت .

 

 ------------------------------------------------------

 خیلی  پست نا مربوط و در هم بر همی بود ! ممنون اگر تا آخر تحمل کردین و خوندین  

ایشاللا از زنجان برگردم  مینویسم اونجا مامانم و لیدا با هم چه قدر حرصم دادن !!!!!!!!!! ( این هم قسمت پیش گوییش بود )!

 دارم مبلام رو عوض میکنم .

 دعا کنین پدر شوهرم پولی رو گه قول داده بود رو بده

 

 

 

 

لینک نوشته

مرده خیلی ( حامی ) ه من و پسرم !!!!!!!!!!
فقط خواستم بگم شوهرم از شب پنج شنبه تا الان ! داره میره بالا تا به ننه اش بگه که چرا شب ساعت دوازده و نیم دو تا توله های دخترت رو خوابوندی بین خودت و شوهرت و پسر من رو توی تاریکی بیرون کردی ؟

 

 

   روشن شدین ؟

 

 داره میره !

 تو راهه!

 اصلا میره که بره !!!!!!!!!!!!!!!!

  امروز پرسیدم که با مامانت حرفیدی ؟ میگه نه ! میگم چیزی به برادرت گفتی ؟ نه !

 میگم پس لااقل بهش بگو که  وقتی میاد در و پنجره رو باز میکنه و میاد تو و   اینجا پای کامپیوتر  با خودش وررررررررررررر میره ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  بگو پنجره رو ببنده  رفتنی !

 

 میگه ولش کن فردا میره سربازی ما هم راحت میشیم !!!!!!!!!!!

 یعنی برین تو نخ غیرته این مرد نمااااااااااااااااااااااااا!

 میگم با مستاجر حرفیدی ؟ میگه یک هفته وقت خواست ! میگم وسط یک هفته بهش بزنگ میگه نه زشته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 یعنی میتونم خودکشی کنم و دست کم از شررررررررررررررررررررررره در گیری با مامانم که نود در صدش  به خاطر آریا هستش راحت بشم !

   من که دلم نمیاد پسرم رو ول کنم  و برم   یعنی دلم میاد با خودم ببرمش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لینک نوشته

مسابقه
زندگی یک مسابقه است .

 ناعلانه و با شرایطه خلی سخت

 با داوران کاملا با طرف !!!!!!!!!!!!

من همیشه در حال اجرای مسابقه  ی دو ماروتون هستم ٬

برای من نقطه ی شروع مسابقه پسرم هستش  اولین و آخرین موجودی که به خواست من تو این مسابقه ثبت نام کرده .

برای من خط  پایان مسابقه پسرم هستش کسی که خیلی به من نیاز داره و کسی که تمام وظیفه ی من حمایت بی چون و چرا از اون هستش .

 اون همه چیزه منه

 خدایا من رو زنده نگه دار تا پسرم منت هیچ کس رو نکشه و هیچ وقت حرفش زمین نیفته

 خدایا چرا انسان هارو انقدر رذل آفریدی ؟

 

  پسر ساده ی من بین این همه دو رو           و        در حال کمین           نمیتونه دوووم بیاره .

 خدای من خودت شاهدی که هر شب ازت می خوام که من رو فردا صبح بیدارم کنی تا به خاطرش زنده باشم  اون  دلیله زنگییه من هستش .

       می خوام از همه بی نیازش کنم حتی از خودم

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقش هستم .

الهی قربونش برم نه چشم و ابروش بلکه ............

   وقتی که ضایع میشه ! وقتی که ناراحت میشه ! وقتی که درجه  ی پستی  دور و بری هاش رو میبینم ! وقتی گریه میکنه ! وقتی تحویلش نمیگیرن ! وقتی چیزی می خواد و نمیشه !!!!!!!!!!!

 

         یک میخ ده سانتی کلفت فرو میره توی مردمکه چشممم .

 خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا

   بهت التماس میکنم که هیچ مادر و فرزندی رو از هم جدا نکن من و آریا هم یک ی از میلیارد .

لینک نوشته

مرده بی کفایته من
امروز هم مثله روزای قبل ( منظورم ۶ ماهه اخیره )  حدودا ده بار از شوهرم پرسیدم که چی شد ؟ زنگ زدی به مستاجر دفعات اول عین (بز )  نگام میکنه ! دفعه ی دوم روش رو میکنه اون ور دفعه ی سوم جوری هوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار میکشه که میترسم بخیه های عمل آپاندیسش باز بشه !

 

  الان هم انقدر گفتم که هر سه مرحله تکرار شد برای بار سوم در طوله این دو ماه زنگیده به داداش آقای مستاجر و بعد از ی سلام و احوالپرسی داغ اون اصلا مجال حرف زدن به شوهره بنده نداد ! و گفت که شاید فردا بیاد و فعلا صحبت کنه ببینه چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟! و قطع کرد !

 دیگه چی بگم ؟

 هر چی میگم بابا   این یارو تو رو گذاشته سره کار

 به جای این که هی سر   ه    من داد بزنی   با اون که خرف میزنی معمولی صحبت کن و آرووووووووم حرف نزن !

 به جای بد و بیرا ه های جالب باره من کنی با اون یک کمی سرد برخورد کن !

به جای این که به من بگی که خوب نشستیم دیگه ! این جا مگه خونه نیست ! اینجا زیرت آب در میاد ! خودت یادت بیار که چرا ۵ ماهه قبل چرا در مقابل اصرار های فراوان منم برای موندن توی همین خونه و پیش کرکس ! میگفتی که نه ٬ من می خوام برم بشینم خونه ی خودم و مستقل بشم !

 مرده نا مومن  چرا من رو دم عیدی آواره کردی ؟! و سره دو راهی گذاشتی

 چرا من هنوز هم باید بشینم اینجا و جاری و خواهر شوهرم بیان از جلوی من رد بشن و برن بالا و بگو بخند راه بندازن و من باشم تنها غریبه ی این خونه !

چرا باید بچه ی من از پشت شیشه ها نگاه کنه و کرکس پسره دسته گل رو که همسن پسره من هستش هر روز ببره باغش برای بازی ؟

هنوز نمیدونم بدم مبلای راحتیم رو بشورن و یا پارچه هاش رو عوض کنم و این در حالییه که ۴۰ روز مونده به عید !

  چرا وقتی که من از دره            همین          خونه  خارج میشم میبینم که گاو سیاه داره با ماشین کرکس  ن.ه رو میبره خونه ی باباش و نه این که من رو هم         بر     سونه که حتی به من سلا هم نمیده و شوهره من نه تنها به برادرش اعتراض نمیکنه حتی ازش سوال همنمیکنه ؟    که               چرا ؟

 چرا منی که عااااااااااااااااااشق حافظ هستم و هر روز چند غزل از دیوانش رو می خونم و بعد هم میبوسم و  در هر مورد هم ازش سوال کنم حتی اسامی افراد و یا اسم کار ها رو هم به بنده لطف میکنه و خواهشم رو بی جواب نمیذاره و من آرزوم اینه که یک بار برم خدمتش و پیش پای خودش ازش در مورد آینده ی پسرم سوال کنم ولی چون کرکس خانوم ناراحت میشه و پدرم رو در میاره و میگه بهتون خونه دادم که پول جمع کنین نه این که برین مسافرت ! ولی ن.ه چون شوهرش با عرضه هستش دیشب از شیراز لطف فرمودن این جا و توی وقبره ی سعدی ده تا عکس گرفته   توی حافظیه هم همون قدر !

 تا آخر که عکسا رو از تلوزیون میدیدم به حافظیه گفت مقبره سعدی ! به مقبره  ی سعدی گفت حافظیه !!!!!!!!!!! ولی من وجب به وجب اون جا رو از رو عکسای اینتر نتی حفظ کردم !

  وقتی از جناب خواجه پرسیدم  که من کی از این خونه میرم ؟

 فرمود که

 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم   ......

 -----------------------------------------------------------------

چرا باید شوهرم وقتی خونه رو می خرید به   من  گفت که تو مجبورم میکنی که من خونه بخرم ! من نه می خوام خونه بخرم ! نه لازم دارم ! مگه مرض داری ؟ ما که خونه داریم ! بذار بمونیم زمینمون رو بسازیم  ! حالا کی معلوم نیست ؟  چرا وقتی پول نداشت کلله طلاهام رو حتی فرش هام رو فروختم تا از شر منت کرکس راحت بشم که هر روز تا شوهرم میرفت سره کار میومد خونه ی من و هی به من میگفت که آره به ن.ه گفتم که جهازش رو بیاره این خونه  ! 

 چرا الان شوهرم به من میگه که به تو چه ؟ خونه خودمه ؟ ماله من هستش !!!!!!!!!! به تو چه ربطی داره که من به کی دادم کرایه ؟ به کی مجانی دادم ؟ برای تو چه فرقی میکنه که اینجا بشینی یا اونجا ؟

  در حالی که برادرش که نه ساله که نمیدونم با من چه مرضی داره هر روز هم میاد خونه ی من و  من وقتی بیام خونه باید با نهایت خجالت بگم که از گوشی تلفن و کیس و موس و.... کثافت ......  پاک کنم !

 

 آخرین        حرفه من هم اینه که من اگر ببینم شوهرم  اون خونه رو داده کرایه و بالطبع به پسرم منفعتی میرسه همین جا میشینم  و میگم باشه !

  ولی الان که مفت و مجانی دادی بمه اون مرتیکه ی میلیاردر  دیگه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------

 دیشب ن.ه و مهندس باکلاس اومدن مثلا سورپرایز کرده بودن !

 تا اومدن نمیدونم کرکس یا زبون بسته ! گاو سیاه رو  فرستادن دنباله ننه بابای ن.ه  و همین طور خواهرش و بچه اش ! و با کلی عزت و احترام آوردنشون و بردنشون !!!!!!!!!!

 تو رو خداااااااااااااااااااااااااااا یکی به من جواب بده خواهشا من رو از نظر های لطفتون بی نصیب نکنید ؟

 من چیزه زیادی می خوام ؟؟؟؟؟؟؟

 راستی فردا پس فردا شوهرم رو ول میکنم و چند روزی میرم زنجان خونه ی داداشم  با این که شوهرم اصلا دلش نمی خواد و میگه پس من اینجا بدون تو چی کار کنم ؟ ولی میرم تا هم اون چند روزی راحت باشه هم من !

 

لینک نوشته

روز مرررررررررررررررررررررررررگی
سلام دوستای گلم

 امروز با شوهرم مفصل دعوا کردیم ! چرا چون نمیتونه  خونمون رو از مستاجرمون بگیره !

مهر ۸۸ خونه رو بدون کرایه (در حالی که بنگاه گفته بود ماهی صد و پنجاه ) و با ۱۵ میلیون داده رهن و البته برای پول پیش سه ملیون هم از قیمتی که بنگاه داده بود کمتر گرفته  ٬ حالا این بماند خونه رو یک آقای خیلی پولدار واسه برادرش گرفته یعنی پول پیش رو برادره داده که کل زندگی برادر بزرگش رو میچرخونه ! این آقا خودش چند جا چند تا خونه و آپارتمان داره ولی هیچ کدومش رو نمیده برادرش بسینه و میگه میترسم بمیره و زنش خونه ام رو خالی نکنه !

 خلاصه این آقا گفته بود که میبینی که برادرم نداره و من میدم از عوضش  و فلان و بهمان و سه تومن از رهن و کم کن شوهرم هم گفته بود باشه !

الان ۵ ماه تمام از مدت قرار داده خونه میگذره ولی  هر روز به یک بهانه ای یک ماه وقت میگیره !!!!!!! یک روز میگه برادرم رفته عمل جراحی ! یک روز میگه پسرش زن گرفته و..... یک روز میخنده میگه الن رورز دهمه ماهه بذار تا آخر ماه یک بار میگه الان صفره و...

 خلاصه هر روز شوهره من رو یک جوری میذاره سره کار تا با همین مقدار پول یک مدتی هم جوره برادرش رو بکشه ! چون که خونه رو واسه خودش  و یا پسرش نگرفته که ! می خواد با پونزد تومن باز هم طولش بده چون برادرش مریضه و شاید بمیره خدای نکرده .

  حالا من به شوهرم میگم : من که نمی خواستم از این خونه بریم ۵ ماه قبل من از زنجان اومدم ی دفعه گفتی بریم ! گفتم نه و درست یک ماه هر روز باهات حرف زدم که نه من از این خونه نمیرم ! حالا هم که گاو سیاه قراره بره سربازی که اول اسفند میره و ایشالللا دیگه بر نمیگرده  لااقل ما میتونیم خونمون رو بدیم اجاره و ۴ - ۵ سال دیگه هم این جا باشیم !

 نمیدونم کرکس و زبون بسته چی بهش گفته بودن که این آقا میگفت نه !!!!!! الللا و بللللا  باید بریم

 این جوری شد که من شروع کردم به برنامه ریزی و شست و شو و عوض کردن مبلام و خریدن فرش و... و البته همه ی این کار رها رو با عشق اسباب کشی از این الکاتراس انجام میدادم و الان خونم کلا درهم و بر هم هستش ! و نمیتونم برای عید توی این خونه بمونم ! کلا مدلش به هم خورده 

  عصری میگم پا شو بریم بیرون  ی جایی مدلای پارکت جدید آورد ن برگشته میگه بابام رفته به مستاجر یک ماه وقت داده که دیروز تموم شد حالا فردا میره پیشش اگه خونه رو خالی نکرد بعده عید میریم !!!!!!!!!!

 آقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من رو میگی صدام رو تا جایی که میشد بالا بردم و گفتم اون موقع من هم با تو ی جوره دیگه برخورد میکنم

  خیلی آروم میگه خوب عزیزم من چی کار کنم من تمام سعی خودم رو کردم    ! میگم چی کار کردی؟

 میگه خوب دو بار بهش زنگ زدم گفتم خونه رو خالی کن ! این اون دو باری که به اصرار من و هر دفعه با دعوا زنگ زد بهش و گفت آقای فلانی حال برادرتون خوبه ؟ اون هم گفت نه فعلا ! و شوهره من هم  گفت خداحافظ.

  هر دو بار این جوری شد و میگه تمام سعیم رو کردم ~ بهش گفته بودم که به مستاجر بگو اگر بیشتر از مدت قرار داد بمونه از پول پیشش کم میکنی ! میگه روم نشد بگم !!!!!!!!!

  این بدبخت همین رفتار رو با مامان و باباش و همین طور پدر و مادر من و یا با مشتری هاش یا با شاگرداش .......... نمیدونم با همه میکنه ! همینه که کرکس از مهندس با کلاس حساب میبره ولی از شوهره من نمیترسه و میگه با اون اگر بلند صحبتت کنم قهر میکنه ولی به شوهره تو اگر بگنم خاک تو سرت میخنده و هیچی نمیگه!!!!!!!!!! من رو میسوزونه بد جور ! به خدا مرد کور باشه کچل باشه فقط بی عرضه نباشه !

=========================================

 

  خلاصه این که بد جور قمر در عقربم

تازه خاله پری قراره بیاد سراغم و بد جور عصبی و پاچه گیر شدم !

 چند روز پیش رفته بودم بیرون ی جایی حراجی بود ۵ تا بلوز گرفتم دونه ای پونزده تومن

 یکیشون که خیلی خوشگله و آبی نفتی هستش رو پوشیده بودم و شبش با شوهرم رفته بودیم بالا آآآقاااااااااااااااااااااااااا کرکس ی حالی شد که فقط خدا میدونه به بد روزی افتاد اما چون خودش هم تنش نمیخاره هیچی نگفت ! دیگه خجالت میکشم بگم که چون من بلوز تازه پوشیده بودم داشت سکته میکرد !

  راستی پدر شوهرم به کرکس گفت بقیه ی بچه هات رو جمع کن بریز دوررررررررر ! 

 من فقط پسره بزرگم رو دارم و پسره اون یعنی آریا والسلام !!!!!!!!!!!

  دوباره این تابستون با پسرم میرم استانبول و به کوری چشم تو نمیمیرم تا با آریا هم برم آنتالیا !

 تا چشمت در بیاد !

 نوه ی من فقط آریاست و ..............

و کلی از این حرفا که هیچ کدوم پشیزی نمیارزید و از اول انقدر از این حرفا زد و هر وقت آریا رو دید غش کرد که کرکس آریا رو از جلوی چشمش دور کرد تا ی وقت توله های دسته گل ناراحت نشن ! که البته اگر بابای من هم یک دفعه آریا رو ول کنه و هی به بچه ی برادرم بگه که آره اینه نوه ی من و آریا غریبست و ... من هم ناراحت میشدم  خوب ادم میتونه توی دلش یکی رو بیشتر بخواد ولی لازم نیست جلوی بچه های کوچولو هی بگه شهرته این با من یکی هستش ! تا حدی که دختر دسته گل رفته بود با  مداد توی شناسنامش اسم فامیل باباش رو خط زده بود و اسم شهرته زبون بسته رو نوشته بود !

  حالا نکه پهلوی سوم هستن !!!!!!!!!!!!

من هم اگر جای کرکس و دسته گل بودم دلگیر میشدم

 آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهان اینم بگم که دسته گل چند روزی هست که پیداش نیست و نمیاد  ..........

 نمیدونم باز شوهرش چه مرگش شده ؟ که باز نمیان !همینه که کرکس شدیدا دپرسه !

من هم دیگه خونه ی مامانم کمتر میرم و می خوام دیگه کمتر اذیتش کنم .

ن.ه و مهندس با کلاس هم فردا پس فردا میرسن !  و عید هم این جا نیستن دو هفته قبل کرکس با سوزش شدیدی میگفت که آره عید ننه بابای ن.ه میرن اصفهان پیش اونها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  میگم بد بخت تو می خواستی به زور (اونها یعنی بچه های خودت رو !!!!!!!!!!) ببری مسافرت

 می خواستن برن جنوب و کلا ایران گردی

 ولی خوب به ما که قرار نبود بگن که ! ما بچه های خودشون نیستیم که ! اصلا تو حساب نیستیم !

 انگاااااااااااااااااااااااااااااااااری که وجود خارجی نداریم و کلا نامرئی هستیم .

 

 

لینک نوشته

دفاع از کرکس
سلام دوستای خوبم امیدوارم همیشه و همه جا  شاد و راحت باشین .

   همون طور که از عنوان مطلب پیداست می خوام از کرکس دفاع کنم ؟! شاخ در نیارین !

خیلی ساده می خوام بگم کرکس میگه (شما بخونین کنفسیوس میگه ) !!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 میگه خدا وقتی یک بچه رو دختر آفریده یکی زده تو سرش ! این مورد رو که دسته جمعی با ها ش موافقیم ؟

 کرکس میگه !  من این مال و ثروت رو با زحمت زیادی جمع کردم !!!! تا اینجاش هم که درسته

 میگه من سه تا پسر دارم که یا فرستادمشون دانشگاه و یا سرمایه دادم کار کنن

 میگه یک مرد میتونه نونش رو از سنگ در بیاره

 میتونه عملگی کنه و یا حتی گدایی می تونه خودش سر  خودش رو نگه داره !

 اما یک زن امکان زیادی برای کار نداره و حتی اگه دکتر هم بشه باز شوهرش میتونه بهش زور بگه و پولش رو کنترل کنه و ازش بگیره !

میگه اگر به پسر پول ندی میره کار میکنه و یا در نهایت دزدی !!!!!!! ولی اگر به دختر پول ندی میره ... میشه .

   میگه زبون بسته یعنی پدر شوهرم  عاشق پسراش مخصوصا شوهره من هستش  خیلی بهش گفت بیا با من کار کنیم به همشون گفت درس بخونن و ... اما دخترم رو نذاشت بره دانشگاه و حتی جهازی رو هم که می خواست بهش نداد !  و خیلی ساده و ارزون از خونش فرستادش ! در حالی که خونه ی من رو فروخت تا دو طبقه بخره تا پسرش همیشه پیشش باشه و لی دفعه ی اولی که دختر من بعد از ازدواجش مهمون اومد خونه ی من ( همون روزی که اومد موند و دیگه نرفت !!!) باباش (زبون بسته ) در رو براش باز کرد و گفت واسه چی اومدی این جا !؟؟؟؟

   کرکس میگه خدا ظلم کرده که پسرم از اموال باباش دو سهم میبره و دخترم یک سهم پس تا زنده هستم خودم به دخترم که از شوهر هم اصلا شانس نیاورد میرسم و در خدمتش هستم .


   بنده هم اگر یک دختر کنار آریای عزیزم داشتم یا به هر دو تاشون مساوی سهم میدادم و یا اگر که قرار بود که پسرم دو برابر دخترم که خیلی از اون بی دفاع تر و ضعیف تر هستش پول بهش برسه اونوقت خودم تا زنده بودم بهش میرسوندم تا بعد از من پیش زن داداشش که پوله من رو !!! (اگر که پولی داشتم )  ! خیلی راحت و بی خودی خرج میکنه ! ضایع نشه و کم نیاره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 در ضمن کرکس حدود سی ملیون طلا داره که هر وثت مریض میشه (سرما خوردگی و ...) من رو صدا میکنه بالا و میگه مه این طلاها ماله دسته گله و آی تک ی وقت این ها رو تقسیم نکنین همش ماله اونه هااااااااا!


 من هم دفعه ی اخر بهش گفتم شما بفرما بمیر من و ن. ه و زن گاو سیاه که نمیدونم کی هستش طلا نخواستیم .

   همه ی شما طلا خریدین بعضی هامون خیلی راحت بعضی هامون خیلی سخت

 من هم خیلی آسون نخریدم

من هم اگر دختری داشتم و عروسی ! حتی ی تیککه کوچولو از طلاهام رو ( که فعلا همشون رو فروختم ) به عروسم نمیدادم !  چون اون خیلی راحت میرفت میفروخت و عوض میکرد اما با توجه به ابن که خودم دخترم و با حسی که به مادرم دارم میدونم که اگر من هم دختری داشتم طلایی رو که از دست و گردن من باز شده بود یادگاری نگه میداشت و لا اقل عوضشون نمیکرد .

   حالا که دختر ندارم یک روزی اگر طلایی داشتم همشون رو میفروشم و میدم به پسرم تا خرجش کنه و لی حتی ی پولکش رو هم  به زنش نمیدم !!!!!!!!!!

    خارج از موضوع نوشت :

 من فکر کنم دچار نوعی بیماری شدم

 هر چی فکر میکنم هیچ شغلی رو در خور شان پسرم نمیبینم

مثلا نمیتونم یک خلبان تصورش کنم و یا حتی رییس یک بیمارستان !

یا یک میلیادر مشهور ! تو رو خدا بهم نخندین !

اما همین یکی یک دونه بودنش خودش عامل بزرگی واسه قاطی کردنه منه !

 تازه جالبه که هیچ دختری رو هم واسه گل پسرم قابل نمیدونم ؟!

  نخندین !

 عصبانی هم نشین !

  فکر میکنم مثل اون خواننده FIFTI    CENT      همیشه چند تا دختر خوشگل باهاش باشن و آریا ی من هیچ وقت ازدواج نکنه .


 یا مثلا درمان یک بیماری لا علاج رو پیدا کنه

 یا مثلا اگر دکتر بشه معمولی نباشه و یا بد نشه بلکه هر روز کلی آدم نیازمند رو رایگان درمان کنه .

 البته نگته ای که مهمه اینه که آریا فعلا می خواد پلیس بشه گاهی هم خواننده در ضمن کلی فکر کرده و تصمیم گرفته مدرسه نره و  تازه خودش گفته تا بتونه خونه و ماشین بخره مامان بچه هاش رو هم میبره میذاره توی اون خونه و بابا میشه !

 قربون همگی .

 خوشحال میشم اگر نظراتتون رو مخصوصا با موضوع کرکس بشنوم .

 این رو هم اضافه کنم که وقتی خدا بین بنده هاش فرق گذاشته پدر و مادر ها چرا بین بچه هاشون فرق نذارن .


لینک نوشته

دختر یا پسر یک بچه کافیست !
یادش به خیر اون روزایی که همه جا در و دیوار پر شده بود از این حرف و مثل الان صحبت ۴ تا بچه نبود !!!!!!!!!

   ظهر توی اخبار گفتن توی هندوستان یک پیرزنی عروسش رو کشته چون سومین بچه اش هم دختر بوده ؟ !!!!!!!!!!!

   زده زن بدبخت رو کشته

میگم خدابیامرز اگر میومد اینجا ایران ما و خلاصه تبریز و پیش کرکس به خاطر دختر زاییش جایزه هم میگرفت ؟

  آخه کرکس هفته ی قبل سیب هاش رو فروخت و سیصد تومن به دختر دسته گل داد چون ی درخت توی باغش بهش داده و میوه ی اون درخته سیصد هزار تومن شده !

   چه عجب شد شوهره من تونست زبون باز کنه و بگه چرا به پسر من درخت ندادی ؟ جل الخالق !

  کرکس هم گفت به نوه های پسرم نمیدم هر کس بچه اش دختر بود به اون میدم ! مثلا اگه ن.ه دختر آورد به دخترش ی دونه درخت میدم !

  ولی پدر شوهرم با یک لحن خاصی از غرور و افتخار برگشته میگه اگر به پسر ها بدیم خودمون ورشکست میشیم ( الهی آمین )  با این همه پسری که قراره بیاد !!!!!!!!!!!!!!!!

 یعنی که مهندس با کلاس و ن.ه می خوان جهار تا کاکل زری بیارن و یا گاو سیاه قراره ی گله پس داشته باشه و یا زبونم لال  ما هم دوباره پسر دار بشیم !

 این حرف رو با غرور  خاصی گفت که فکر میکنم خدا حالش رو بگیره و ایشالللا ابترش کنه ! حالا یکی نیست بهش بگه بدبخت مگه واسه اولیت نوه ی پسریت چه کردی که منتظر اون ده تایی ! مگه می خوان بیان رو ی قبرت نئون نصب کنن !

 کرکس هم میگه وقتی که من مردم ( ایشالللا به زودی یعنی ) نوه های پسری میان و حقشون رو میگیرن ولی دخترا مظلوم واقع میشن و میمونن ی گوشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 بعله !

 بمیرم براش با این همه استدلال منطقی !

لینک نوشته

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
سلام سلام سلام دوستای گلم

 ببخشید که نتونستم نظرات رو یکی یکی جواب بدمک چند روزی هست که نت نیومدم الان هم که رسیدم با خوشحالی نظرای لطف دوستای گلم رو تند تند تایید کردم اومدم  به سرعت بنویسم که چه خبر بوده !

  ولی واقعا نمیدونم و نمیتونم بگم که چه خبر ها بوده ! یعنی زبونم نمیچرخه !

چه طور بگم که کاره عروسی دنیز ه عزیز ه من کنسل شد ! باورم نمیشه !

 نگو آخرین باری که دنیز به من زنگید که بیا بریم با من حلقه ببین و من گفتم نمیام و اون گفت باشه من میام خونه ی تو ٬ و نیومد ! و من هم خیلی خیلی دلم براش تنگ شده بود دلم ازش خیلی شکست

 نگو یک ربع بعده اون بابای داماد ه سابق زنگیده به عمه ام که فلانی دختر شما چرا بدون صیغه و  عقد ........ تو ماشین سره من میگرده ٬٬٬٬٬٬٬٬٬ و این که چرا آی تک ۵ دیقه سواره ماشین سر من شده !؟

 من اگر جای شوهره اون بودم توی خونه راهش نمیدادم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 بعله !

  بعدش هم مامان پسره اومده خونه ی مامانم و از دنیز عذر خواهی کرده و کلی منت کشی کرده ازش ٬  ولی دو ساعت بعد خواهرش توی خونشون گریه کرده که  آره من دنیز رو برده بودو پیراهن عقد بخره اونجا گفته کاش آی تک هم این جا بود(خاک بر سر آی تک کنن ایشالللللللا ) و خواهره پسره گفته که چرا دنیز این حرف رو زده مگه من خواهرش نیستم ؟!

    و کلی گریه کرده که آؤه برادرم از همین الان به دنیز بیشتر توجه میکنه تا من !

 دوباره شبش اومدن همراهه دامادشون که آره ما معذرت می خوایم بعدش هم مامانم گفته که شما برای دختر من طلا نیاوردین  ( ما رسم داریم که پسر که میاد خواستگاری همراهش ی تیکککه طلا میاره که اگر عروس پسندیدش عروس اون طلا رو قبول میکنه  اگر که نه ٬ طلا رو بر نمیداره ٬ کرکس هم واسه من دو تا النگو آورده بود و از ترس این که مبادا خواستگاری پسرش رو قبول نکنم هی به زور دستم میکرد ) داماد بزرگم دو تا النگو آورده بود شما گل نقره !

 مامان پسره هم گفته ببخشید میریم می خریم

بعدش به دنیز گفته که عروس گلم فردا بریم بیرون ی سرویس طلا انتخاب کن تا ۸ ملیون اگر هم الان نپسندیدی میمیونه نزدیک عید میریم می خریم ٬

که همین لحظه مامان من گفته که چرا نزدیک عید ؟ حتما می خواین اون رو عیدیش حساب کنین !!! نمیشه برای عیدش باید جدا طلا بگیرین !

خانومه هم ناراحت شده و گفته که نه بابا ! گفتم یعنی  نزدیک عید مدل جدید هاش میاد .

 خلاصه ........

 کلی اتز این اتفاقات افتاده که مامانم نه گذاشته نه برداشته زنگیده به بابای پسره که بیا جمع کن وسایلات رو ببر !!!!!!!!!!!

 من به تو دختر نمیدم !

 اونماومده مرده گنده یک ساعت تموم دمه در گریه کرده که نه بابا این کار رو نکنید و .... اما مامانم از حرفش بر نگشته ولی نکته ی انحرافیش اینه که مامانمم هیچ کدوم این ها رو به بابام نگفته بلکه بهش گفته که بابای پسره تو رو شناخته و به خاطره همین دنیز رو نخواستن ! بعد از گذشتن ده رو ز از ماجرا جرات نمیکنم از مامانم بپرسم رو چه حسابی همچین حرفی به بابام زده !

 در ضمن پدر شوهره من همون زبون بسته  هم که اون آقا رو میشناخته گفته که اون آفا از اونایی که بی خودی قمپز در میکنه !

 در ضمن خونه و ماشین پسره هم به اسمه مامانش بوده و برای این که دل دنیز رو به دست بیاره گفته که ماله خودمه و دنیز هم که به دروغ آلرزی داره به خاطره همین خیلی عصبانیه .

  به هر حال...........

 دنیز اون چهار روزی رو که به من حتی یک تک زنگ هم نزده بود مداوم در حال گریه کردن بوده . الهی بمیرم براش خوبه که الان کاملا آروم و بی خیال شده  من نمیدونم چرا این قدر روی دنیز حساسم حتی فکر میکنم بچه ی اون رو اندازه ی آریا بخوام .

ولی مادر پسره رفتنی گفته که اشتباهه من این بود که خواستم پسره ۲۳ سالم رو زن بدم !

 من حتی این ۱۰ روز نتونستم توجه پسرم رو به دنیز تحمل کنم حتی دخترم هم مریض شده بود که چه طور برادرش این قدر زود و شدید به دنیز وابسته شده و تا همین امروز پسره به خاطره دنیز با خونشون قهره و خونشون نمیره و رفته خونه ی پدر بزرگش بسط نشسته و تا مادر و پدر ش دنیز رو راضی نکنن بر نمیگرده !  دنیز هم گفته عمرا !

ولی جدی بابای پسره ی چیزایی گفته که خیلی جالب بودن ! مثلا گفته که من جووون بودم به چه مصیبتی پول جمع کردم تا الان اینا برن بیرون نهار بخورن ؟! این حرف رو کسی گفته که وقتی مامانم اصرار کرده دنیز رو ببرن دکتر برای تست بکارت و گفته که بریم پیش ماما ! مرده گفته نه عروس من رو باید بهترین و مشهور ترین دکتر تبریز معاینه کنه نه ی ماما  ؟!!!!!!

حالا این هزینش ۴ برابر میشه مشکلی نیست و اهمیتی نداره !

 وقتی که برادرم و خانومش اومده بودن تبریز و می خواستن بیان خونه ی ما من گفتم نه نیاین آریا هوایی میشه  فرداش بابام زنگ زد و کلی گریه کرد که حالا من ی چیزی گفتم تو به دل نگیر معذرت می خوام و فلان و بهمان و  نزدیک یک ربع حرف زدیم و من خجالت کشیدم اون چند بار معذرت خواهی کرد و گفت که الان ما توی موقعیت سختی هستیم و ناراحتیم و دنیز هم خیلی  ناراحته و عوض این که این جا باشین و به ما کمک کنین سر یک موضوعی که همیشه اتفاق میفته قهر کردی رفتی !!!!!!!!!!

  بعدش هم برای بار سوم زنگید و گفت که لیدا ودنیز دارن میان اونجا خودت هم حتما با اونها برگرد اگر هم نیومدی بده بچه رو بیارن !

 لیدا و دنیز اومدن و سه چهار ساعتی نشستن و رفتنی من نرفتم باهاشون ولی لیدا گفت که بابا عکس آریا رو بغل کرده و هی گریه میکنه و دلش براش خیلی تنگ شده و قول داده که حتمت آریا رو ببره و ... که قبل از این که من بگم آریا ی ساک وسیله که  ی هفته براش  کافی بود جمع کرده بود !

مامانم هم دیشبش یادش افتاده بوده که فردا  ی مراسم انعام بگیره ! ی شبه  ۹۰ نفر مهمون دعوت کرده بوده که فرداش هم عمه ام و عموم اومدن  دنبالم و من رو بردن خونه ی مامانم و تقریبا مثل ی مهمون رفتار کردم و شوهرم هم  شبش نیومد  خونه ی مامانم و باهاش همچنان قهر بود  ولی خودمون دو تایی کلی با هم صفا کردیم اون چند شب رو که آریا به خاطره زنداییش میموند خونه ی مامانم ودر ضمن موهای لیدا خیلی بلند و نازه مواهش رو مش خوشگل کرده لخت هم میکنه آریا میگه زن دایی بیا بدو بدو بازی کنیم فقط تو موهات رو کیریفس ! یعنی کلیپس نزن بذار موهات دویدنی باز بمونن ! من و شوهرم هم   هر شب شام بیرون بودیم و بعدش هم چایی و قلیون و... و  حال و صفا و

       فردای مهمونی مامانم که مثله ی غریبه رفتم و اومدم مامانم و بابام زنگ زدن که بیاین نهار گفتم مانمیایم 

 میگن چرا ؟

 میگم خوب خودت گفتی اون حرفا رو و بعدش هم مامان و....

 خلاصه انقدر بخث کردیم که دو سه روز بعدش رفتم گرچه شوهرم نمیومد تو و چند روزی هی بابام بهش زنگ میزد و یا وقتی میومد از دم در دنبال من یا آریا هی مامان و بابام بهش میگفتم بیا تو نمیومد تا دیشب که مامانم مهمونی داشت و چون من به شوهرم  گفتم زشته پیش مهمونا و میگن یعنی چی شده که دامادشون نیست و ... و پس از کلی منت کشی اومد و بعد رفتن مهمونا هم بابام گفت تنها جنبه ی مثبت مهمونی اومدن دامادم بود و چه عجب مامانم کوتاه اومده بود و هی از شوهرم دلجویی میکرد که برات میوه پوست بگیرم و ....!

نکته ی مهم اینجاست که من دیگه تا کاری پیش نیاد یعنی دکتری جایی نرم که مجبور شو آریا رو ببرم اونجا و یا مهمونی نباشه خونه ی مامانم نمیریم دیروز میگفت از صبح بیا که نرفتم امروز میگفت بیا گفتم بعدا میام فردا هم با هم کار داریمک و میریم بیرون شاید برگشتم خونه ی خودم .

  دیگه دوست ندارم با همیشه اونجا بودم آرامش و آسایش مامان و بابام و دنیز و مهم تر از همه  خانواده ی خودم رو از بین ببرم .

 در ضمن چیزی که خیلی ناراحتم میکنه شباهت بی اندازه ی برادرم به بابامه که هم  ژنتیکی هم اکتسابی با بابش مو نمیزنه و داره پدر لیدا ی بدبخت رو در میاره اون روز پیش ما ی هویی کتکش زد ! البته که باز هم دعواشون سره پول بود که لیدا پولش رو از برادرم جدا کرده و مدام ازش پول می خواد مثلا هر ماه به اندازه ی  سه برابر در آمده برادرم ازش پول می خواد !

 

   

لینک نوشته

اونا راضی , ما راضی !
انقدر اعصابم راحته که نگو

 دیگه فکر و خیالی ندارم راحت و آروم  به جای این که هر روزم با دعوا سره چیزای بی خودی و ( حالا من ی چیزی گفتم )  ی بگذره و  صبح تا شب هر کسی بخواد در فرصت مناسب ثابت کنه که حرف اون درسته و خلاصه از شام تا بام ... شعر تعریف کنیم !!!!!!!!!! ی بار قهریم تا قیامت !

 انگار که نبودیم تو زندگی همدیگه !

 

  داداشم از دیشب نزدیک ده بار زنگ زده که من و خانومم میایم شما هم بیاین اونجا ! گفتم نمیام .

  بعدش شروع کرد که ما مستقیم میایم خونه ی شما تا تو رو برداریم ببریمت آشتی !

 میگه میدونم که تقصیره مامان هستش ولی تو کوتاه بیا ! گفتم حالا از حق خودم گذشتم شوهرم نه ساله اگر بهشون خوبی نکرده باشه ! بدی هم نکرده .

   اگر پای این بیچاره رو به دعوا باز نمیکردن حالا ما هم خودمون بین خودمون حل میکردیم که گرچه حل نمیشد اما چوب خدا که صدا نداره و لی من خودم شخصا !!!!!!!!!! و خیلی جاها و خیلی واضح دیدمش !

  یک کاری هم واسه من میکرد ! (چوب خدا )

  ولی وقتی بابای دتیز من رو جلوی شوهرم از خونش بیرون میکنه و یا  مامان دنیز به شوهره از همه جا بی خبرم زنگ میزنه ! و قطع میکنه ! و میگه که بابات قطع کرد ! یعنی که خودش می خواد که با شوهره من دعوا داشته باشه و قهر هم بمونه !

 به برادرم گفتم اینجا نیا پسرم تو رو میبینه هوایی میشه

 زنش هی اس میده که دلم براتون تنگیده .

دنیز هم الان سه چهار روزه که یک تک زنگ هم به من نزده ! اون پنج شنبه دیدیمش ! ده روزه که پسرم رو ندیده میدونستم که خیلی بی محبت هستش اما این اتفاق باعث شد بهتر بشناسمش .

 میگم خوبه من اعتراض کردم و قهر هم کردیم و الان هم من مزاحم کارشون نیستم وگرنه من بدبخت فکر میکردم که دنیز دلش می خواد که من توی کار های مراسم نامزدیش باشم و کمکش کنم و من هم هی وسط بی خودی داشتم خودم رو میکشتم و شوهره بیچارم هم باز شده بود کارگرشون  و ...  آخر سر هم باز هم میشدیم آدم بد  ه   قصه !

 باز از همین اول بشیم آدم بده بهتره برامون !

لینک نوشته

الهی جزززززززززززززززززززززززززززززز جیگر بزنی
بعله

الهی جیززززززززززززززززز جیگر بزنه که عروسی عزیز ترین کسه کاره من رو زهره مارم کرد !

دنیز   ه   کوچولو  ی من امروز می خواست بره خریده عروسی صبح زنگ زده بیا بریم با من سرویسه  طلاهام رو بپسندیم ٬  من حلقه چه شکلیش رو بگیرم ؟

 کم اتفاق افتاده بود من بدون دنیز یا اون بدون من بریم خرید ! حتی ی شال ارزون رو هم کلی با هم میگشتیم و میخریدیم !

الان ببین چی شد ؟!

فقط خدا میدونه من هر موقع بازاره طلا فروشا میرفتم و یا پاساژ زرگرا نا خود آگاه فقط چشمم دنباله بهترین و تک ترین طلا ها بود وهمشون رو روی گردن و دستای خوشگل دنیز تصور میکردم .

 خیلی   نا خود آگاه .

 چون میدونم که یک عمر هم قراره دختر نداشته باشم و خودمونیم زحمت دنیز رو هم کم نکشیدم  خیلی دوسش دارم . امیدوارم خوشبخت ترین عروس دنیا بشه  .

 همیشه فکرم این بود که لباس عروس دنیز باید چه شکلی باشه که 

خوشگلی بی اندازه ی بدنش رو نشون بده ٬  این رو هم بگم که هیکله دنیز با اون خواننده آمریکایی ( بیونسه )  مو  نمیزنه و حتی اگه مامانش هم ببینه نمیشناسه !

 موهاش رو هم که فرفری هستش بو کله های درشت بکنن  با یک  گل همرنگه لباسش اما چون تن و بدنش سبزست لباس  نباتی هم بهش خیلی میاد .

  به هر حال .......... سعی میکنم فراموش کنم که من اینجا نشستم و اون داره حلقه میگیره نمیدونم واسه انگشتای بلند و کشیدش چند حلقه ی مناسب و اندازه میتونه پیدا بشه .

 حالا همه چی به کنار اگر زنگ نمیزد به شوهرم  و یا دست کم اگر وسط قطع نمیکرد  باز میشد برم عقده دنیز و ی ساغت بشینم و فقط اونجوری ببینمش بیام   کسی که جرات نداره به عروسش بگه سینه هات رو یک کمی بذار تو ! زنگ زده به دامادش میگه چی می خوای از جونه دختره من !

  در حالی که من فقط و فقط و فقط از دسته مادرم ناراحتم ! شوهرم حتی اگر یک کلمه  پشته سره مامانم میگفت که آره مامانت از من شیر بها گرفت از این دامادش نه ! باز من نمیسوختم !

میگفتم لا اقل این یک بار همچین چیزی به زبون آورده هر دفعه هم که من گفتم  گفتش اون روزا دست و بالش تنگ بود !

حالا قسمته جالبش اینه که شوهره  دنیز از اون پنج شبه ای که اومده بودن واسه بعله برون و... هی به دنیز التماس میکرد که بذار من بیام  خونتون تو رو ببینم ! دم به دیقه ی چیزی رو بهونه میکرد که بیاد اونجا تو خونه دنیز رو ببینه !  حتی ی بار همسایشون براشون آش اورده بود شوهره دنیز هم بدون این که به مامانش بگه برداشته بود آش رو آورده بود که به این بهانه دنیز رو ببینه ! گرچه صبح تا شب با هم بیرون هستن و میگردن ولی خونه نمیومد که بابای دنیز گفته بود اینها نه عقد رسمی شدن نه صیغه  ٬ فعلا خونه ها ی همدیگه نرن و بیرون همدیگر و ببینن .

 دنیز میگه بعد از چند روز التماس بالاخره گفتم باشه شب ساعت نه بیا ده دیقه بشین برو ٬  میگه آی تک تا در رو باز کردم و با شوهرم رفتیم بالا یک دفعه صدای داد کشیدن و بد و بیراه گفتن مامان رسید به گوشمون نه میتونستم برم بگم یواش تر  ٬ نه میتونستم بشینم اونجا ! خلاصه با این که میدونسته شوهره دنیز اونجاست و فقط ده دیقه میشینه  ٬ همون ده دیقه رو زنگ زده بود به منو شوهرم واسه دعوااااااااااااااااااااااااااااااااا!

دیگه خودتون قضاوت کنید !

------------------------------------------------------------------------

  تا حالا جرات نکرده یک بار با لیدا حتی بعد از اون همه ادا دراوردن و اذیت کردن چیزی بگه  وقتی لیدا اون آینه شمعدون آشغال رو پسندید فرداش هم دعوا کرد و رفت ً قرار شد مامانم بره خریدش رواز زنجان بکنه که زنگ زد به مامانم گفتش که اگر همونی رو که من پسندیدم نخری و نیاری هر چی که خریده باشی میزنم میشکونم !!!!!!!!!! با لگد میزنم میشکنمش !!!!!!! میرم مهرم رو میذارم اجرا همتون رو میندازم زندان .

   باید همونی باشه که من گفتم ! مامانم حتی نتونست بهش بگه خوب بعد از این که تو قهر کردی و رفتی من رفتم همون مغازه ولی اونی رو که تو می خواستی بنجل حساب کرده بودن و برده بودن پرتش کرده بودن گوشه ی انبار ! مغازه داره گفته بوده که حاج خانوم این بیست ساله که اینجاس و خیلی از این ها رو هم رایگان دادیم به عروسای بی بضاعت !  در حالی که  ما به لیدای بدبخت گفته بودیم آینه شمعدونت رو نقره بگیر !

 حتی نتونست این رو بگه !!!!!

فقط بهش گفت چشم و رفت  میز و ساعت همون آینه شمعدون رو هم خرید براش !

   تو عروسی مهندس با کلاس و ن.ه     شوهره دسته گل قهر بود ! بی خود و بی جهت ! اون سالی یک بار به بهانه های واهی زنش رو میزنه میندازه کوچه و با اینها هم قهر میکنه میرن منت کشیش و میارنش  و هر دفعه بیشتر از قبل بهش امتیاز میدن !

 مامان دنیز هم شاهد بود با این که  (مادر شوهرم کرکس ) و (پدر شوهرم زبون بسته)  تقصیری هم نداشتن اما یک دسته گل و یک جعبه شیرینی هم خریدن و دادن دسته مهندس باکلاس یعنی برادر شوهری  و رفتن خونه ی دامادشون و دخترشون دسته گل !

 کرکس به دامادش گفته بود که با این که حق با منه فقط به خاطره دخترم اومدم پیشه پای تو ! و برای آشتی من پیش قدم شدم .

 که اون ناراحت نباشه  و دلش نشکنه! من برای تو کوتاه نیومدم واسه خاطره دخترمه که التماست میکنم

بذار فقط بیاد عروسی برادرش خرج لباس و کیف و کفش و طلا و آرایشگاهه زن و بچه هات  هم با من ! 

  که اون آقا هم بالاخره قبول کرد و بعدش هم که نوبت این شد برن منت کشی مامان و بابای دامادشون !  ..........

 دور و ربره ما که اکثرا داماد ها این طوری هستن ! فقط شوهره منه  که هر چی هم بزنن توی سرش هیچی نمیگه !

  اون پنج شنبه آریای زلزله رو کلا دادیم به شوهرم که ببره توی مغازش نگهش داره  چون دنیز خواستگار داره شب اومدنی بهش گفتیم فلان چیزا رو بگیر بیار مهمون داریم تا رسیده بابای دنیز داد زده بی خود و بی جهت فحش داده به من که از خونه ی من برو بیرون باز هم شوهرم هیچی نگفته ! بعدش رفتن بالا واسه بعله برون دنیز بابای دنیز گفته که ما رسمی به عنوان شیر بها نداریم!!!!!!!!!!!!!

  من نمیدونم این وسط  کی مقصره که مامان دنیز سه شب بعدش به من زنگ زده پا شو بیا اینجا ! گفتم نمیام !

 زنگ زده بود به موبایلم که قطع کرد و در جا زنگ زد به موبایل شوهرم که تو چی از جونه دختر من می خوای !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و وسط هم خودش قطع کرده که میگه شوهرم  قطع کرد!! 

 الان هم انتظار داره من سرم رو بندازم طبقه معمول پایین و برم دست بوس ! دلم داره واسه دیدنه دنیز میلرزه اما نه دیگه این دفعه عمق و درجه ی ضایع شدنم خیلی بالاست ! شوهرم رو هم بیشتر از همیشه سکه ی یک پول کردن !

    باز اگر زنگ نمیزد  و به این بیچاره پرت و پلا نمیگفت یک چیزی !!!!!!!!!!!!! جالب اینجاست که شوهره من باز هم چیزی نمیگه و این منم که میگم بابا تو باید از اون ناراحت باشی نه اون از تو !

 تازه مامانم توی عروسی  مهندس با کلاس و ن.ه    هی نشونم میداد که ببین  کرکس بین تو این عروسش فرق میذاره ! خاک بر سرش کنن چه طور میتونه این همه بین دو تا بچش تفاوت بذاره !

بهم بر میخوره که وقتی جرات نداره توی گوشی از برادرم بپرسه که زنت خوبه ؟ یا لیدا خوبه ؟ و باید حتما بگه که خانومت  خوبه ! چون برادرم جوری داد میکشه که حتی پشته سره زنه من با احترام صحبت کن که سیم تلفن پاره میشه !

   حدودا ۴ سال قبل بود که من و شوهرم خونه ی مامانم بودیم داداشم تهران یک کاره خیلی خوب پیدا کرده بود و کلی بار و بندیل بسته بود و هر چی تو خونه خوشش اومده بود جمع کرده بود رفته بود !  جوری که می خواد سی سال بمونه اونجا ! یک هفته ای میشد که رفته بود ! سره سفره شوهرم از مامانم پرسید که از کار و بار پسرت چه خبر ؟ چی کارا میکنه ؟ و از محل کارش چی میگه ؟ مامان دنیز ی دغعه گفت که  پسرش داره میاد مرخصی !

 شوهره من هم تعجب کرد ! گفتش که اون نرفته چه طور می خواد بیاد مرخصی بمونه یک کمی کار و بارش بگیره و اون جا شناخته بشه و ... بعدا هر چی دلش خواست بیاد مرخصی .

 آقا مامانم رو میگی قاشق رو محکم پرت کرد توی بشقابش و هواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار کشید که به تو چه ؟!  پسر من جای تو رو تو این  خونه  تنگ میکنه !  که نمی خوای بیاد اینجا !  بعدش هم پشتش رو کرد به ما و نشست و ..........

 ما هم پا شدیم ساکت و ب ی سر و صدا سرمون رو انداختیم پایین و اومدیم !  چند روز بعدش به داییم می گفتم که مامانم این جوری کرد میگه خوب مامانت مخش تاب داره دیگه !

  به جونه پسرم یک ماه طول نکشید که برادرم رو از اون کار هم اخراجش کردن  و هر چی هم که با خودش برده بود گذاشت اونجا و دست از پا دراز تر اومد !

یعنی سه هفته بعد از اون ادای مامانم ! باز مامان دنیز  همون جور پر رو پر رو اومد به شوهرم گفت که باید واسه پسره من کار پیدا کنی !!!!!!! یک کاره خوب !

 هر چی به شوهرم گفتم بابا تو روی هر چی خر  بود رو که سفید کردی ! یعنی چی ؟

 بعد از اون رفتار تو باز هم بیای واسه ی این این همه زحمت بکسی ! ( البته موضوع چون امنیتی و خطر ناکه دقیقا نمی تونم بگم که چی کار کرد !)

  مامانم هم فقط این رو بهم گفت که الهی جیزززززززززززززززززز جیگر بزنی ! حالا من ی چیزی گفتم ! شوهرت نمیفهمه تو چرا روشنش میکنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 که شوهره خنگه من هم چشمی گفت و باز هم  سرش و انداخت پایین و رفت و کار برادرم رو راست و ریست کرد  ! حالا بماند با چه مصیبتی !

   دقیقا ما رو نفهم حساب کرده !

 الان هم به جای این که اگر شوهره من هم اشتباهی بکنه یا رفتاره بدی از خودش نشون بده اونها کوتاه بیان   جریان بر عکس شده !

 

   راستی عاشق آهنگی هستم که واسه وبلاگم گذاشتم  خیلی دوس دارم و آهنگه اولش ی حسه جالبی بهم میده .

  آریا  هم که میشنوه میگه آننه این آهنگ رو ببند من این رو میشنوم غصه ام میگیره ! جدی هم ناراحت میشه .

 الهی جیز جیگر بزنی زن   کم عقل که   عروسی  تنها خواهرم رو هم زهره مارم کردی !

 الان همه  ی فامیل و دوست و آشنا هم میگن که چرا آی تک و شوهرش نیومدن ! حالا بیا حالیشون کن !

لینک نوشته

خیلی فکر کردم باز هم بههمون نتیجه رسیدم !
خیلی وقت پیش یک فیلمی دیدم که موضوعش در مورده یک زندانی بود که خیلی سال بود بی گناه توی زندان بود و همیشه امید داشت که به زودی همه میفهمن که اون بی گناهه و یا دوستانش بیرون دنباله کارهای آزادی این هستن !

   این بیچاره ده سال موند زندان بیست سال موند ... نه کسی از دوستاش به ملاقاتش اومد نه آزاد شد و همونجا هم گور به گور شد و رفت پی کارش !

این بیچاره اوایل امیدوار بود که میان دنبالش بعد کم کم عصبانی شد و داد میزد ! بعد در اوجه بد بختیش

بود که شروع  کرد به همدردی با دشمناش !

ی روز میگفت حتما کار دارن !

 ی روز میگفت که حتما مریضن !

 ی روز میگفت اونها هم به نوعی حق دارن !

و کم کم خودش شروع کرد به همدردی با دشمناش  !

 میگفت شاید اگه من هم جای اونها بودم همین کار رو میکردم !

دیگه اون مرده قوی و پر زور انقدر بدبخت شده بود که دله زندانبانش هم براش میسوخت ! زندانبان برای این که ساکتش کنه کتکش میزد شکنجش میکرد و... مرده زندانی شبها با خودش فکر میکرد که خوب اون بیچاره هم چی کار کنه ! کارش اینه ! نمی خوائ که من رو بزنه بلکه به خاطره این کا ر پول میگیره ! زن و بچه داره خوب  !

 اون بیچاره هم چه کار کنه !

 وقتی اونجا مرد زندانبانش گفت که تا حالا خیلی زندانی داشته ولی اوجه بدبختییه همشون زمانی بوده که با اون همدردی میکردن ! زمانی که شروع به توجیه بدیهای دشمنانشون میکردن !

   ............................................................................

   من از مامانم خوبی هم زیاد دیدم اما همیشه و بلا استثنا  همیشه با منت ! همیشه با دعوا همیشه با بد اخلاقی با شرط و شروط با مخفی کاری ! و گاهی حتی با پشیمونیش !

 هر بار یکی از خوبیهاش یادم میفته در مقابلش ده بار منت کردن و اخم و تخم کردناش یادمه هر بار که برای پسرم من کاری بکنه اینم باتهدید میگه که برای بچه ی پسرم هم باااید ! که این کار رو بکنم  ٬ یا مثلا هزار جور منت و سرکوفته دیگه !

این چند روزه هی می خوام با خودم توجیه کنم که اون  رو هم حتما شرایط مجبور به این جور رفتار کردن کرده ! این منم !

با خودم میگم  نه بابا مامانت آدم خوبی هستش و یادم میفته که دو سال قبل بهش گفتم بیا با  من بریم دکتر زنان زایمان که تا خونه ی شما سه دیقه پیاده فاصله داره گفت هر کی استفادش رو کرده ببره ! گفتم اون دکتره مخش تاب داره و یک تابلوی گنده زده بالای مطبش که وروده مردها ممنوع ! باز هم باهام نیومد و من مجبور شدم با آریا برم داخل اتاقه معاینه ی زنان ! شب بعد یا دو شب بعدش بود که شوهرم دنیز رو برد بیمارستان که آمپولهاش رو بزنه و بیارتش سه ماه بعدش عاشورا بود که مامانم توی خواب قلبش درد گرفته بود ! پسرش رو ول کنید ! به شوهرش به کسی که استفادش رو کرده بود هم نگفته بود ! همین طوری گوشی رو برداشته بود و زنگ زده بود به شوهره من ساعت ۵ صبح که بیا من رو ببر دکتر !!!!!!!!!!

  یادمه وقتی اولین بار می خواستیم ببیریم به آریا واکسن بزنیم شش ماهه بود ! بچه ی شش ماهه که .اکسن حالیش نیست اونی که زجر میکشید و انگار که تو چشمش صد تا تیغ میکردن من بودم قرار بود اون پیشه من باشه آریا که چیزی حالیش نبود گفتم با من بیا ! هر چی که یک نفر میتونه و بلده بد و بیراه و فحش بده بهم گفت ! توی خیابون گریه کردم ؟! داد زد که اونجا همه  من رو میشناسن این جوری نرو آبروی من میره ! رفتم بهداشت که واکسنه پسرم رو بزنم ۴ تا بچه ی شش ماهه بودن که همشون خواب بودن ولی ماداشون داشتن جون به جون میشدن و مادر های اونها گرفته بود از دستاشون و داشت بهشون دلداری میداد!  منولی باز هم داشتم تنهایی گریه میکردم اون روزها شوهرم توی یک شرکتی کار میکرد که خارج از شهر بود و اومدنش غیره ممکن بود ! نگو مامانم میدونه که شوهرم با اون زنه  مشغولن ٬ عوض این که از من قایم کنه برگشت گفت شوهرت بره با این و اون حال کنه و لاس بزنه اونوقت من بیام بریم به بچه ی اون واکسن بزنیم ! به جونه آریا با تاکسی ۵ دیقه راه بود و کلا نیم ساعت هم طول نمیکشید !

من موندم مثلا اگر شوهره من آدم بد و بی انصافی از آب در میومد اونوقت من می خواستم چی کار کنم ؟ مثلا الان که شوهره دسته گل خیلی بده همیشه شکایتش رو به پدر شوهرم میکنه ! شوهرش بهش پول نمیده باباش بهش میده ! شوهرش نمیبره مسافرت و گردش مامانش میبرتش . شوهرش لباس نمیخره مامانش براش میخره !

 حالا شما فکر کنید مثلا شوهره من بهم خرجی هم نمیداد ! دیگه اونوقت اینها چی کار میکردن ؟ !

 هر چی بهش میگم خره اینقدر خنگ بازی درنیار ! گوش نمیکنه

برادرم اومده تولده آریا ٬ خودش گفته بود ی میز تحریر براش میگیرم ۸۰ تومنی ٬ گفتم نمی خوام مرسی ٬ بیست تومن پول داد زنش گفت موقع باز کردنه کادو ها بگو صد تومنه ! گفتم باشه . بعدش با هم پچ پچ کردن و برادرم منو صدا کرد و  بات یک لحنه خیلی تصنعی گفتش که حالا من اومدم تولده بچه ی تو ! تو واسه زنه من کادوی تولد چی میگیری ؟

 اول کپ کردم ! فکر کردم اشتباه شنیدم !

کفتم مگه تو واسه شوهره من خریدی که من واسه زنه تو بخرم ! در ثانی خودت دو ماه بود نمیومدی تبریز میگفت ی تولده آریا میایم الان که چی ؟

گفتش هیچی ! همین جوری ! دیدم که زنش دوباره تو گوشش یچیزایی گفت ! خواستم بگم والللا زنه تو قرار بود واسه من کادو بگیره واسه شبه یلدا ! جلوی مامانم خودش رو نشون میداد که آره من برای آبجی کادو میگیرم و فلان ! ( تولده پسرم با شب یلدا زیاد فاصله ای نداره )

 فرداش رفته بودن مغازه ی شوهرم ٬ اون خنگم یک وسیله چهل تومنی بهشون کادو داده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بلا نسبت شما ها ولی خاک بر اون سرش کنن !

 

  نمیدونم چند ماهه بعد یا قبلش بود که برادرم مریض بود و استفراغ میکرد مامان و بابای دنیز نشستن خونه و زنگ زدن شوهره من اومد بردش اورژانس و استفراغ کرد توی ماشینش !

 من هم به بسته موندنه مغازه ی شوهرم حساسیت دارم چون که کارمند که نیست حتی اگر هم نباشه حقوقش پرداخت بشه وقتی هم نیست شاگرداش نمیتونن مثله خودش کار کنن و ....

 تصمیم گرفتم به کل با همه قطعه رابطه کنم ! اگر اون مستاجره بد قول که آشنا هم هت و ما رو تو رودروایسی گذاشته خونه رو آخره این ماه خالی کنه خود به خود چشمم دیگه به کرکس و توله هاش نمیفته ! تازه من این نه سال رو به این خاطر هر روز خونه ی مامانم میرفتم که من و پسرم خونه تنها نباشیم و صدای توله های کرکس از اون بالا بیاد و بچم هی بشینه اینجا و بگه ما چرا تنهاییم چرا اونها با من بازی نمیکنن و ...

 اگر هم رفتم باز هم طبقه معمول خونه ی کرکس نمیام تا مثله آدم دعوتم کنه که درصدش زیره صفره

 تا حالا هم  اگر من نمیرفتم خونه ی مامانم کرکس میفهمید که باهاش قهرم و ضایع میشدم  !حالا ولی فهمیده و باکی نیست ! که آبروم بره ! خوب میدونم که الان اون بالا فقط حرفه منه  !که میبینید آی تک با مامانش قهره ! تا حالا دوبار با مسخره گفته ببریم با مامانت آشتی تون بدیم !

 گفتم نمی خوام من که قهر نیستم ! من از ذستش دلخورم

 دلخورم در حده تیم ملی اسپانیا

گرچه اون ککش هم نمیگزه !

فقط چون خونه ی مامانم وسایلم زیاده هر وقت خواستم اسباب کشی کنم خونه ی خودمون میرم خرت و پرت هام رو میارم !

 

خیلی دلم می خواد بتونم کار کنم  بیرون از خونه کار کنم یا حتی داخله خونه خیلی دوست دارم و خیلی خیلی خیلی زیاد هم به راهنمایی هاتون احتیاج دارن من دوست دارم که یک کاری داشته باشم که بشه توی خونه انجامش داد حتی اگر درامدش کم باشه باز هم سرگرمییه و هم یک پس اندازه کوچیک !

  چون کله درامد شوهرم همیشه دسته منه و حتی پولش رو نمیشمره و هر شب میده دسته من و مثلا از من پول می خواد واسه قسط هاش یا خرجه خونه و من هم هر وقت بخوام هر چه قدر که بخوام پول تو دستم هست ولی به هر حال من از اون پول حد معینی بر میدارم مثلا ماهی صد تومن حدودا چون کفش و لباس و ... هم شوهرم برام میخره و نمیذاره من از پوله خودم خرج کنم 

میدونید من به طرز شدیدی عاششششششششششششقه پولم !

البته جمع کردنه پول نه خرج کردنش !

 خودم به خودم حق میدم چون توی این دنیای بزرگ و وحشی اگر که پول نداشته باشی حتی هیچچچچی هم نیستی !

همیشه پشتم خالی بوده ! همیشه بابام می خواست من رو از سرش باز کنه ! همیشه هم با تهدیده کرکس مواجه بودم که میگفت از این خونه بیرونتون میکنم !  صرف نظر از اردیبهشت ماهی بودنم ٬

 وقعا اگر ادم توی این دنیا پول و تکیه گاه نداشته باشه کلاهش پسه معرکست !

 مثلا توی ترکیه به بچه های یتیم میگن که اینها خود به خود یک صفر مغلوبه دنیا ! به دنیا اومدن و بعد از این هم امیدی به برنده شدنشون نیست ! چون که ذاتا بازنده به دنیا اومدن !

  به خاطره همینه که بچه ی دیگه نمی خوام چون دوست ندارم که پسرم داشته های کم من و پدرش رو مجبور به قسمت کردن با یکی دیگه بشه و یا اتاقش رو با یکی دیگه قسمت کنه  امروز رفتم براش حساب پس انداز مسکن جوانان باز کردم !

تازه اینم بگم که من ازآپارتمان متنفرم ! من یک قسمت از خوده  کره  ی زمین می خوام ! از روش ! از خاکش ! نه از هواش ! کره ی زمین رو مجسم کنید  ٬ یک قسمت که مینی میلیاردمش هم نمیشه ! اما میدونی که فقط ماله تو هستش و کسی نمی تونه بیرونت کنه !

 راستی دوستای گلم حتما من رو در مورده کار کردن داخله خونه راهنمایی کنید  چون که شوهره من عمرا نمیذاره بیرون از خونه کار کنم ٬ می خوام واسه خودم پس تنداز داشته باشم پول داشته باشم .

 قربون همگی لطفا نظر یادتون نره .

لینک نوشته

من دیگه دست نمیدم با اون که دشمنه منه . با او نکه خاهانه فریب . با اون که حاهانه غمه .
گاهی اوقات باید بگذری و بگذاری و بروی......وقتی میمانی و تحمل میکنی..................از خودت یک احمق میسازی

 

     چرا باید از دسته کرکس ناراحت باشم که یک غریبست و در ضمن من عروسشم و اون دشمنه ازلی من ٬ مادر شوهر !

 

  دیگه خونه ی مامانم اینا نمیرم

می خوام نباشم راحت باشن

 انگاری که از اول نبودم

لینک نوشته

روز مرگی
سلام دوستای خوبم

 امیدوارم ته دل همتون شاد باشه و مثله من غمباد نگرفته باشین

الان تقریبا سه روزه که پست قبلیم رو گذاشتم که توش کاملا خودم رو معرفی کردم ! هی از اون روز پشیمون میشم هی به خودم میگم که کاره خوبی نکردم این همه واقعیت رو لخت و بی پرده این جا نوشتم

 شاید که من هم باید که خود سانسوری رو یاد بگیرم !

   حتی اینجا !!!!!!!!!!!!

 که اگر این جوری نبود الان دوستان نمیومدن ازم بپرسن که اینا راسته ؟ یا بابات فلان .... بهمان ......

  من اون شبی که با گریه اون پستم رو گذاشتم قصدم این بود که درده دلم رو یک جایی ثبت کنم و کسایی پیدا کنم واسه درد و دل ٬ شاید اشتباه کردم خیلی توضیح دادم !

  در ضمن از همدری خیلی از دوستام که برام نظر خصوصی گذاشته بودن و بقیه یدوستام بی نهایت ممنونم

................................................

 

 

 دیروز صبح مامانم اومده بود اینجا همین طوری اومد تو دنیز و شوهرش رفته بودند آزمایشگاه اونم اومده بود اینجا بر خلاف تصورم پسرم اصلا نزدیکش نرفت   من فکر میکردم خیلی دلش برای مامان تنگ شده اما مثله همیشه نبود .

  انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه ! خیلی ریلکس و راحت ! انگار نه انگار که دفعه ی قبلی که این جا بود که فکر کنم ۴ روزه قبل بود جوری داد میزد که هفت تا همسایه  ی اون کوچه هم میشنیدن اوائل وقتی دعوا میکردیم مستقیم قهر میکرد  این مدلش رو تازه یاد گرفته که مثلا بعد از دعوا خیلی راحت و خونسرد برخورد کنه یعنی که طوری نشده !

  اتفاقا من هم حوصله ی بحث و دعوا و بی احترامی نداشتم هیچی نگفتیم

 سلام

و السلام !

 تا اینکه بعد از حدود یک ساعت از کیفش پول در اورد و گفت این قرضیه که به شوهرت داشتم

من هم هیچی نگفتم .

ولی یک دفعه یادم افتاد که دیشب توی تلفن به شوهرم گفته که میارم پوله شیربهات رو هم میدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  گفتم شاید آورده اون رو بده ! گفتم به شوهرم گفتی میارم پوله شیر بهات رو میدم این همونه ؟!

  چون به نظر خودش آدم خیلی بزرگوار و با کلاسی هستش برگشت خیلی عاقل اندر سفیه نگام کرد و به نشانه ی تاسف سری برام تکون داد !!!!!!!!!!!

   گفتم خوب خودت گفتی ! گفتش خوب حالا من ی چیزی گفتم !!!!!!!!!!!

 میدونستم این جواب رو میشنوم چون که معمولا نظرش در مورده خودش همینه ! الکی ٬ بی خودی ! همین طوری !

من از آریا  هم بپرسم چرا این حرف رو زدی میگه اون موقع اون جوری فکر کردم!

  آخه شبش به شوهره از همه جا بی خبر من زنگیده بود که چی می خواین از جونه دختره من ؟!

اون هم یک لحظه تعجب کرد ! گفت مگه چی شده ؟ بعدش که فهمید منظورش ناراحتییه منه برگشت به مادرم گفت این از دسته شما ناراحته نه از دسته من !  من تا حالا چیزی بهش نگفتم من هرچی خریدم واسه ی خونه ی خودم خریدم  ! این ناراحتی نداره که .  همین که شوهرم این حرف رو زد یک دفعه مامان دنیز گوشی رو قطع کرد !

 جریان این جوری بود  که اول من به شوهرم گفتم که مامانم برای ضایع شدنه من توی این دور و زمونه راضی شد و شیر بها خواست اما دلش رضا نداد دنیز رو ناراحت کنه .

  تنها جمله ای  هم که کرکس در این مورد گفت این بود که خواهرم برای دختر بزرگش شیر بها گرفته بود ده سال بعد برای کوچیکه هم گرفت که خانواده ی داماد گفته بودن ما همچین رسمی نداریم اما خواهر کرکس که یک زنه بی سواد ودهاتی هستش گفته بود که اونوقت دختره بزرگم از من ناراحت میشه و میگه فرق گذاشتی بین بچه هات !

که بعدش شوهرم به من گفت مگه شیر بها چییه ؟ آدم واسه  ی خونه ی خودش وسیله بگیره که اینهمه حرف و حدیث نمی خواد !

     کله صحبت من و شوهرم در این رابطه همین بود ! 

 وقتی تلفن رو قطع کرد زیاد تعجب نکردم چون همچین عکس العمل های جالبی زیادداره و هر جا کم بیاره از اینکارها میکنه مثلا وقتی بحث می کنیم یا حرف میزنیم  به نشانه ی قهر از اتاق میره بیرون نیم ساعت دیگه وقتی جو و صحبت کاملا عوض شده   برمیگرده و مثلا جواب بیربطی که در اون مورد یادش افتاده میگه و دوباره در رو میکوبه و میره !!

  ................................................................

 اون شب هم یک دفعه تلفن رو قطع کرد و بعدش هم گفت بابات گوشی رو از دستم گرفت و قطع کرد ! با یک حالت ویش دار یعنی این که بععععععععله شوهره من نگرانمه یا نمیذاره شما اذیتم کنید یا اینجا بزرگتره و حرفش حسابه و.......

 خلاصه !

 دیروز صبح می خواستم بهش بگم این شوهر اگر که من اشتباه نکرده باشم همون شوهریه که یک ماه قبل با چاقو دنبالت میکرد دیگه بعله ؟ همونی که برای این که خفتون نکنه زنگ زده بودین به شوهره من که بیاد بخوابه خونه شما تا یک وقت بلایی سرتون نیاد ؟! همون شوهرت رو میگی که زنگ زده بود به برادر هات که بیاین خواهرتون با همه در ارتباطه و توی محله ی ما مشهوره ( لازم نیست بگم که تنها انگی که به مادر من نمیچسبه همینه به حالتی دیوانه وار و کور کورانه به شوهرش علاقه مند و وابستست و فکر میکنه کنیزه زر خریده شوهرشه ) این همون شوهری بود که زنگ زده بود به پسر خاله هام که آی بیا بببین خالت با فلانی فلان کار ! خواستم بگم این همون شوهرته که پنجره ها رو باز میکرد و داد میزد بیرون که این خانوم با این اسمه فامیل و... فلان کاره هستش آآآآآآآآآآآآآی همسایه ها بیایین من رو نجات بدین ! کسی که خیلی آروم و با احترام در رو میبست و میشوندش روی مبل و مثله یک پدر هفتاد ساله دعوت به آرامششون میکرد شوهره من بود از دست یکی لوله ی جارو برقی میگرفت از دسته یکی چاقو !

 هر شب بلا استثنا خسته و خراب به خاطره دنیز و مامانش میرفتیم پارک تا یک وقت حوصلشون سر نره !

همون وقتا بود که من به حمایت از مامانم گفتم حالا که میگی این فلان کارست چرا طلاقش نمیدی؟ چرا چاقو کشی و آبرو ریزی راه میندازی؟  از همون موقعست که بابای دنیز ولم نمیکنه و به قوله سپی هار تر شده !

  و هزار تا مورده این جوری .....................

وقتی هم که دیدیم این جوری جواب نمیده ما اونها رو آوردیم اینجا که مامان دنیز تا رسید یک دفعه و خیلی ی همیی داد کشید که لیدا اینا خیلی هم خوبن هر چی مشکل بین من و اونها پیش اومد تقصیره آی تک بود ! (پست قبلی این جریان رو کاملا توضیح دادم )

 الان اومده میگه که شوهر و حامی داره و حرفش حرفه که تلفن قطع کنه و این هم بگه چشم ! در حالی که مامان دنیز روزی دو ساعت با زن داییم حرف میزنه تلفنی و اگه شوهرش بهش بگه که بسه دیگه چه قدر حرف میزنی میگه این فضولی ها به تو نیومده میزنم گوشی تلفن رو روی سرت میشکنم ها !

 می خواستم اینارو بهش بگم که آریا بلند شد اومد طرفش که مامان از خونه ی ما برو بیرون !

 همیشه میای اینجا دعوا راه میندازی و آننم رو گریه میندازی ! دیگه نیا عوضش دنیز رو بفرست اون مهربونه .

  این جوری شد که سرش رو انداخت پایین رفت !

بعدش هم شوهرش زنگ زد الان تقریبا بیست سالی هست که باهم قهریم برگشت گفت دنیز ومامانش اونجان ؟ من هم قطع کردم !

می خواستم به مامان دنیز بگم مگه همین تو نبودی که دو هفته قبل به من گفتی که  امکان نداره چیزی برای تو بخرم اما واسه لیدا نگیرم ! باید عین لباسی که واسه تو گرفتم رو واسه لیدا هم بگیرم نمیتونم فرق بذارم  (مامان دنیز  هر ماه کلی به برادرم کمک میکنه لیدا خودش حقوق بگیره و کله درامده برادرم رو هم از دستش میگیره ) می خواستم بگم چه طور شد پس بین من و دنیز این همه فرق میذاری که جهازی رو که به من ندادی به اون بدی یا چه طور این جوری بلدی فرق بذاری که من رو ضایع کنی اون رو سر بلند ؟

 مگه تو نبودی که میگفتی فلانی به چه حقی واسه دختر کوچیکش این کار ها رو کرده باید عوضش رو ی جوری به دختره بزرگش  بده تا اون ناراحت نشه !

 خیلی واضح و مشخصه که هیچ مدل بحث پول و این حرفا در کار نیست فقط می خوام ببینم مامانم چه طور فکر میکنه که بین من و عروسش نباید فرقی باشه اما بین من و دختر دیگش خیلی میتونه تفاوت بذاره ؟!

 من گلایم از کرکس هم همینه از هیچ کدوم پول نمی خوام ولی چه طور هر سال اول تا آخر زمستون واسه توله های دسته گل بافتنی میبافه رنگ و وارنگ یک بار بهش گفتم یک شال کلاه هم واسه آریا بباف برگشت گفت من واسه نوه های خودم میبافم فقط!!!!!!!! یعنی میمرد اگه یک شالگردن میبافت ! کسی که از سوشرت بگیر تا مانتو توی دستش بلده ببافه ! یا به جای این که بگه من نمیتونم بچه ی تو رو حموم کنم من نوه های خودم رو حموم میکنم  میگفت امروز سردمه نمیتونم برم حموم  ! تا دله من رو صاف نشکنه ! ی ذره ترکش بده ! من از کسی پول نمی خوام اما من و شوهرم هر کدوم بچه ی بزرگه خانوادمون هستیم توقع اضافی ندارم بلکه می خوام پدر و مادر هامون ما دو تا رو شهر ونده درجه دو ( بچه ی ناتنی ) حساب نکنن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

توقع ندارم کرکس ماشینش رو بده ما هم مثله ن.ه (جاری)    و مهندس باکلاس (برادر شوهری ) بریم مسافرت ما فق یک بار که می خواستیم بچه رو ببریم دکتر ماشینش رو مجبور شدیم بخوایم که از ما قایم کرد و الان ده ساله که ماشین خریده و یک بار دسته شوهره من به فرمونه ماشین باباش نخورده  ! ماشینی که سرویسه مهده کودکه توله های دسته گله و یا جمعه ها میره ننه بابای ن.ه رو میاره باغ و برمیگردونه خونه !  اگر فقط یک بار محض تعارف میگفتن شما هم باما بیاین پارکی مسافرتی یا هر حای دیگه ما هم خر که نیستیم میدونستیم دلشون نمی خواد اما انقدر ناراحت هم نمیشدیم !

 حالا یک ماهه قبل برگشته به من و شوهرم میگه من عید با بچه های خودم میرم جنوب ایران گردی .

خوب که چی ؟ من که میدونم به ما ی تعارف الکی هم نمیزنی پس چرا میشینی پیشه ما میگی ؟

   صبح عمه ام زنگ زده میگه هر کاری کرده شوهرت کرده ! آخه ما یک ضر المثل داریم که میگه

باغ رو باغبون نگه میداره ( مرتب میکنه و بهش میرسه و آب و کود و نظافت و...)

 زن رو شوهرش نگه میداره (مثلا اگر یک خانومی خوب مونده بود میفهمیم که شوهرش باهاش خوب رفتار کرده و آسایشش رو تامین کرده یا اگر نادر شوهری جرات نکرد به عروسی چیزی بگه متوجه میشیم ! که شوهرش خوب پشتش وایساده که کسی جرات نداره بهش بگه بالای چشمت ابرو هستش )

اگر شوهرت یک بار به مامان و بابات میگفت که با زن من درست رفتار کنید ! یا اگر وقتی که برادرت برای مدت یک سال بی خود و بی جهت فقط محضه خود نمایی با شوهره تو قهر بود و اونقت شوهرت رفت براش عروسی گرفت و یک هفته علاف کارای عروسی برادرت نبود الان اونا انقدر پر رو نشده بودن ! اگر نمیرفت دنباله بابات که التماسش کنه که پاشو بیا امروز عروسیه پسرت هستش الان بابات  انقدر پسرم پسرم نمیکرد ! یا اگه شوهره تو پا نمیشد بره خواستگاری برای برادرت اونقت بابات فکر نمیکرد همه چیز وظیفه ی شوهره تو هستش ! و خودش یک راهه شش ساعته رو سه با  واسه ی خواستگاری ! بعلع برون ! یا دیدن و لیست کردنه جهاز میرفت !

 عمه ام میگفت خوبه که آدم مهربون و با ادب باشه و جواب بزرگترا رو نده اما نه این که ساعت نه شب بی خود و بی جهت پدر زنش به زنش بگه ( برو از خونه ی من گورت رو گم کن چی می خوای از جون من سیهدیی و شوهرت هم وقتی بابات این حرف رو میزد یک وجب با بابات فاصله داشته باشه و هیچی نگه و نیم ساعت بعد بابات توی مراسمه بعله برون دنیز بگه که ما رسمی به نامه شیر بها نداریم و باز هم شوهرت یک وجب با پدرت فاصله داشته باشه و حتی با تعجب نگاهش هم نکنه !

 گفتم عمه جون شوهره من تا حالا یک بار هم از گاوه سیاه نپرسیده که تو چرا نه ساله جوا ب سلامه زنه من رو که ۸ سال هم از تو بزرگتره رو نمیدی و یا هر وقت میبینیش در رو روش میکوبی و یا به پسر من اجازه نمیدی که بیاد بالا خونه ی پدر بزرگش و هر وقت بیاد میگی برو خونتون ؟! در حالی که جرات نداره یک بار به ن.ه کوچکترین بی احترامی بکنه ! مهندس باکلاس چشمش رو در میاره !

    عمه ام گفتش که اگر شوهرت همون شب تو رو برداشته بود و برده بود الان به غلط کنمافتاده بودن !

گفتم نمی خوام غلط کنن دیگه تصمیم گرفتم هیچ کدومشون رو نبینم ! من اگر یک ذره عرضه داشته باشم اگر یک ذره وجود داشته باشم سره خاکشون هم نمیرم !

 عمه ام گفت من که میدونم جق با تو هستش ولی برو مامانت خیلی ناراحته گفتم من مطمئنم که اون و دنیز خیلی هم حال میکنن که من نیستم . بذار مامانم این دفعه تنهایی ابراز وجود کنه مگه خودش نمیگفت که از وقتی آی تک بزرگ شده من نمیتونم اظهاره وجود کنم ؟!

مثلا این ناراحتش میکرد که وقتی که اون هم نشسته دنیز از من در مورده لباسش نظر می خواد و از اون نمیپرسه؟!چرا ؟!

 چون اون همیشه دروغ میگفت الکی میگفت که خوبه چون زیاد اوپن نیست الکی میگفت بده چون کوتاهه !و.........

لینک نوشته

معرفی نویسنده ی وبلاگ
الان می خوام در عرض نیم ساعت یک بیوگرافی کوچولو از ودم بدم بیرون بفهمین که چرا با مامان  دنیز قهرم ! نه که قهر باشم  ها ! دلم جوری شکسته که حتی ژاپنی ها هم چسبش رو اختراع نکردن !

   اون آهنگ رو شنیدین که خیلی باحال میگه

 ی روز ی خونه ای بود که تابستونا توی پشت بومش ولوووووووووووووووووووووو میشد خورشید

درخت سنجد پیری  که توی یک حیاط خیلی بزرگ بود تمام کودکی های من رو میدید

ی بدبختم    ی بد شانسم          ی بیچارم             که  ننه بابا ندارم !!!!!!!!!

بعله

 الان با همون آهنگ در مورده من بخونین

 ی روز ی دختری بود که فقط وقتی هفت ساله بود یک ظهر جمعه ی تابستون باباش ! شناسنامش رو داداه بود دستش و به بچه ای که مفهومه شناسنامه رو نمی فهمید می گفت برو ! برو دیگه !   این کلمه رو بر خلاف همیشه خیلی خیلی خیلی با سکونت و طمانینه میگفت و بر خلاف همیشه فریاد نمیکشید خلاصه به بچه ای که نمیدونست شناسنامه چییه گفتش برو نمی خوام خونه ی من پریود بشی ! چون بچه ی درشتی هستی امروز فردا پریود میشی ما مسلمونیم تو دختری باید بری !!!!!!! اگه با کارد پنیر قطعه قطعه ام بکنن و این کار سه چهار روز طول بکشه شاید زجر ش یادم بره اما زجری که  نگاه سرد و بی اندازه بی تفاوته مادرم بهم وارد کرد هیچ وقت از جلوی چشمم پاک نمیشه .

   جالبه که یادم نمیاد اون قایله چه جوری ختم شد

 اون وقتا اکثرا روی بدنم پر از جای کمر بند بود و هر وقت می خواستم کارتون تماشا کنم خاموش میکرد و می گفت توی فلسطین بچه ها آب ندارن بخورن .

   برادرم دو سال از من کوچیکتر بود اون حتی نباید برای خودش آب میریخت من دختر بودم و اون رییس !  بابای دنیز وقتی کلید داشت در رو باز نمیکرد ! خیلی آروم  در   میزد وقتی باز نمیشد بهانه ای بود برای ......

مامان دنیز هیچ وقت با من حرف نمیزد ٬ همیشه دعوا داشت همیشه بد اخلاق بود و قهر میکرد بیشتر وقتا خودش رو میزد به مریضی ! یک روز تو کلاس علوم بهمون یاد دادن که اگر بینی و دهان یک انسان همزمان مسدود بشه خفه میشه و میمیره من هم مثل خیلی از همکلاسیهام امتحان کردیم و با دستمون جلوی دماغ و دهنمون رو گرفتیم یکی دو ثانیه اومدم تو خونه واسه مامان دنیز تعریف کردم هیچچچچچچچچی نگفت الان میفهمم که داشت با مخ معیوبش فکر میکرد ! شب شوهر کثیفش اومد شب می خواستم برم بخوابم که یک دفعه رید روی من و کمربندش رو دراورد که تو می خواستی خود کشی کنی ؟! نفست رو میگیری خفه بشی که بگن ... مامان دنیز میگفت ولش کن باباش دیگه خود کشی نمیکنه !

به خاطره این کارهاشون همیشه توی فامیل حرف ما بحث داغ مجالس بود همه بهمون میخندیدن از دور یک خانواده ی خوشبخت و پولدار بودیم که همیشه دمه درمون راننده داشیم ...... بابا مامان تحصیلکرده !

یک بار یک مسافرت کوچولو رفتیم اونجا به من خیلی خوش گذشت چون ما نه مهمونی میرفتیم نه عروسی نه مسافرت اونجا دختر خاله هام با من بازی نکردن صابخونه یک سری داشت که همسن و ساله من بود داشتیم با اون بازی میکردیم که اومد گفت به بابات میگم با پسرا بازی میکردی حالا ببین چی کارت میکنه کله اون روز زهره مارم شد و شبش هم که معلومه ! همیشه میگفت بچه باید از یک نفر بترسه. همیشه همه رو راهنمایی میکرد و حرفای با کلاس میزد و مشخصه که هیچ کس حرفاش رو جدی نمیگرفت ! و اکثرا بهش میخندیدن ! همیشه توی خونمون خورده شیشه بود ! همیشه و هر روزه خدا تا یادم میاد دندون درد داشتم ! هر دو کارمند بودن و یک کلینیک مخصوص هم خیلی نزدیکه خونمون بود اکثرا به خاطر دندون درده مداوم معلم ها  از کلاس بیرونم میکردن یک بار یک دوستی داشتم دلش برام سوخت گفت فردا دفتر چت رو بیار با من بریم همین نزدیک مدرسمون دکترش خانوه با هم دندونت رو بکشیم اسمش شیوا بود خیلی دختر ناز و خوشگلی بود اواخر دانشگاه تهران روانشناسی می خوند از بس توی خانوادش از محبت سیراب شده بود ک همیشه آروم و مطمن بود و موفق . شب عزمم رو جزم کردم گفتم این دفعه دیگه میگم که خودم فردا برگشتنی میرم دکتر البته گفتن همانا و بقیه اش هم که دیگه کعلومه ...........

  بابای دنیز میگفت که باید بشینه روی مبل و برای ما حرف بزنه البته تا جایی که یادم میاد دوس داشت ما بشینیم رو بروش و اون نطق کنه و ما ساکت باشیم ! متوجهین که ؟! 

  ولی وقتی من کلاس پنجم بودم برادرم کلاس سوم دنیز توی پستو پیشه باباش بود و مامانش هم مثله همیشه از صبحه کله ی سحر به عنوانه رییسه یک مدرسه ی خیلی بزرگ بیرون بود و قرار بود از اونجا هم بره دیدنه برادر و خواهری که هر روز عصر رو با هم قرار میذاشتن

 دیدم باز هم توی نعلبکی تریاک گذاشت و روش چایی ریخت و با انگشت کثیفش حلش کرد داشت به زور میریخت توی حلقه دنیز باز هم نتونستم صبر کنم رفتم به زور و زیره کتک دنیز رو ازش گرفتم که اومد جلوی برادرم شلوار و ... کشید پایین  جوری دویدم و خودم رو رسوندم اتاقم که چند جام زخمی شده بود .

        یک بار داشتم کارتون تماشا میکردم که اومد با کف دستش خیلی محکم زد روی باسنم برگشتم دیدم که خیلی حشری داره نگام میکنه فرار کردم کوچه .

توی خیابون هر موقع که روبرو میشدیم روش رو بر میگردوند اون ور و میرفت نه سلام نه چیزی !

من و برادرم حق نداشتیم نزدیک هم بشینیم ! اگر برادرم به مامانم دست میزد مثلا وقتی کلاس اول ابتدایی بود بد جوری کتکش میزد و بهش میگفت خودت رو نمال به زنه من !

یاد اوری این ها برام خیلی سخته و لی واضحه که نمی تونم فراموش کنم مجبورم میکرد چادر سرم کنم و خودش به مدت پنج سال با یک زن شوهر دار رابطه داشت از خونه ی ما به اتاق همه ی همسایه ها دوربین بود هر شبی که میرفت پیشه اون برادرم رو هم با خودش میبرد  و اون هم صبح ها میومد و آه و اوهه زنیکه رو تعریف میکرد این وسط مامان دنیز داشت طلاق میگرفت مثلا ! یک روز زنداییم بهش میگفت بچه هات رو ول کن بذار بمونن پیشه باباشون اگه با خودت بیاریشون اون راحت تر میمونه این جوری ما رو از خونه ی پدر بزرگ میفرستادن خونه ی خودمون اونجا ما با وجود داشتنه مادر امنیت نداشتیم حالا تنهخا هم بودیم این دفعه نمیدونم چه فکری به ذهنه معیوبش رسید که یک روز ما رو ببره خونه ی عمه ام که با مادر شوهرش یک جا زندگی میکرد می خواست این جوری آبروی عمه ام هم بره ! وقتی گفتم چرا گفت خوب بذار همه بدونن !

   کلاس چهارم که بودم اوله مهر بود که باز هم قهر بود و خونه ی باباش سره کلاس کثیف و بی ریخت میرفتم و همه فکر میکردن من بچه ی یک زنه کارگرم نه دختره فلان خانوم.....  یک بار یک مسافته خیلی طولانی رو برای باره اول جوری دویدم که فقط یک لحظه ببینمش و بیام چندین روز بود که ندیده بودمش  بهم گفت بدو برو خونتون ! چرا بی اجازه از بابات اومدی بیرون !

اکثرا کاره خونه با من بود از پخت و پز بگیر برو تا بچه داری و شست و شو !

  ...........

 دبیرستان که بودم عاشق شدم پسره خوب و ساده ای بود الان که فکر میکنم میبینم دوستش نداشتم ولی عاشق شده بود م ٬ خانوادش به خاطره بابای دنیز من رو نخواستن باباش فوت کرده بود و ارثیه اش در اختیار برادرش بود به مادرش خیلی اصرار کرد که بیان خواستگاری اما نیومدن خودش تنها اومد بابای دنیز وقتی فهمید شلوار و .... ش رو در اورد و با یک چاقوی مسخره که به قوله معروف مو هم نمیبرید پرید جلوش اون هم بی حرف و حدیث خجالت کشید و برای همیشه رفت ! رفت که من بمونم ولی حیف شد آخه اون اهله تبریز بود ولی قرار نبود بمونه اینجا خونه زندگیشون تهران بود و اگه من رو هم میبرد دیگه قیافه ی کریه این رذل ها رو نمیدیدم ولی من که شانس ندارم با همون چاقو سره دو تا بلدرچینم رو برید شما بلدرچین دیدین ؟ بریدنه سر دو تا بلدرچین ده دیقه طول کشید چشماش می خندید .

خواستگار خیلی خیلی زیاد داشتم چون که واقعا خوشگل بودم با همه موافق بود حتی کارشون و یا این که کی هستن رو هم نمیپرسید میگفت برو .

 سه بار دانشگاه قبول شدم گفتن پول نداریم و نمیذاریم بری ولی دنیز برای یک فوقه دیپلم سه سال رفت دانشگاه که آخرش فقط نصفه واحد هاش رو پاس کرد و نیمه کاره ول کرد اومد .

 نمیدونم چی  شد که مامانه دنیز نذاشت تا  با هر بی سر و پایی عروسی کنم شاید به خاطره آبروش ! تا این که عشقم و شانسه زندگیم تنها تکیه گاهم اومد خواستگاریم

مامانه دنیز دختره یک آدمه اسم و رسم دار و مشهور و باکلاسه برای من از بابای عشقم شیر بها خواست همه مسخرم کردن شش تا دختر خالم بعد و قبل من عروسی کردن ولی هیچ کدوم اینقدر خرد نشدن مامان دنیز و خاله هاش چهل سال قبل و عمه های دنیز بیست ساله قبل شیر بها نگرفتن بعد از من هم توی فامیله ما این اتفاق نیفتاد فقط آی تک باید نه سال از کرکس سر کوفت بشنوه و مسخره بشه .

سالی که نامزد بودم کرکس سه بار مهمون دعوتمون کرد اما نیومد و گفت بذار آی تک ضایع بشه ! شما نمیفهمید که من اون روزها به چه حالی افتادم

 گفتش من به این جهاز نمیدم مامانه دنیز برای خریدنه تک تک وسایل من رو به گریه انداخت برای همشون اگر هم برای خریدنه یک چیزی گریه نکردم میومد خونه و بی خودی باهام قهر میکرد تا این جوری عوضش رو در بیاد کم کم ولی بابای دنیز فهمید که آی تک عروسه یک خانواده ی پولدار و اسم و رسم دار شده پس جواب سلامم رو داد بعدش کم کم شوهر آی تک هم داخله آدم حساب شد چون داشت پول و پله ای به هم میزد

  یک روز آی تک حامله شد وقتی خونه ی اونها نون حوردم اومد با حالته گریه و التماس گفتش خونه ی ما نون نخور ما خودمون گرسنه ایم  ماهی  دو میلیون حقوق میگیره ولی یک قرون نمیده خونه به مامانه دنیز

همیشه میومد پیشه من توی آینه وایمیسسسسساد و میگفت شکمه من از تو بزرگتره من هم حامله هستم موهای پاش رو با تیغ میزنه و با یک حوله ی صورتی قرتی  قرتی از حموم در میاد و میگه ببینیند چه قدر سفیدم ! اگه کسی خوند روی لپ تاپش استفراغ نکنه

 بعد از به دنیا اومدنه بچم میگفت چون پسره و پنج کیلو به دنیا اومده پس با ارزشه وقتی پسرم پا گرفت گفتش از فلان محله ی تبریز اومده پس مهم و با کلاسه عیب نداره بذار بیاد ! 

مامان دنیز خونه ی سه طبقه ساخت و گفت چون ماله منه پس میشه ارثه مادری شماها و با برادرتون مساوی قسمت میشه قرار بود که هر کدومش رو به اسمه یکی مون بزنه خودمونیم اوایل هم به خاطره احتیاجش همین کار رو هم کرد خیلی از کارای بانکیش رو شوهره من انجام داد درش در اومد تا کار ها رو راست و ریست کنه مغازش رو میبست و میرفت دنباله کارای مامانه دنیز !

   برادرم تا خونه درست شد سند به نامش شد و کلا از همین الان اختیارش دسته خودشه ٬ اما برای من هر روز یک بهانه ای میاد یک روز میگه تو من رو بیرون میکنی یک روز میگه به زبون میاری و........یک روز هم اومد اینجا گفتش که من ظلم کردم به پسرم که با شما برابر بهش ارث دادم ! در حالی که خودش همیشه چند تا از فامیلامون رو  که پولشون رو بین دختر و پسرشون مساوی تقسیم کرده بودن تحسین میکرد ! بعدش هم به من گفت من خودم پولی رو که از بابام بهم میرسه کلا میدم به پسرم ! گفتم به درکه اسفل السافلین بده ! برگشت گفت آخه به اون کم دادم من اگه سی سال دیگه بمیرم اون با شما یکسان سهم میبره و این ظلمه ! گفتم تو اگه سی سال دیگه بمیری تازه امسال داری هر ماه واسه پسرت کلی پول میفرستی حدودا هر سال شش میلیون اگه سی سال بهش بدی باز هم آخر سر تون با من و دنیز مساوی میشه یعنی ؟!  برگشته کمی فکر کرده میگه آهان تو راس میگی !

    چند سال قبل هم دنیز رو ثبت نام کرده بود دانشگاه با گریه اومده بود خونه ی من که آی تک من رو ببخش تو چنر بار از بهترین رشته ها و بهترین شهرها برای دانشگاه قبول شدی اما نتونستم بفرستمت ولی دنیز رو فرستادم اگر یک روزی پولی ( همون ارثیه اش ) به دستم بیاد سهمه درسه تو رو بهت میدم گفتم مرسی ! آخه میدونم شب میره و از ترسه این که من یک وقتی خوشحال شده باشم خوابش نمیگیره ! الان این الم شنگه رو راه انداخته تا بزنه زیره حرفه خودش !

    تازه من از خونش یک تیکککه طلا نیاوردم ولی سرویسه دنیز رو مخی خواد بهش بده !

.......................

 

لیدا زن داداشم  هر ماه سیصد و سی تومن بیمه ی بیکاری میگیره و صاف میذاره تو حسابش بعدش برادرم هر چی که اون ماه حقوق گرفته رو میده واسه خانوم یا لباس زیر یا طلایا کفش ! و خرجشون رو مامان دنیز میفرسته اون روز داداشم زنگ زده بود گله میکرد از زنش میگفت یک ریال به  من پول نمیده ! تازه از پولای من کش میره و هی برام بی خودی خرج تراشی میکنه و برای همه چیز توی خونه پول میگیره و ما مثل زن و شوهر نیستیم عینه دو تا دانشجو که از شهرای مختلف تومده باشن و همه چیزشون جدا باشه و یکی سعی کنه اون یکی رو تیغ بزنه ! حالا این ماه لیدا حدود یک ملیون خرید کرده این ماه طلا کم گرفته اما مثلا سه جفت پو تبن خریده که من فقط یک جفت خریدم حالا مامان دنیز برده براش پالتو خریده برگشته به من میگه کاش میتونستم واسه تو هم بخرم اما نمیشه که واسه تو بخرم  واسه لیدا نگیرم که ! فرقی نمیکنه انگار پسرم هم دختر به دنیا اومده و من عوضه خودش واسه زنش خرید میکنم !

  گفتم آقا من اگر نخوام کی رو باید ببینم ؟!

لیدا بهش گفته برای شب چله ما رسم داریم که پدر و مادر ها به دختراشون و برادر ها به خواهرشون هدیه میدن بعدش هم اضافه کرده که من هم برای آی تک کادو میگیرم گفتم تو بچه ای از تو به من کادو نمیرسه گفت نه وظیفمه داداشت باید برات بگیره چون داداشای من برام میگیرن .

که دستش درد نکنه هیچی هم نخریده بودن !

   حالا شب یلدا اومدن تبریز مامان دنیز داشت خودش رو میکشت که برای لیدا هدیه چی بگیره ! گفتم برای اون مامان و باباش میگیرن تو باید واسه من و دنیز و آریا یک چیزی بگیری بنا به رسم لیدا اینا ! تازه بهش میگم اونها واسه دامادشون کاده میگیرن تو اصولا باید واسه شوهره من بگیری ! که ما نخواستیم

 چند وقت  قبل مامان دنیز یک چیزی از خونشون به من داده بعد با یک لحنه خاصی برگشته میگه عینه این روهم میدم به سرم . گفتم باشه ! میگه میدونی چرا ؟ چون به تو دادم !

گفتم آخه بدبخت مگه هر چی به اون میدی به من هم میدی ؟ که این قدر کاری که واسه من میکنی مریضت میکنه !

  که ما هم هیچ کدوم نخواستیم ! فکر کنم شنبه بود که گفت نه نمیشه که واسه اون بگیرم واسه شما    نگیرم ٬  یک شنبه داد کشید آره من از اون ها راضی هستم واسه اون کادو میگیرم گفتم هر جور راحتی ! بعدش گفتم حالا دل پپپپپسرت که از لیدا خونه و هفته ای یک بار کتک کاری دارن تو از چیه لیدا راضی هستی ؟ برگشته عین یک عقب مانده ی ذهنی میگه منظورم دنیز بود !!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدش برای من و آریا یک چیز معمولی گرفت که عینه اون رو واسه لیدا هم خرید دنیز هم نخواسته بود ! مادر شوهره بنده هم که معرفه حضوره سنگ هم توی دستش باشه بگم کرکس بده من با اون بزنم توی ملاجم ! به من نمیده ! تازه دیشب پدر شوهرم میگه بالاخره آدم نوه ی دختر ی رو بیشتر از پسریش دوست داره !

خوب این به نظر من هم منطقی میاد اما رفتاره اینها با نوه ی پسر و دختر به حدی فرق داره که ......

خواستم بگم نوه بخوره تو سرت آدم از بچه ی مستاجرش هم سه ماه خبر نداشته باشه یک سراغی میگیره شما ها این غلط رو هم نمیکنین !

حالا مامان دنیز دو روز قبل برگشته به من میگه من واسه این شیر بها نخواستم جهازش رو هم کم میدم !

روزه بعدش یک لیستی داد دستم که اون سرش نا پیدا گفتم حالا خوبه خودت گفتی می خوای مختصر بدی

من هم گفتم می خوام چی کار مثلا خواهرم رو ناراحت کنی و وسایلش ناقص باشه تو من رو با این کارت ضایع کردی رفت این همه هم که من به کرکس میگفتم تو بین بچه هات فرق میذاری الان به من میگه بیا این هم مامانت ! گرچه اون از الان شروع کرده ! و هی میگه مامان تو هم فرق میذاره بین بچه هاش ؟! من هم گفتم بد شانسی من و عشقم هر دو تامون رو گرفته ! این از این ور شانس نیاورد من از اون ور ! دیگه خفه شد !

چند ماهه قبل رفته بود جهاز دیدنی یکی از فامیلامون که دو تا دختر داره این خانو.مه انگار دو تا دختر داره که یکی مثل من نه سال قبل عروسی کرده یکی الان مامان دنیز اومده خونه میگه اون زنیکه خیلی بی شعور بود سه برابره دختر بزرگش به دختره کوچیکش جهاز داده بود از خدا نمیترسن اینقدر فرق میذارن ؟! یعنی چی یا باید به این همنمیداد یا چند تا وسیله هم واسه بزرگه میخرید !

یک دختر خاله دارم که باباش فوت کرده و هر ماه پونصد تومن از حقوقه باباش رو این میگیره یک دوست سره تو هم داره که راه به راه بهش ول میده حالا این خانوم اومده مغازه ی شوهره من برای یک کاره مختصر شوهرم اومد خونه گفتم فلانی پول داد یا باز هم پررو پررو سرش رو انداخت پاییین رفت شوهرم گفت من به خاطره تو از اون پول که نمیگیرم ! یک هویی متوجه شدم که مامان دنیز داره از آشپزخونه ادا  و اشاره درمیاره به شوهرم که الکی بگو آره حساب کرد ! آخه این خانواده یک عادتی دارن که میشه گفت دزد به حساب میان همیشه یکی رو توی رودروایسی میزارن یا با یک سلام احوالپرسی و آشنا نشون دادن کاره خودشون رو بدون پول انجام میدن ! چند بار هم با شوهره من این جوری رفتار کردن یا کسی رو ضامن برای وام بانکی میکنن و دیگه عمرا اگه یک قسطه بانک رو پس بدن ! حالا با این که مامان دنیز میدونه که اون پول واسه دختر خالم چیزی نبوده که بده و تازه شوهرم از اون پول نمگیره باز برگشت گفت نمیشه از یک بچه  ی یتیمه بی پدر پول نگیرین ؟!

 عوضش دو ساله قبل پسرم خونه یهمون خالم زد یک لیوان شکست ! پارسال یک نفر به مناسبتی برای من کادو آورد که از همون لیوانه بود ! آقا این چسبیده بود یقه ی من رو که یکی از این لیوان هار و بده به خاله ی (شصت  سالت ) که ست لیوان اون ناقص نشه ! به جونه پسرم به مرگه پسرم صحبت پول نیست اگر بگیم یکی خواهرشه یکی دخترش این دلش میاد که مثلا یک چیزی از من بره به خواهرش اما دلش نمیاد اونها حتی بیارن قرضشون رو بدن !

دلم برای بدبختیش میسوزه ! مثلا همین خالم برای جهاز من کادو نگرفت شش ماهه بعد عروسی دختره اون بود گفتم دختره اون نذاشت که مادرش واسه من کادو بگیره تو هم واسه اون نگیر . گفت این غلطا به تو نیومده واز لجه توهم که شده میگیرم ! من بچه ی خواهرم رو ناراحت نمیکنم !

این چیزا مهم نیستن مساله اینه که مامان دنیز همه ر و به من ترجیح میده  ! من ناراحت بشم اما لیدا نه ! من ناراحت ت بشم امادختر خالم نه ! 

 یک ماهه قبل توله توله های  دسته گل بود کرکس براشون بالا تولد گرفته بود البته فقط خودشون بودن و مهمون نداشتن ولی به ما هم نگفتن که بیایین اینجا حالا من چند روز قبل واسه پسرم تولد گرفتم کلا سی نفر مهمون داشتم خونه ی مامان دنیز گرفتم از اول ناراضی بود و سازه مخالف میزد تا آخر یک بار گفت شرکت نمیکنم یک بار گفت نمیام هر کس رو که خواستم دعوت کنم گفت نه اون رو نگو ! گفتم خوب خرجش رو که خودم میدم تو هم که میگی میای میشینی پایین دیگه چی کار داری برگشه با یک لحنه خاصی خیلی بی خودی میگه خوب خونه ی منه ! حالاشبه تولد بلند شده میرقصه تا پسر خالم خوشحال بشه ! هی میگفت ماههه صفره تولد نگیر ! من هم گفتم من که عروسی نمیگیرم مهمونی نمیگیرم بگم آره خودم این تاریخ رو ترجیح دادم تولد بچم افتاده این ماه !

یکی از دوستای من رو هم اون گفت دعوت کن گفتم به اون نمیگم سالگرده فوت مادرشه  ! عین یک دختر بچه ی عقب مانده با یک مدل خرکی لوس شد و گفت حالا که این طور شد اون رو هم من دعوت میکنم ! خیلی واضح داشت با من لج میکرد ! یعنی کلا با من مسابقه میده یک بار هم گفت من از اول نمیتونم پیشه تو اظهاره وجود کنم ! چرا دنیز حرفه تو رو بیشتر از من قبول داره !

یادم نمیره اون سالی رو که یکی دو هفته با من قهر کرد که چرا دنیز رفته ابروهاش رو گرفته تو بهش گفتی ! در حالی که من روحم هم از این ماجرا خبر نداشت که اون می خواد بند بندازه و ابرو بگیره ! شوهرم هم هی به منمیگفت حتما تو یادش دادی هر چی گفتم خبر ندارم گفتش پس مامانت چرا با تواین جوری میکنه ؟! یک بار کلاس سوم راهنمایی بودم رفته بودم حموم و کلی خوشگل سرخ و سفید شده بودم ! داشت توی یک خیابون شلوغ بین کلی آدم دنبالم میکرد که آره تئ آرایش کردی ؟! آخر سر خاله بزرگم یکی محکم زد تو سرش که ولش کن بچه رو این که الان صورتش رو صابون زده از حموم تومده !

...............................................................................

هر چی به لیدا گفتم مهمونی کاملا خودمانی و خانوادگییه این قدر اوپن لباس نپوش گوش نکرد خیلی سکسی لباس پوشیده بود مامان دنیز لام تا کام هیچی بهش نگفت کاری به دنیز هم نداشت فقط مخصوصا من رو آزار میداد ! فرداش صبت تیپ و لباس مهمونی ها بود میگه از این به بعد مهمونی هامون مرد و زن رو جدا کنیم ! میگم چرا میگه لیدا آبرو ریزی میکنه خیلی بد لباس میپوشه من هم گفتم که خوب خیلی جرات داری لیدا سالی سه بار میاد این جا که یکیش شاید بخوره به عروسی مهمونی تولدی ! به اون بگو کمی عینه آدم لباس بپوشه یا هم ما از این به بعد دعوتش کنیم

 آفا انگار جلوی گاو از اون پرده ها تکون داداه باشم سینه هاش رو لرزوند وداد زد خونه ی منه  ! مگه میشه پسرم نباشه ! من نمیتونم چیزی به لیدا بگم !

 بدبخت فقط به من گیر میده کجا رفتی چی پوشیدی ! تازه بابای دنیز شب تولد خوشبختانه نیومد بالا شوهرم رو کشیده پایین بهش گفته چرا مامان و بابای تو دعوت نیستن ؟! میبینی آی تک داره تفرقه افکنی !!!!!!!!!!!! میکنه این بچه ی نوه ی اونهاست ! نه ماله ما !!!!!!!!!

شبه بعله برونه دنیز هم عصری به مامانم گفتم شیربها میگیری ؟ اصلا جواب نداد ! همون جا دلم شکست اگه میگفت آره میگفتم که نه نمی خواد این رو هم مثله من سکه ی یک پولش نکن دیدم نه این اصلا دلش نمیاد که دنیز ناراحت بشه باز هماگر من ناراحت بشم مساله ای نیست !

  به عمد هم مهریش رو کمتر از من کرد که به من بگه عوضش مهریه ی این کمتر تو هستش !

 جل الخالق

همون شب با بابای دنیز دعوا کردیم آخه گفت بچت آب می خوادپا شو بده منهم گفتنم خودش بلده آب بخوره برگشت گفت از خونه ی من برو گمشو میای دعوا راه میندازی میای اینجا دهنومن رو تلخ میکینی جلوی شوهرم یک فحشه کثیف بهم داد به معنی برو گمشو ! که حتما همه ی ترک زبان ها فهمین کدوم کلمه رو میگم اخه سه ماه قبل به مامانم میگفت تو با شوهره خواهرت می خوابی این ماجرا یک ماهی طول کشید همیشه مامانم رو با چاقو دنبال میکرد یا دنیز رو شوهره من هم رفت وسطه دعوا اونها رو آورد خونه ی ما

به هر حال من و شوهرم که رفتیم دنباله دنیز و مامانم موندیم وسطه دعوا این شروع کرد و گفت که آره این با فلانی فلان کار بعدش زنگ زد به دایی هام گفت به همسایه ها تا بقاله سره کوچه ! آخر هم گفت حالا من این ... چی کا کنم ! منهم فقط یک کلمه از مادرم دفاع کردم گفتم حالا که میگی این طوریه طلاقش بده ! دیگه چاقو کشی نمی خواد ٬ حالا آقا این از اون روز با من دیگه دشمنیش صد برابر شده !

تا یادم نرفته بگم همین جا که بودن حرف از بی ادبی خانواده ی لیدا شد که برادره کوچیکش داداشه من رو زده که مامان دنیز باز هم در طیه یک حرکت انتحاری حرفایی رو زد که اصلا معلوم نبود چی گفت انگار شوهره من اون رو نمیشناسه یک دفعه گفت ما با خانواده ی لیدا مشکلی نداریم هر کاری کرد آی تک کرد !!!!!!!!!!!! یک دفعه غذا پرید توی گلوم گفتم یعنی چی من چی کار کردم ؟ تمام داد زدن ها و دعوا کردنهاش رو انداخت گردنه من گفت که تقصیره من بوده که اون اونجا دعوا کرده گفتم خوب من چی کار کردم بگو دیگه .......مردم اگر دخترشون هم اشتباهی بکنه جلوی دامادشون میگن که نه بابا تقصیره من بوده اینهر غلطی ک ه خودش و برادرم و.... کرده بودن انداخت گردنه من ! تا جلوی شوهرم من بد بشم و مدال طلای مسابقات رو بدن به اون ! هر وقت بیاد اینجا میاد دعوا میکنه و داد و قال راه میندازه و من رو جلوی کرکس ضایع تر میکنه !

حالا دیروز به میگه پاشو بیا این جا گفتم خوب من نمیام از دستت ناراحتم زنگ زده به گوشی شوهرم و بهش گفته چی از جونه دختر من می خوای ؟ تا حالا شوهره من توی خونه ی اون انواعه ناراحتی ها و مصیبت ها دردسر و زحمت از طرف همشون متحمل شده کار برادرم مدرکش ازدواجش !!!!!!!!!!! کارای خونشون هر مصیبتی که داشتن یک بار هم جیکش در نیومده ! بدبخت دیروز با این کارش بالاخره شوهره من رو هم که هیچی حتی پشته سرش هم نمیگه از رو برد ! و اون هم کلی ناراحت شد و میگفت عوض این که مناز اون گلایه کنم که چرا از من شیر بها خواستی از این دامادت نه ؟! این از من گلایه میکنه ! خوب تو از دسته مادرت ناراحتی من چه گناهی دارم !

امروز عمه ام زنگ زده بود که بیا برو خونشون و این حرفا....... گذشته ها گذشته ! گفتم حالا چی بر من گذشته کسی نمی خواد یادش بیاره ! من ناراحته پول نیستم این چه طور دلش میاد که فقط من ناراحت شم فقط من ضایع شم فقط من غصه بخورم همه خوش باشن ! چرا چون نمیتونه واسه عروسش فلان چیز رو بخره برای من حتی نمی تونه در موردش فکر کنه ولی وسیله ای که به من نداده رو میتونه به دنیز بده و این جا نمیگه که اون وقت شاید پای تک ناراحت بشه و من نمیتونم فرق بذارم !

 حالا کسی که به من میگفت ماهه صفر تولد نگیر ماهه صفر دخترش رو شوهر داد و صیغه خوندن !

ببخشید حرف زیاد داشتم موضوعات رو هم که کلا با همدیگه قاطی پاتی کردم ممنون میشم اگر برام وقت بذارید و بخونید ٬ خبر از غلط های املاییش هم ندارم که از بس گریه کردم با یاد آوری این خاطرات !!!!!!! چشمام درست نمیبینن  به هر حال قربون همگی  .

لینک نوشته

هفتاد و نه روز بود که نبودم
توی این هفتاد و نه روز خیلی اتفاقا برام افتاد از جمله این که دارو های پسرم رو قطع کردم به شدت چاق شده بود ! سی پنج کیلو شده بود با خودم حساب کردم دیدم این دارو ها روی معدش این همه تاثیر داشتن داخل مغزش چی کار کردن ! بعدش هم تاثیر زیادی روی رفتارش نمیذاشتن و هنوز هم به عنوان زلزله ی ده ریشتری به فعالیت هاش ادامه میده همین جا از دوستای گلم که من رو در مورد بیناری بیش فعالی پسرم راهنمایی کردن بی نهایت تشکر میکنم

بی نهایت ازتون ممنونم امیدوارم که شما هیچ وقت توی زندگیتون مشکلی که مربوط به بچه هاتون باشه تجربه نکنید فداتون بشم من .

این مدت فهمیدم که پسرم یا کمبوده روی داره یا کمبوده منگنز یا امگا سه و یا امگا شش

یا کمبوده آهن و یا اون بدنه کوچولو و نازش کمبود ویتامین های گروه   ب   داره .

 با توجه به تشنگییه بیش از حدش از کمبود امگا شش حتما مطمینم . در ضمن پیش دو تا مشاور بردم که متاسفانه کمک چندانی نگرفتم . فقط این رو یاد گرفتم که کارت تشویق براش درست کنم و باهاش در مقالب کارتها معامله کنم و به ازای هر کاره خوبش براش کارت بدم  کارت هار و جمع کنه و مثلا سه تا کارت بشه پارک رفتن و دوتا کارت بشه فلان و بهمان و... که تا حدودی نتیجه میده البته که آریا ی زبل میگه وای کاش من اصلا کارت نمی خواستم و یا از این کارتهای مزخرف خوشم نمیومد اون وقت این همه لازم نبود تلاش کنم ! مثلا آب هویج خورده و کارت گرفته و خیلی تلاش کرده بود همین یک ساعت قبل !

 در ضمن دو تا از دندونای شیریرش هم افتادن که نگه داشتم درست پنج سالگیش که فکر کنم یک کمی زود باشه .

الان موندم واسه شام چی درست کنم ؟

آهان فکر کنم عاشورا تاسوعا بود یک اس ام اس برای شوهرم اومد که اسم فرستنده (  خراب )  بود !

بعله فکر کنم شوهرم اسمه خانوم رو این دفعه دیگه رسما خراب سیو کرده ! یک شماره تلفن براش فرستاده بود که متاسفانه چون دور و برم خیلی شلوغ بو د نتونستم کامل بر رسی کنم !

 جمعه ها کانال ( د   )  یک سریال جدید شروع کرده که خیلی باحاله اونجا شوهره اسمه مترسش  رو مشتری سیو کرده  !


برچسب‌ها: للللللللللللللللللللل
لینک نوشته

خبر مرگم ! برگشتم
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

 چه حال میده که بیای و ببینی که دوستایی داری که بود و نبودت براشون فرق میکنه . فداتون بشم .

بعله همون طور که از عنوان مطلب پیداست خبر مرگم برگشتم !!!!!!!!!!!!!!!

انقدر دلم برای این جا و شما همرازهای گلم تنگ شده بود که شب توی خواب هر کدومتون رو به شکلی که توی ذهنم برا خودم مجسم کردم توی خواب میدیدم !

  علت جیم فنگ شدنم هم این بود که محضرتون که هست گاوه سیاه دزدکی میومد خونه ی من و از این جا میرفت نت یا فیلم ... میدید و یا به جی اف هاش میزنگید ! بعله یک شب که من اومدم و خیلی واضح از شکله پنجره ها و پرده ها و ... فهمیدم اومده اینجا ! بعد از ضد عفونی کردن موس ! و گوشی تلفن ! اومدم بیام نت که سر بزنم به دوستای گلم دیدیم رمز عبور وبلاگم عوض شده ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  آقا سکته کردم !

 بعدش که با مصیبت کلمه ی عبور جدید دادم ٬ دیدم پیشه اسم خودم که باشه آی تک یک اسمه دیگه هم نوشته شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 این دفعه سکته نکرده بودم بلکه مرده بودم !

 و این منم آی تک عروس نامریی از دیار باقی ! در خدمتم

 خلاصه یک مدت صبر کردم و نیومدم نت اول خواستم مثله وروجک سه سوتتتتتتته وبلاگم رو حذف کنم و یکی دیگه ...............

اما دلم نیومد یعنی نمیدونستم چه طوری باید آرشیوم رو حفظ کنم !

یک ماهی به چشم کرکس دیده نشدم و هر لحظه منتظر بودم بیاد دمه در بگم کییه  ؟

بگه منم کرکس به همراهه گاوه سیاه و زبون بسته و غیره ! اومدیم احوالپرسی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 ولی اتفاقاته اخیری که توی زندگیییه جذابم افتاده باعث شد ترس و لرز رو بذارم کنار و بیام تو صحنه و یا رو صحنه !

 در هر حال مرگ یک بار شیون یک بار ! تازه اگر تا حالا از وبلاگم سر در اورده بودن خوب الان شرایط این جوری نبود و من داشتم مراحل مختلف طلاق (زبونم لال ) رو پشت سر میذاشتم ! یکی پس از دیگری ! البته برملا شدن رازه وبلاگه من یک حسن داره اون هم روبرو شدنه کرکس با چهره ی واقعییه خودش میباشد و لا غیر !  یعنی در حقیقت این جوری من یک جورایی هم ثواب کردم که مسلمانی رو هدایت کردم

   خواهر گلم ٬ عزیز دلم ٬ سبزه  ی ریزه میزه ی فسقلی  بالاخره عروس شد ! دقیقا عینه من تو نوزده سالگیش !

خوب خیلی زود ازدواج کرد اما به نظرم خیلی کاره خوبی کرد ٬ چون دوست پسر نداشت !!!!!!

دانشگاهش هم تقریبا تموم شده بود و اصلا دوست نداشت که ادامه بده در ضمن امکان نداشت که مادر و پدرش بذارن بره بیرون کار کنه اینه که کاره خوبی کرد .

 البته باید بگم من هم خیلی اصرار کردم و طبق معمول به قوله شوهرم فضولی کردم ! دنیز خیلی دو دل بود چون پسره رو نمیشناخت و بار اولی هم که مادر و خواهرش اومدن خواستگاری داماد رو نیاورده بودن ! بار دوم دنیز به پسره نگاه کرد و به من گفت حالا که چی ؟ این خیلی بچه است یعنی می خواد یک عمر شوهره من بشه ! گفتم خوب بزرگ میشه و در حین بزرگ شدن اون تو هم عاشقش میشی .

  داماد بیست و سه  سال داره و به قوله معروف خوب مونده !یعنی دسته کم هفت هشت سالی هم جوونتر نشون میده !

 ولی آقا خودمونیم من دیدم این شازده تک پسره و مامانش خیلی بهش توجه داره و کانون توجه خانوادش میباشد در ضمن دنیز کوچولوی من تا آخر عمرش رنگه جاری نخواهد دید ! و در ضمن هم خونه داره هم ماشین و هم با توجه به پارت های ! دم کلفت داره کارمنده رسمی با حقوقه بالا میشه و مامانش هم میگه همه ی دار و ندار من تصدق سره پسرم ! منهم گفتم چی بهتر از این و در مقابل چشمان بهت زده ی دنیز که هنوز دودل بود گفتم پس مبارکه شب بیاین برای بعله برون !!!!!!!!!

پسره همون جا به دلمون نشست خیلی نمکییه و الان بعد از پنج روز دنیز خانوم یک دل نه صد دل عاشقه شوهرش شده ! و داماد هم که از همون نگاه و وروده اول مسخ دنیز شده بود و دقیقا بر و بر و بر و بر زل زده بود بهش و حتی حرف هم نمیزد ! اینم بگم که رسما فنچه و تا حالا دوست دختر نداشته !

امیدوارم مصیبت هایی رو که من دیدم دنیز حتی از کنارشون رد نشه هیچ وقت منت و سر کوفت نشنوه و همیشه شاد و سر خوش باشه . و السلام

 راستی مادر شوهره دنیز گفت تصمیم گرفته که پسرش خیلی کم نامزد بمونه حدودا پنج ماه ! اونم فقط چون مستاجر پسرش خونش رو خالی کنه ! و الللا اون هم زیاد بوده !

 شوهر من هم میگه نه ! اینا چون همیدیگر و نمیشناسن بهتره پنج  شش ماهی حتی عقد هم نکنن و فقط یک صیغه ی محرمیت باشه که بتونن راحت بگردن و آشنا بشن تا دنیز دمدمی مزاج کاملا مطمین بشه بعد تازه عقد رسمی کنن و بعد از اون هم عروسی .

برای بعله برون هم پدر شوهره دنیز گفت میتونین از یک سکه تا هزار تا سکه هر چی صلاح دونستین بنویسین ! هر چی بخواین و هر چه قدر بخواین فرقی نمیکنه !

 شوهر من گفت چون مهریه  ی آی تک ششصد تاست ماله دنیز باید بشه هزار تا که پدر شوهر و مادر شوهره دنیز گفتن فرقی نمیکنه هر چی بگین  که یک دفعه مامانه ! دنیز طی یک حرکت انتحاری گفتش که نمیشه باید پونصد تا بشه ! نه کمتر نه بیشتر !!!!!!!!!!!

 من همون جا فهمیدم که این کشف از کجا آب میخوره ! اما به خاطره دنیز به روی خودم نیاوردم در ضمن بابای دنیز هم اضافه کرد که ما رسمی به نامه شیر بها نداریم ! و در ضمن بیان این جمله درست نشسته بود پیشه شوهر من !

 تا این جا رو داشته باشین تا پست بعدی که یک ربعه دیگه به سمع و نظر شما دوستای گلم میرسه بگم چرا از این رفتار مامان و بابای دنیز حیرت کردم !!

 در ضمن من هنوز و طبقه معمول عاشق شوهرم هستم بیشتر از قبل .

لینک نوشته

پرارد
دیروز از صبح رفته بودم خونه ی مامانم خیلی خوش گذشت و عصر هم با هم رفتیم خرید شب برگشتم خونمون و شام که خوردیم شوهرم رفت بالا ننه اش را ببیند!

   اومدنش خیلی طول کشید صدای تی وی و کامپیوتر رو بلند کرده بودم تا پسرم صداشون رو نشنوه اما شوهرم اومدنی با دختر دسته گل اومده بود همون که دوازده سیزده سالشه ٬ نمیدونم از کجا سرش هوا اومده بود که جوری بلند سلام کرد بهم ٬ که ده تا همسایه اون ور تر هم میتونستن بشنون ! من هم اصلا نیگاش نکردم و جوابش رو به زور دادم ٬ ( دقت کنید من با یک بچه مرض ندارم اون داره رفتاری رو به من نشون میده که کرکس بهش دیکته کرده و مو به مو یادش داده و حتما وقتی رفت بالا از ش میپرسه که آی تک چه جوری بود؟)

    نیم ساعتی موند چون یک کاره اینتر نتی داشت و توی خونشون دسترسی به نت نداشت نمیدونم ثبت نامه چی بود ؟ من اینقدر این بچه رو دوست دارم که برای این که یک وقتی عشق و علاقه ام فوران نکنه نگاهش نمیکردم .

 اونم هی پسرم رو بوس میکرد و زیر چشمی من رو نگاه میکرد ببینه دیدم یا نه ! کرکس هم یک بسته سوهان و سه چهار تا اسباب بازی واسه ی پسرم خریده بود ٬ مطمئنم که واسه نوه هاش و دخترش لباس هم گرفته بود .

   بعد رفتن دختره ٬ پسرم شروع کرد که من هم میرم بالا  رفتش و یک ساعت دیگه اومد دیگه نمیدونم چه طور شده بود به شوهرم میگم پا شو برو دنباله بچه میگه مامانم بدش میاد .

پدر شوهرم گفته که نصف اون پولی رو که قولش رو داده بود میتونه بده و وقتی ما از این خونه رفتیم و اون ها طبقه بالا رو دادن اجاره از پوله پیش اون بیشتر کمک میکنه !

در حالی که من میدونم اونها الان چه قدر پول دارن توی حساباشون ! محصوله کوفتی باغشون رو فروختن کلیییییییییی زبون بسته هم که تقریبا شغلش فصلییه امسال وضعش خیلی خیلی توپ بوده .

  یعنی وعده ی سر خرمن که چه عرض کنم بعد از خرمن !

مستاجره ما خونه رو خالی کنه ! بعد ش هم ما یک ماهی تعمیرات و رنگ و .... داریم !

  بعدش تازه ما از این جا بریم ! طبقه پایین که ما نشستیم به لطف آریا در و دیوار جالبی داره ! بعدش دو ماهی طول میکشه که کرکس و زبون بسته به این خونه برسن ! بعدش بیان این جا بشینن ! بعدش تازه  طبقه ی بالا رو بدن اجاره و از پوله پیشش به ما کمک کنن ! یعنی چی ؟ یعنی هیچی ...........

  تازه باز این حرفش خوب بوده !

 برگشته گفته می خواین بمونین تا روزی که دست هر دو تا مون پول بیاد ! اون وقت یک فکری برای رفتن و خالی کردن خونه میکنیم ! یعنی دست کم یک ساله دیگه موندن در آلکاتراس !

 من که دیگه عمرا !!!!!اینجا بمونم مخصوصا با توجه با توصیه های دوستای گلم که میگن فرااااااااااااااااار کن !

      ولی میدونم که کرکس نمی خواد ما این جا بمونیم البته اگر که گاو سیاه نمیرفت سر بازی و همچنان تو خونه بود کرکس نمیذاشت من تا سه چهار ساله دیگه از این جا برم اما حالا که مهندس باکلاس (برادر شوهرم ) این جا نیست و گاو سیاه هم داره میره سر بازی اگر ما بمونیم این جا ...........

  بذارید بهتر تو ضیح بدم کرکس ندید بدید یک ماشین داره که چون نه خودش نه زبون بسته رانندگی بلد نیستن ( البته کرکس از لج من گواهی گرفته ولی بلد نیست البته خودش بهم گفت که مگه میشه تو گواهی بگیری من نداشته باشم ) !!!!!!!!!!!

  آقا این ماشین یک مدتی دست شوهره دسته گل بود برای حمل و نقل کرکس و شوهرش و البته بقیه ی روز رو هم در اختیار خودش واسه کارای شخصیش و بردن و آوردن نوه های کرکس و ....(البته که این آقا خودشون یک پراید و یک ماشین مدل بالا هم توی پارکینگشون دارن )

  یک مدت دیگه ای این ماشین دست مهندس باکلاس بود باز خدا پدر داماد رو بیامرزه که کرکس رو با اون ماشین لااقل دکتر میبرد ! این مهندس باکلاس میگفت این ماشینه منه و تاکسی تلفنی شما که نیستش که !!!!!!!!! و وقتی هم که کرکس می خواست رانندگی یاد بگیره نذاشت دستش به اون ماشین بخوره و گفت ماشین من رو خراب مبکنی و بعد از ازدواج هم برادر شوهری از اون ماشین برای حمل و نقل مادر زنش از دسشویی به حموم خونشون بود و یا در حاله جابه جایی خواهر زنش از شهری به شهری دیگر برای خرید یا تفریح و ... بود ! که هر موقع هم از اصفهان بیان این جا ماشین خودش رو میذاره پارکینگ و ماله کرکس رو برمیداره !

بعد از این که مهندس با کلاس رفت سر بازی یک شهره دور که سالی ماهی  یک بار میو مد این جا کرکس مجبور شد برای رفت و آمد کردن به باغ و یا دکتر و عروسی و واجب تر از همه حمل و نقل دسته  گل و بچه هاش به کلاس های مختلف ! ماشین رو با هزار منت و سرکوفت و ... بده دسته گاو سیاه ! که این موضوع تا همین الان ادامه داره ! ولی کرکس فقط به گاوه سیاه سرکوفت میزنه و فقط گاوه سیاهه که اجازه نداره برای کارهای شخصیش از اون ماشین استفاده کنه ! مثلا میتونه بره دختره دسته گل رو از کلاس زبان بیاره خونه ولی اگر حتی طوله اون مسیر کاری جایی داشت باید بیاره ماشین رو بذاره خونه و بعد خودش با تاکسی بره دنباله کاره خودش !!!!!!

 کلا کرکس گاوه سیاه رو خیلی ضایع کرده و از بس مسخرش کردن عقده ای شده !

 حالا میرسیم به این جا که اگر گاوه سیاه بره سربازی و یک شهره دیگه بیفته ایشالللا اون وقت این ماشین توی پارکینگ بی سرپرست میمونه ! و خوب وقتی که کرکس جایی کار داره باید به شوهره من بگه که بیا من رو ببر باغ یا فلان جا !

 اما چون پسر بزرگه اون شوها منه ! اینه که اون هم رفته توی لیست سیاهه کرکس و نمیشه ! چرا ؟ چون شاید برگشتنی شوهرم مثلا من رو هم با ماشینه کرکس ببره جایی!!!!!!!!!!

 اینه که نمیشه !

 اینه که کرکس بر خلافه میلش راضی شده ما از این جا بریم !

 مهم نوشت

ما فقط یک بار از اونها ماشین خواستیم که خیلی شیک ندادن ! 

من هم اگر یک ذره دلم می خواد که از این خونه برم به خاطره همین موضوع هستش سره خونه کم طعنه از این زنه روانی نشنیدم ! خودش من رو به زور آورد این جا و از فرداش شروع کرد که آره بهتون خونه دادیم و این حرفا !!!!!!!!!!!!! الان هم اگر ما نخوایم هم روزی سیصد دفعه میگه که ما به شما ماشین نمیدیم ها !

 برای اضافه تر ! شدن اطلا عات عمومی تون باید یک ضرب المثل خیلی شیرین ترکی بران بگم !

  یک روز به یکی میگن برو منت فلان شاه رو بکش بلکه به نوایی برسی !

 میگه گوشت بدن خودم رو می خورم ! ولی منت قصاب رو نمیکشم !

 حالا من هم یک عمر با این ماشین ساخت وطن خودمون حال میکنم کاری هم به کاره ماشین خارجی کرکس ندارم ! بده به عزیزانش که این جور که بوش میاد بعد از این که گاوه سیاه رفت سر بازی می خواد می خواد ماشینش رو با ماشین مهندس با کلا س عوض کنه چون الان نزدیک ده باره که بی خودی هی پیش من میگه من فقط میتونم (پرارد) برونم !

لینک نوشته

جاده ها
میگم آ !

 دیشب سالم و سلامت رسیدن ها ! ی وخ ! کسی نگران و چشم به راه نمونه !!!!!!!!!!

 

 رفتیم دو دیقه ای سلام و احوالپرسی و برگشتیم الان هم دارم فرار میکنم خونه ی مامانم !!!!!

دیشب پسرم از بس مامان مامان کرد شب رفتم اونجا شوهرم هم اومد و شام موندیم و بعدش برگشتیم و بعد از ما هم کرکس روانی گاو سیاه  و زبون بسته که بشه بابای زبون بسته ی شوهری که تا کرکس با یک حرکت سنگین تکون دادن سر تایید نکنه اون حق باز کردن زبون نداره !!!!

بای من رفتم .

بیاین به من سر بزنین پست قبلی رو هم به قوله سپی جا نندازین .

لینک نوشته

سال گرت
دیروز روزه خیلی خیلی خیلی بدی بود ! یعنی خیلی بد بود ها ! انقدر بی خودی حرص کشیدم که نگو !

  از صبح خونه بودم خیلی هم با پسرم و شوهرم بدون وجود کرکس و دیگر بی شعور ها ! حال میکردم کلی کار کردم و با وجود این که به خودم قول داده بودم که دیگه این جا حموم و دسشویی نشورم رفتم دسشویی تمیزمون رو برق انداختم !

   تا این که ساعت هفت و نیم مامانم زنگ زد گفت بیا بریم خونه ی خالت گفتم شما برو من هم میام داشتیم با ادیسون درس می خوندیم ! گفتم که خودم باهاش کتابای مهدش رو  می خونیم ! تا ساله دیگه که باید بره پیش دبستانی زیاد از بقیه ی بچه هاعقب نباشه .

 یک صفحه بود که توش کلی توضیح داده بودن که باید از بچه ها بخواین از بین این چهار تا تصویر کدوم کار اول شده یک بچه بود در حال بیدار شدن و لباس پوشیدن و مسواک زدن و صبحونه خوردن ! دارم فکر میکنم که چه جوری بهش توضیح بدم  که توی این صفحه باید بگی کهخ کدون کار باید اول اجرا بشه میگه آننه ٬  این بچه که بیدار میشه میره مسواک میزنه و صبحونه می خوره و لباس میپوشه چی از ما پرسیده که باید جوابش رو بدیم و سواله سختش که خودش بلد نیست چییه ؟ من هم دیدم این نپرسیده همه رو گفته بهش گفتم هیچی میگه همه ی این کار ها رو فارسی توضیح بدین و اونجا حرف زدنش حال میداد !

 

 میگه کوچوک بیدار شه کاروالتی یمک ! گیتمک بره مهدمون ! میساک فیرچه میکنه ! نقریبا نصفش رو درست گفت .

از دوستانی که در این ضمینه اطلاعات دارن خواهش میکنم بهم کتابایی رو معرفی کنن که به درد پسرم بخوره یک سری کتاب داستان های خوب می خوام هی میرم براش کتاب بخرم فقط نقاشی های بی خودی و شعر های آشغال دارن می خوام یک چیز درست و حسابی باشه و یا کتاب های آموزشی

روی این کتابهاش که نوشته چهار ساله تمام که پسر من الان ۴ سال و ۱۰ ماهه هستش .

  ---------------------------------------------------------------------------

یادتونه میگفتم که کرکس مرتب واسه نوه هاش بافتنی می بافه و وقتی پسر من میره بالا و میبینه خوشش میاد و هی میگه این چی میدوزه واسه کی میدوزه عین خانومای توی کارتونها میدوزه !

من هم می خوام

 خوب آدم هم که واسه ی بچه ی همسایه که نمیاد بافتنی ببافه که ! اینه که کرکس برای بچه ی من با وجود این که سه بار هم بهش گفتم هیچی نبافت ! و گفت من واسه نوه های خودم میبافم اینه که من خودم یاد گرفتم و براش بافتنی هم میبافم !! بعله !

  الان دو ساله که براش بافتنی میبافم یعنی یک شال و کلاه و لی لباس هم می خواد که من براش جلیقه میبافم که راحته . امسال بردمش خودش کاموا انتخاب کنه که کلا مشکی برداشت و گفت باکلاسه . البته براش شال کلاه آماده هم خریدم که اون رو هم مشکی پسندیده نیگه خیلی باکلاسه ! مگه من بی کلاسم که رنگارنگ بگیرم !

 حالا آقا من براش شال گردن بافتم اسمش رو هم شال گردن یادش دادم که میگه سال کرت !

  آقا من دیشب رفتم خونه ی خالم نیم ساعت نشستم که کلی با مامانم حرفم شد با خودم آش برده بودم که دختر خالم از دستم گرفت و به حالت پرت وار ! انداخت روی اوپن و عین خر نگفت این چییه ؟ آوردی ؟ آش کلم قمری درست کرده بودم که خیلی خیلی خوشمزست و سخت هم هستش .

 بعدش هم پسرم ماهی هاش رو از حوضشون برداشته آورده سه تا برده بود دوتا برداشت آورد من هم هی گفتم بذار بمونن این جا راحت هستن و توی یک حوض خیلی بزرگ دارن واسه خودشون حال میکنن ما اگر ببریمشون باید بمونن توی یک ظرف کوچولو خلاصه برداشته آورده شوهر خالم میگه من تا حالا به اونها دو هزار تومن غذای ماهی خوروندم ! این شخص یک آدم پست و پلیدی هستش که خدا تومن ثروت داره !

 اومدم تو ی خیابون به مامانم میگم بی ادب ها یک تشکر خشک و خالی هم نکردن ! اصلا جواب نداد بعدش هم که داشتیم با دنیز در مورد دو هزار تومن غذای ماهی حرف میزدیم که گفت باید حتما پولم رو بدید مامانم خیلی شیک گفت حتما شوخی میکرده ! من هم گفتم خوبه هی راه به راه واسه بچه های خواهرت پول خرج میکنی و هی مهمون دعوتشون میکنی و جای بابای خسیسشون خرجشون رو میدی  وقتی میگم یک تشکر بی خودی هم نکردن اصلا جواب نمیدی و حتی پشت سرشون هم نمیگی که آره راس میگی ! ولی زود شوخی بی مزشون رو توجیه میکنی !

 بعدش هم گفتم دیگه من رو به زور نیار این جا ! این خالم مریضه و زمین گیره هی مامانم میره بهش سر میزنه و خانوادش یعنی شوهرش و دختر و پسرش فکر میکنن باید همه برن کار هاشون رو بکنن و براشون کلی خرید کنن و این ها نباید جواب سلام ما رو بدن ! ولی ما اصلا به رومون نمیاریم و چون هم خاله بزرگه وظیفمونه و هم ثواب داره اینه که میریم و کمکشون هم میکنیم من وقتی حامله بودم نه ماهه تموم رفتم کارهاشون رو کردم و بهشون رسیدم از سبزی بگیر تا ترشی و رب خونگی و ....

اون موقع دخترشون هنوز طلاق نگرفته بود تا برگرده خونه ی باباش و تنها بودن .

الان که دخترشون برگشته آقا ماهی یک بار آدم رو بیرون میکنن ! منهم به مامانم میگم حالا که اینها دیگه احتیاجی به ما ندارن و البته علاقه ای هم ندارن من رو به زور هی نبر اونجا !

  آقا با مامانم شدیدا بحث و دعوا کردیم و البته قهر ! که در این اثنا شال گردن آریا خوان هم گم شد !!!!!!!!

 راستی اینم بگم که تا از کرکس نگم اشک از چشم هیچ کدوممون در نمیاد ! یک هفته قبل داشتم با عجله میرفتم تا از سر خیابونمون یک بسته وانیل بگیرم بیام آخه آریا خان داشتنم واسه خودشون کیک درست میکردن و وانیلمون تموم شده بود ! حدودا سه دیقه طول میکشه این مسیر ! خیلی نزدیکه .

 حالا من رفتنی توی حیاط از شانس بد با کرکس رو برو شدم میگه آهای ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کجا

میگم میرم وانیل بخرم

چرا ؟!

 میگم لازم دارم آریا داره کیک درست میکنه

  کرکس    چی بگم آخه ؟ چرا ؟ کی میای ؟

 میگم میرم زود برگردم !

 من که رفتم توی حیاط این کارش تموم شده بود و داشت میرفت لونش ولی وقتی من برمیگشتم عین سگ نگهبان وایساده بود دمه در جوری که روبرو بشیم ! من هم جا خورم و به فاصله ی سه دیقه از دیداره قبلیمون دوباره سلام کردم ! هین الاغ سرش رو گرفت اون ور رو رفت و شونه هاش انداخت بالا میگه چی بگم آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 من

تازه فکر کنم بد بیاری دیروز هم به خاطر این بود که صبح اول وقت که من بیدار میشم که میشه دوازده ظهر با تلفن کرکس بیدار شدم نمیدونم اشتباهی زنگ زده بود و یا پیش ن.ه کلاس اومده بود که من هم حاله دخترم رو میپرسم هم حاله عروسم رو ! ولی این مکالمه کلا ۴۵ ثانیه طول کشید ٬  با یک نگاه کلا خرافی و  خیلی قدیمی که میگه سر صبحی چشمم خورد به چشم یک آدم بد شگون ! من هم گوشم پر شد از انرژی کثیف کرکس !

 

لینک نوشته

سلام
من دقیقا سی سالمه اسمم آیتک هستش و توی تبریز زندگی میکنم
خیلی دوس دارم تا اینجا دوستایی رو برای درد دل و راهنمایی پیدا کنم
دوازده ساله که ازدواج کردم و یک پسر هفت ساله دارم و عاشق شوهرم هستم .

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

برچسب‌ها
للللللللللللللللللللل (1)

آرشیو وبلاگ
هفته سوم آذر 1392
هفته اوّل آذر 1392
هفته سوم آبان 1392
هفته دوم فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته دوم شهریور 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم تیر 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390
هفته سوم خرداد 1390
هفته دوم خرداد 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
هفته سوم اردیبهشت 1390
هفته دوم اردیبهشت 1390
هفته اوّل اردیبهشت 1390
هفته چهارم فروردین 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته سوم اسفند 1389
هفته دوم اسفند 1389
آرشيو

پیوندها
خاطرات من سپید جونم
بانوی باران
من و شیشه و باباش
سپید قلم
صدایم کن ای اشنا
سرزمین افتابی
لنگروددددددددددددددددددد
LOVE_P-L
دفتر عشق
آنیا جونم
خانه ی کتاب ایران
Lord-jifoo
اخ تو چقدر صبوری پسر (مهتاب )
گپ دل
درد و دل های من سپیده جونم
نازیلاجونم
الهام جونم
ماه کوچولوی ما
هوران جونم
مرمر جونم
شکلک
مهلا جونم (ازدواج یا فراق )
هزار دستان(علی و سمیرا)
دلم می خواهد ... پر گل
زندگی من و شوشو زیر ذره بین
مامان دو تا پسر
اولین وبلاگ دانشنامه نرم افزاری در ایران(ابولفضل)
دلواپسی های مادرانه با طعم روانشناسی (معصومه جونم )
ساغر 1 دختر ورنا
ام طاها
تنها
عروسک
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
:: طراح قالب ::

پیوندهای روزانه
شکلک
آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ